دائم دلمان می شکند

«پدرانمان که مردند فهمیدیم دیگر کار ما تمام است. تا روزی که اسلحه ها را نبردیم تحویل بدهیم، غرور داشتیم. بعدش اما همه چیز تمام شد. حالا بدون اسلحه شب را به روز می رسانیم و روز را به شب»
کد خبر: ۷۶۶۶۴
احتمالا از هر قومی که نسل به نسل و پشت به پشت مرزداری کرده اند، اسلحه را بگیرید همین حرف را می زنند.
همین است که مرزدارهای جنوب شرقی ایران ، همه این طور گلایه می کنند. قومی که سالها به نوبت در روستای کوچکی اسلحه روی شانه انداخته اند و شب به شب به نوبت بیدار مانده اند.
«آن سالها هیچ وقت از یادمان نمی رود. ما بچه بودیم خیلی. پدرها صبح کشاورزی می کردند، اما اسلحه هم نزدیکشان بود. حواسشان جمع جمع ، مراقب بودند کسی از مرز نگذرد. خیلی از آنها هم شهید شدند. خیلی ها هم سنشان رفت بالا و مردند.»
...و زمانه این طور پیش می رود که مرزدارهای گزارش ما بی اسلحه می مانند تا این سالها داغی شود روی دلشان : «به خدا ما هم می خواهیم مثل پدرانمان شهید شویم. از غصه دق می کنیم وقتی می شنویم کسی گوشه چشمی به ایران دارد.
از سر همین غصه ها بود جنگ که در گرفت جوانها بلند شدند و رفتند جبهه دفاع از وطن «جاریکه» یا شهر دیگر نمی شناسد که...» «جاریکه» از قدیمی ترین روستاهای هم مرز با افغانستان است.
روستایی با 100 خانوار و کلی جوان: «چه فایده دارد این همه جوان داشته باشیم؛ جوانترها شنیده اند که ما اینجا چه می کرده ایم. البته ما هم که نه، پدرانمان.
آنها همه شوق دفاع از وطن دارند؛ اما...» این اما سوالی 20ساله برای ساکنان روستاست که حالا تازه به آنها جواب داده اند: «سالها، وقتی خواهش می کردیم بگذارند ما هم مثل پدرانمان باشیم، جواب نمی دادند.
تازگی ها {مسوولان} می گویند مرزدار باید سرباز باشد، باید نظامی باشد که بداند چطور بجنگد. اما همین چند وقت پیش در یک درگیری چند نفر از همین ها که بلدند بجنگند، کشته شدند! به خدا ما از اینها بهتریم.
هم منطقه را می شناسیم، هم بالاخره ما هم غیرت داریم.» اما نمی شود که نمی شود. داغ نداشتن شغل و اعتبار پدر با فقر یکی می شود تا: «دایم اینجا دلمان می شکند. دلمان به خاطر غرورمان می شکند. حالا نه اعتبار اجدادی را داریم نه چیزی که جلوی زن و بچه مان بگذاریم. به خدا خرد می شویم ، خرد...»


دنیای بی آب ، دنیای سیاه
آب شرب کل سیستان از کنار جاریکه می گذرد. رودخانه هیرمند از افغانستان که سرچشمه می گیرد، از کنار این روستا می گذرد تا به «چاه نیمه ها» بریزد: «در این 8ساله خشکی سیستان ، این چاه نیمه ها ما را نجات دادند.
خدا پدر آنها که چاه نیمه ها را ساختند و می سازند، بیامرزد وگرنه کشاورزی که نداشتیم ، از بی آبی می مردیم .»
3چاه نیمه سیستان که حالا با ساخت چهارمی امیدهای دیگری را در دل مردم زنده می کند، دریاچه هایی مصنوعی هستند که آب شرب سیستان در آنها نگهداری و تامین می شود.
اما با وجودی که آب از کنار روستا رد می شود، جاریکه ای ها نمی توانند در وسعت زیادی کشاورزی کنند: «اگر قرار است کشاورزی نباشد، باید برای همه نباشد. البته امسال که بارندگی ها بهتر بود، آنها که دلش را داشتند گندم کاشتند. ما هم کاشتیم.
اما خیلی ها ترسیدند که دوباره بی آبی شود و محصول از بین برود. ما اما به امید خدا کاشتیم. حالا هم کمی از آن را برداشت کرده ایم.» «عبدالصمد نارویی» که پدرش بزرگ روستا بوده و خودش هم رئیس شوراست ، این حرفها را می زند و ادامه می دهد: «حتی سدی که لب مرز قرار دارد هم به اسم روستای ماست.»
سد جاریکه حالا کم کم پس از خشکی سالهای گذشته ، روزهای پرآبی را به خود می بیند؛ روزهایی که حالا برای جاریکه ای ها روزهای پرامیدی شده اند: «کشاورزی اینجا هنوز هم محدود است. امسال از سالهای گذشته بهتر شده ، اما مردم هنوز هم مشکل دارند، چون آنها که هیچ نکاشتند مجبور شده اند روی زمینهای دیگران کار کنند.
اینجا تقریبا 70هکتار زمین داریم ، اما از این 70هکتار نیم بیشترش بدون مصرف مانده.» اما زمینهایی هم که بدون مصرف نیستند، چندان پربار نبوده اند: «اسم من نورالله گرگیج است. مجبورم از اول سال تا ماه دوازده یک روی این زمین کار کنم.
البته کار اصلی ما نزدیک مهر شروع می شود که گندم را می کاریم. سالهای گذشته که آب نبود، امسال هم خیلی اوضاع روبه راه نیست. خود صاحب زمین هم خیلی نمی برد چه برسد به من.»
حالا شما چطور حقوق می گیرید؛ «حقوقی در کار نیست. آخر سال وقتی برداشت می کنیم ، سهمی هم به من می رسد.» با این همه اما مسلم است که کشاورزی اندک روستا، خرج زندگی را نمی دهد تا خیال مرزداری در غیاب کار، روزبه روز پررنگ تر شود و دوباره ، به لحظه ای ، رنگ ببازد.


گاو، همه چیز ماست
در روزهای پررونق جاریکه آن موقع که «فراوانی آب بوده» دامداری در کنار کشاورزی منبع درآمد بسیار خوبی برای مردم این روستای کوچک بوده است.
منبع درآمدی که خیلی دردناک از بین رفته است : «شما گاو سیستانی را نمی شناسید. گاو سیستانی بهترین گاو دنیاست. اگر خوب بخورد کم کم روزی یک کیلو وزنش اضافه می شود، اما حیف همه گاوها رفتند. فقط چندتا از آنها مانده اند.»
اما حکایت «رفتن» همه گاوها حکایت عجیبی است: «می دانید، گاو برای ما نعمت است. همه مایحتاجمان را از گاو می گرفتیم ، اما خشکسالی که شد، چیزی نداشتیم تا خودمان بخوریم چه برسد به گاوها.
از شکم خانواده می زدیم و جلوی گاو می گذاشتیم، اما کفاف نمی داد. نه دلمان می آمد گاو را بکشیم، نه دلمان می آمد بفروشیمش. دائم فکر می کردیم لابد پرآبی می شود بالاخره ؛ اما نشد.
آخرش هم همه گاوها جلوی چشممان مردند و ما دلمان نمی آمد بکشیمشان. هنوز هم جاریکه ای ها گاو زیادی ندارند. همین است که شیر به همه نمی رسد. بچه ها سال به سال رنگ شیر را نمی بینند تا پدرها دایم بگویند: دستمان که خالی باشد خرد می شویم. دائم اینجا داریم خرد می شویم.


مهر، بدون مدرسه
«آن موقع که همه چیز رونق داشت ، بچه ها هم راه پدر را می رفتند. برای همین به مکتب می رسیدیم و به مدرسه فکر نمی کردیم. حالا اما بچه ها مدرسه می خواهند؛ اما نداریم.»
نزدیک ترین مدرسه به روستای مرزی 10کیلومتر با آن فاصله دارد. 10کیلومتری که نمی شود آن را با خودرو طی کرد و بچه ها مجبورند پای پیاده روانه مدرسه شوند: شما شهری ها می خندید اما بعضی بچه ها فقط به خاطر کفش ، مدرسه را رها کردند.
این راه را فقط به خاطر این که پدرانشان پول خرید کفش را نداشتند، دیگر نرفتند.دخترها هم که مسلم است نمی توانند مدرسه بروند: «اینجا که مثل شهر نیست دختر هر کاری دلش خواست بکند!»
عبدالصمد نارویی ادامه می دهد: «تا حالا بارها نامه نوشته ایم به بخشداری که برای ما مدرسه بسازید تا دخترها هم راحت درس بخوانند؛ اما انگار نه انگار. هیچ کس به فکر ما نیست. اینجا انگار ما فراموش شده ایم.»
یعنی دولت هیچ کمکی به شما نمی کند؛ «چرا! فقط ماهی 15کیلو آرد به هر نفر می دهند. همین و بس.» البته نارویی از قولهایی که به مردم داده شده هم حرف می زند: «چند سال پیش زمینی حاضر کردیم تا در آن مدرسه بسازند.
گفتند می سازیم. حتی قول دادند برای بچه ها زمین فوتبال بسازند؛ اما کی عمل کرده؛ سالهاست این زمینها همه شده بیابان برهوت و هیچ کدام از مسوولان حتی به ما سر هم نزده اند. چه برسد که بخواهند آنها را بسازند.»
حالا همه چیز در روستا با خود مرزنشین ها از خورد و خوراک بگیر تا ساخت وساز «اگر مردم همت نمی کردند حتی مسجد هم نداشتیم که عبادت کنیم. خودمان ساختیم. شهر بدون مسجد، شهر مرده است. برای همین همه پولهایمان را روی هم گذاشتیم و چند هفته کار کردیم تا بالاخره مسجد ساخته شد.»


روستایی یا کار می کند یا عبادت
در فراموشی محض ، مرزداران قدیمی ، مسجدی ساخته اند کوچک که عصرها همه با هم مرد و زن جمع می شوند آنجا و نماز می گذارند: «با این که اینجا، هم شیعه داریم هم سنی، اما هیچ وقت با هم جدل نکرده ایم. با هم نماز می خوانیم و با هم کار می کنیم. مسلمان ، مسلمان است دیگر.»
این همنشینی شیعه و سنی ، باعث شده روح همکاری همیشه بین جاریکه ای ها وجود داشته باشد: «آن موقع که پدران ما مرزدار بودند، شیعه و سنی نبود. الان هم نیست. ناموس ما یکی است. دار و ندارمان هم همین طور. همه با هم از آن دفاع می کنیم.»
مسجد را شیعه و سنی با هم ساخته اند. حالا هم با هم کارهای آن را رفع و رجوع می کنند: «اینجا روحانی نداریم. مجبوریم روحانی از شهر بیاوریم تا هم پیشنمازمان بشود هم به بچه ها اصول مذهبی را یاد بدهد.
با این که اصلا هم از ما توقع ندارد اما آخر ماه همه با هم پولهایمان را جمع می کنیم تا حداقل هزینه رفت و آمدش را بتوانیم بدهیم. اگر بخواهد نماز نباشد و مسجد نباشد که دیگر زندگی نداریم.»


تکرار روز و شب
و همین طور جاریکه ای ها شب را روز می کنند و روز را شب و فقط به این فکر می کنند که چه زمانی می شود حتی اگر خوراک و گاو و زندگی هم ندارند، اسلحه داشته باشند تا بتوانند از کشور دفاع کنند: «به خدا ما هم می خواهیم شهید شویم.
مگر زمان جنگ ما نجنگیدیم ؛ مگر از ما شهید نشدند؛ بگذارید باز هم شهید شویم.»

نوید آقایی
aghaee@jamejamonline.ir

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها