بهانه‌ های کوچک زندگی را جدی بگیریم

کار، جلسه، ترافیک و هزاران مورد زمانبر دیگر که به هیچ بهانه نمی‌شود و نمی‌توان از آن شانه خالی کرد. زمان که می‌گذرد چیزی بر رخسار نمی‌ماند جز فرسودگی، چیزی بر جای نمی‌ماند جز خستگی ذهن و جان، چیزی باقی نمی‌ماند مگر زمانی که از عمر باقی مانده است. در این میان اما چیزهای زیادی از کف می‌روند. خنده‌های سر داده نشده، نگاهی شاعرانه به همدیگر، همدلی و در جان کلام با هم بودن و حتی با خود بودن را از دست می‌دهیم؛ شاید به همین دلیل است که آدم معاصر در چرخه تکرار فرو می‌رود و جز آهی برای گذشته هیچ نمی‌گوید. زندگی البته برای برخی چیزی نیست جز خاطرات و حسرت گذشته.
کد خبر: ۷۷۲۱۵۰

زندگی بهانه می‌خواهد، کوچک، نه بزرگ. بی‌دلیل و بی‌حکمت نبود که گذشتگان با بهانه و بی‌بهانه گرد هم می‌آمدند و چشم در چشم هم مهربانی را تقسیم می‌کردند؛ یلدا، نوروز، مهرگان، تیرگان، آبانگان و... اضافه کنید به اینها اعیاد دینی و حتی شب‌نشینی‌هایی که حالا تنها خاطره شده‌اند در یاد ما.

زندگی بهانه می‌خواهد نه ویلا و ماشین؛ می‌تواند این بهانه آب دادن به گل باشد، رفتن به یک کنسرت، کوه و حتی قدم زدن در پارک همین خیابان مجاور. اصلا شاید زندگی نیازمند یک مشاعره شبانه است، زندگی شاید...

باید حتی برای خود وقت گذاشت حسابی! «ما باید بدانیم که رشد فردی، کانون ضعف در ایران است. ما ایرانیان به اندازه کافی برای خود وقت نمی‌گذاریم. رشد فکری با خواندن کتاب‌های متنوع، آشنا شدن با ادبیات جهان، سفر کردن، هم‌ مباحثه‌ای داشتن و وقت گذاشتن برای خود محقق می‌شود و ما هیچ مانعی برای رشد جز فرهنگ خود نداریم. ما باید ذهنیت خود را عوض کنیم.» این را محمود سریع‌القلم استاد دانشگاه، گفت.

مساله اینجاست گاهی نه‌تنها دیگران، بلکه خود را هم گم می‌کنیم! یافتن دوباره خویش و با خود بودن دشوار است، اما هنرمندان نیک آن را می‌دانند «هر کجا هستم، باشم‌/‌ آسمان مال من است‌/‌ پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است/‌ چه اهمیت دارد؟...» ما نیز باید بیاموزیم. باید البته برای کشف خود خیلی چیزها را فرا بگیرم این که «نمی دانم»، «ببخشید»، «حق با شماست»، «بیان احساس واقعی خود»، «کنترل خود» و...

می‌شود زندگی را نه سخت بلکه ساده گرفت، درست همانند کودکی که از خرید یا داشتن ساده‌ترین بازیچه‌ها لذت فراوان می‌برد. بزرگی از استاد احمد آرام نقل می‌کند که «ما همیشه بچه می‌مانیم و بازی می‌کنیم، فقط اسباب‌بازی‌هامان را عوض می‌کنیم.»

آفتاب برنیامده، نگاه خسته و اخم آلود خود را دیگر بار بر زندگی می‌گشاییم بی‌آن‌که بدانیم این ره جز به ترکستان راهی نمی‌برد و مهم آن که فرزندان ما نیز همین یا شاید بدتر از آن را می‌آموزند.

با این همه زندگی را باید زندگی کرد، همان‌طور که سهراب نازک خیال می‌گوید: «من به آغاز زمین نزدیکم‌/‌ نبض گل‌ها را می‌گیرم‌/‌ آشنا هستم با، سرنوشت‌تر آب، عادت سبز درخت‌/‌ روح من در جهت تازه اشیا جاری است‌/‌ روح من کم سال است‌/‌ روح من گاهی از شوق، سرفه‌اش می‌گیرد.»

فاطمه حامدی‌خواه‌ /‌ جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها