در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گفتم درباره امشب مینویسم. درباره پیرمرد سیاهپوستی که از پنجره خانهاش من مستاصل را دید، شال و کلاه کرد، بدون کلامی آمد تمام یخها را شکست، برفها را برایم پارو کرد، ماشینم را هل داد و وقتی ازش تشکر کردم فقط لبخند زد. یک بار دیگر هم این اتفاق افتاد. بعد از بازی ایران و عراق بود. بازی به وقت ما ساعت ۵ صبح تمام شد و چند ساعت بعدترش در حالی که بسیار خسته و عصبی بودم باید میرفتم جایی. باز طبق معمول ماشین گیر کرده بود و من داشتم با پارو کلنجار میرفتم. بعد دیدم همسایه عراقیمان که خودش داشت میرفت سرکار از ماشین پیاده شد، برفها را حسابی برایم پارو کرد و لبخند مهربانی تحویل داد و رفت. من هم که اولش حسابی آماده بودم عقدههای فوتبالیام را خالی کنم، با دیدن این صحنه عذاب وجدان گرفتم و با خودم فکر کردم خوب شد حرفی نزدم وگرنه عجب آبروریزیای میشد! اگر از حق نگذریم، امثال این اتفاقات اینجا زیاد است. لبخند زدن بین دو غریبه، چیز رایجی است. مخصوصا در شهرهای کوچک و کمجمعیت این قضیه خیلی بیشتر به چشم میآید. بارها آدمهایی را دیدهام که مشغول ورزش بودهاند، در حال گرداندن حیواناتشان بودهاند، در حال خرید بوده یا اینکه حتی توی صف، منتظر بودهاند، اما لبخندشان محو نمیشود. بعضیهایشان حتی ممکن است از شما نظر بخواهند. مثلا به نظرت این خوب است؟ به من میآید؟ رنگش مناسب است؟ امروز چه روز خوبی است، چه هوای گرمی/ سردی است، چقدر اینجا شلوغ است، چقدر لباست قشنگ است، چقدر رنگ کاپشنت شاد است... (و شاید دهها جمله دیگری که شخصا شنیدهام). یادم نمیآید در ایران مردم بیدلیل به هم لبخند بزنند و سوء تعبیر نشود. اگر پسری بیخودی بخندد میگوییم دیوانه و سرخوش است. اگر دختری بخندد میگوییم رفتارش جلف و سبک است. اگر کسی بگوید لباستان قشنگ است، میگوییم فضول است. اگر کسی سر حرف را باز کند میگوییم بیکار است یا اینکه حتما کاسهای زیر نیمکاسهاش است. نرفتهام و نمیدانم، اما شنیدهام که در اروپا هم اینطور نیست و مردم بیشتر سرشان به کار خودشان است. این را یک بار خانمی که از انگلیس آمده بود برای دیدن دخترش و یک بار دیگر هم خانمی که ساکن آلمان بود و آمده بود اینجا برای کنفرانس، برایم تعریف کردند. میگفتند اینجا مردم چقدر به هم لبخند میزنند. حالا راست و دروغش پای خودشان. غربت سخت است، دیدن مدام آدمهایی که زبان اولشان از جنس تو نیست، سختتر؛ اما وقتی میخندند، وقتی از تو تعریف میکنند، وقتی جوری رفتار میکنند که انگار شما را میشناسند، کمی بهتر میشود. البته فقط کمی!
حنا بهمن بیگی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: