درباره مانی ...

یک آسمان امید، یک دنیا همت

این قصه را بخوانید، نه یک بار که چند بار... پر از آن واقعیت‌هاست که هر قصه‌ای را جذاب می‌کند. قصه همه چیز دارد؛ غم، یاس، امید، هیجان و... باور کنید بی‌جهت نوشابه باز نمی‌کنم، این قصه نهیبی بر همه ماست که بهانه‌جویی می‌کنیم، برای همه ما که «نمی‌شود» ورد زبانمان است، برای همه ما که همیشه حالش را نداریم. قصه زندگی آقا مانی از آن قصه‌هایی است که هر چقدر هم که شعار بدهیم و حرف کلیشه‌ای بزنیم، باز هم جواب می‌دهد، اصولا لازم است که هر چه می‌توانیم در این امر کوشا باشیم!
کد خبر: ۷۶۷۵۸۱

بیاییم این حرف‌ها را هزار بار دیگر هم رج بزنیم که «نتوانستن» بیش از آن که ریشه در «نداشتن‌ها» داشته باشد، ریشه در «نخواستن‌ها» دارد، آنهایی که یاد می‌گیرند بخواهند، تمام نداشتن‌ها را پشت‌سر می‌گذارند و به توانایی می‌رسند، آن وقت است که می‌توان این جملات دوست‌داشتنی را از قولش خواند: «فقط همین قدر برایتان بگویم که امروز من مانی با دوستانم به سفر می‌روم و خوشم و ماجراجویی می‌کنم بدون هیچ رعب و وحشتی و حالا دانشجوی روان‌شناسی هستم و کارمند شرکت راه تجارت ثمین. کلی هم ایده و هدف دارم و مطمئنم که خیلی زود به همه‌شان می‌رسم. حالا خواهید دید، خیلی زود دوباره از موفقیت‌هایم برایتان خواهم نوشت.»

این جملات از کسی می‌آید که لذت پرواز را چشیده باشد. آن که می‌داند پرواز بیشتر از آن که نیاز به بال داشته باشد به باور محتاج است، او که به این سطح از باور رسیده، می‌تواند یک قصه خواندنی داشته باشد، قصه‌ای که باید بخوانید، نه یک بار که چند بار و زیر این جملات خط بکشید: «رفتم، پرواز کردم، اوج گرفتم، آسمان را از نزدیک حس کردم، فرود آمدم، توانستم. بقیه‌اش باور بود و باور و البته افسوس از این همه سال گوشه‌گیری و تنهایی.»

افشین خُماند

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها