در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پشت شیشههای مات در بردارنده 21 داستان کوتاه با عنوانهای متفاوت و موضوعهای متنوع است که در پنج بخش با نامهای «رویاها»، «عاشقانهها»، «کابوسها»، «آدمها» و «گاوها» گرد آمده است. یکی از داستانهای این مجموعه «آخرین اسبها» نام دارد و نویسنده کوشیده است در پیریزی طرح کلی داستان خود با یاری جستن از توصیفها و شرح رویدادهای زیستی در پیوند با شخصیت اصلی و موقعیت او به عنصرها و اجزای سازنده پیرنگ داستانش وفادار بماند.
روایتگر داستان، همسر شخصیت اصلی داستان است که با صبوری زنانه و زبان مهربانانه خود در شبکه واژههای عادی و بیپیرایه، به معرفی مرد خود میپردازد و با بازنمایی رفتارهای بیرونی و درونی او خاطرههای دور و نزدیک را به هم گره میزند و دریک فضای اندوهگین شهری، رویاها و کابوسهای سمج خود را میکاود و بخشی از تاریخ زندگانی اجتماعی خود و همنوعانش را روایت میکند: «توی چشمهای خالی از نگاهش خاطرات 50 سال عاشقی موج میزند. این اسب با من تا آخرین نفس دویده است. قرار بود ما هر دو تا آخر این ماراتن نفسگیر بتازیم. مگر همان نبود که همراه عدهای دیگر توی کتابخانه دانشکده فنی بلند شدند و همه صندلیهای لهستانی را به سمت شیشهها پرت کردند و همهجا را به هم ریختند؟»
روایتگر داستان که در واقع، یکی از شخصیتهای داستان است و با ایفای درست نقش خود به عنوان یک جزء سازنده، به انسجام و یکپارچگی طرح کلی داستان، افزوده، در موقعیتهای خاص و رویدادهایی که معلول رویدادهای پیش از خود هستند، شرایط ویژهای را برای تاثیر و تعبیر کلی داستان به وجود آورده است: «تکیده بود و بلندقامت، از همانجا پیاده آمدیم تا دانشکده و با هم کلی حرف زدیم. با حرارت حرف میزد، عاشقانه و خستگیناپذیر. وقتی خداحافظی کرد، بسته کادوپیچی را بهم هدیه داد. سر کلاس بازش کردم؛ «آنها به اسبها شلیک میکنند». انگار میدانست رشتهام زبان است؛ توی کتابخانهمان است، بعدها همیشه با هم میرفتیم سلفسرویس، پایم را به میتینگها باز کرد.»
روایتگر در این داستان با خاطرهها و دغدغههای روانی و ناآرامیهای روحی و ذهنی خود همواره درگیر است و با آنکه میکوشد آرام باشد، کابوس لحظههای پایان راه زندگی همسرش، او را رها نکرده است؛ دلش در لرزه، بیم و هول سقوط است: «پرسیدم چه قولی؟» توی چشمهایم خیره شد و گفت: «که هر وقت لازم شد، راحتم کن.» «تلخترین اتفاقی که میتوانست بیفتد، داشت شکل میگرفت. سعی کردم شجاع باشم، اما دست خودم نبود...».
اینگونه با واقعیتها روبهرو شدن، مشخصه یک داستان طبیعی و منطقی است که در آن هیچگونه تزئین و تزویر و تخدیری وجود ندارد. این داستان از مناسبات شیوه داد و ستدی بازار و سرمایه و تبلیغات تاثیر نپذیرفته و نویسنده، رویداد داستان خود را خیلی طبیعی، ساده و معقول در پیوند علت و معلولی آن پیش برده است. این داستان مانند داستانهای «ما توی بازی نبودیم» و «روزی روزگاری» میتواند شکلی از آرمان هنری ـ تاریخی جامعه انسانی، در برهه زمانی خاص باشد و به عنوان یک متن ادبی و فرآورده تولید شده فرهنگی، هیچگونه بیگانگی با سرنوشت انسانهای این جهان و تحول و
تاریخ نداشته باشد.
«...من گوشه کتابخانه درس میخواندم. گاردیها که ریختند، سرم از برخورد با [خرده] شیشهها خراش برداشته بود. هر کسی از یک طرف فرار کرد. بلبشو که تمام شد تا دو روز دانشکده قرق بود. گاردیها کارتهای دانشجویی را کنترل میکردند...». از این رو ما جایگاه این داستان را اجتماعی میبینیم و فردیت نویسنده هم در این داستان و طرح کلی داستانهای دیگر او، به یقین در همین اجتماعی شدن شکل گرفته است. یا آن که این داستان و چند داستان دیگر این مجموعه بر پایه دیدگاه نویسنده و به سبب موقعیت طبقاتی ویژهای نوشته شده؛ اما تلاش نویسنده و نیروی خلاقه و کارآفرین او و در راستای به تصویر کشیدن گذران واقعی زندگانی انسانها در همه داستان کوتاهش، همچنان پشت شیشه ذهن او مات مانده است.
داستانهای «کیف دستی»، «گزارش یک روز گاوی» و «احتمالا گاو بیگناه بود» و دیگر داستانهای همانند، میتواند شاهدی بر مات بودن این شیشههای ذهنی و فکری باشد. اگر نویسندهای به خلق رویدادهای غیرمعمول و تردیدآمیز (و نه طنزآلود) بپردازد، به یقین هیچ گونه برانگیختگی و اشتیاقی در خواننده به وجود نمیآورد و پایان داستان او لذتبخش و آموزنده نخواهد بود و خواننده بیش از یک بار، راضی به خواندن آن داستان نخواهد شد. به یقین، این گونه داستانها طرحی سست، بیپایه و بیهدف دارند و نویسنده حتی با زیادهروی در توصیف هم نمیتواند به منطق زندگانی و واکاوی رفتارهای انسانی و رویدادهای جامعه اطراف خود دست پیدا کند؛ زیرا آنجا که انگیزه و هدفی پشت کنش داستانی نباشد و تمام رویدادها، محتمل و منطقی پیش نرود، بیمایگی، سستی و ناتوانی طرح کلی داستان بدرستی آشکار میشود و هنگامی که طرح داستانی بیمایه باشد و ویژگی تاریخی ـ اجتماعی نداشته باشد، به یقین خواننده را به فکر کردن و تامل در حیات وانمیدارد و هیچ گونه خانهتکانی در ذهن او به وجود نمیآید و پایان داستان نویسنده هم عبرتآمیز و ارزشمند نخواهد بود.
عبدالحسین موحد / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: