jamejamnashriyat
نشریات چاردیواری کد خبر: ۷۶۱۲۸۰ ۲۹ دی ۱۳۹۳  |  ۱۹:۰۰

آن روز توی مدرسه بچه‌ها امتحان ریاضی داشتند و احسان با این‌که درسش را هم خوب خوانده بود اما کمی می‌ترسید. ساعت هشت صبح امتحان شروع شد.

او سعی می‌کرد آرام باشد و با حوصله هرچه را که بلد بود بنویسد. چند تا سوال اول را بخوبی جواب داد و امیدوار شد اما سوال‌های بعدی سخت بودند و او با مشکل روبه‌رو شد. چند دقیقه‌ای بدون این‌که کاری انجام بدهد به ورقه‌اش نگاه کرد و بعد سرش را بلند کرد تا ببیند اطرافش چه خبر است. بعضی‌ها می‌نوشتند و بعضی‌ها هم مثل او بیکار نشسته بودند. نگاهش به نفر بغلی که از بچه‌های کلاسشان نبود افتاد و دید که در حال نوشتن است. با خودش فکر کرد که حتما جواب‌ها را خوب می‌داند که این طور می‌نویسد. دوباره یواشکی اطرافش را نگاه کرد و وقتی دید که هیچ کس حواسش نیست سرش را کمی پایین‌تر آورد و آهسته گفت: «جواب سوال...» اما هنوز حرفش تمام نشده بود که یک نفر با عصبانیت صدا زد: چه کار می‌کنی پسر؟

اوکه بدجوری جا خورده بود خودش را جمع و جور کرد و صاحب صدا را نگاه کرد. آقای مدیر بود؛ باورش نمی‌شد! با اخم و ناراحتی ورقه‌اش را گرفت و از او خواست که برود و جلوی دفتر مدرسه بایستد تا تکلیفش را روشن کند.

حالا نمی‌دانست چه می‌شود؛ نمره‌اش که حتما «صفر» بود. اما بدتر از همه این‌که اگر به پدر و مادرش خبر می‌دادند آنها حسابی ناراحت می‌شدند و بابا حتما دعوایش می‌کرد. ای کاش اصلا به فکر پرسیدن از بغل دستی‌اش نمی‌افتاد. فهمید که اشتباه بدی کرده و پشیمان بود. توی دلش چند بار از خدا خواست تا کمکش کند و قول داد که دیگر چنین اشتباهی انجام ندهد.

در همین موقع ناظم مدرسه «آقای شُکرانی» را دید که از انتهای راهرو به سمت دفتر مدرسه می‌آید. صدای قدم‌هایش نزدیک و نزدیک‌تر شد تا به احسان رسید و همان جا ایستاد و پرسید: چی شده پسرجان، چرا اینجا ایستادی؟

احسان به آرامی سرش را بلند کرد و گفت: آقا اجازه، اشتباه کردیم؛ به خدا هیچ چی بهم نگفت...

اینقدر بغض کرده بود که دیگر نتوانست حرفی بزند و دوباره سرش را پایین گرفت. آقای ناظم که از ماجرا خبر نداشت با مهربانی گفت: احسان جان من که متوجه نمی‌شم درباره چی حرف می‌زنی؛ اتفاقی افتاده؟

او حرفی نزد و آقای ناظم دوباره گفت: باشه اگه نمی‌خوای چیزی بگی اشکالی نداره؛ من باید برم که خیلی کار دارم.

همین که آقای ناظم خواست برود احسان گفت: آقا کمکم کنید !

ـ اگه نگی چی شده نمی‌تونم کاری کنم، حالا آروم باش و بگو ببینم چی شده.

ـ چَشم آقا می‌گم.

بعدش همه ماجرا را تعریف کرد. حرف‌هایش که تمام شد آقای ناظم گفت: خیلی خیلی کار بدی کردی؛ درست کردنش سخته اما اگه قول بدی که دیگه تکرار نشه و بچه خوبی باشی شاید بتونم یه کاری بکنم.

ـ آقا به خدا قول می‌دم.

ـ حالا همین جا باش تا برم ببینم چی میشه.

آقای ناظم هنوز چند قدمی دور نشده بود که احسان صدایش زد و گفت: آقا اجازه، ممنونم!

رضا بهنام

ارسال نظر
* نظر:
نام:
ایمیل:

یادداشت

بیشتر
دیدار سینه‌سوختگان با مرادشان

دیدار سینه‌سوختگان با مرادشان

دیداری كه در 30 آبان 98 برگزار شد، توفیقی بود كه رفیق راه جمعی از یاران شد؛ جمعی از سینه‌ سوخته‌ ها، راویان و آفتاب‌ خورده‌های سرزمین‌های خونین دوران هشت سال دفاع مقدس كه به نمایندگی از همرزمان‌ شان به دیدار رهبر معظم انقلاب شتافتند.

جهاد همچنان باقی است

جهاد همچنان باقی است

چهلمین سال است که مردم ایران آغاز یک دفاع را جشن می‌گیرند. هرچند جنگ، تلخی و سختی و سیاهی دارد، اما آغاز دفاع‌مقدس از 31شهریور شروع فصل جدیدی از جهاد و ایستادگی بود که ثمره آن، امروز مصونیت‌بخشی نظام در ساحات مختلف است.

وقت‌کشی به نفع کرونا

وقت‌کشی به نفع کرونا

دیروز رئیس‌جمهور از احتمال بازگشت برخی محدودیت‌های ناشی از شیوع کرونا در بعضی از استان‌ها خبر داد و به نظر می‌رسد بعد از گذشت حدود سه هفته از آغاز موج سوم همه‌گیری کرونا در ایران، دولت بالاخره به فکر اجرای تدابیری سختگیرانه برای کنترل این موج افتاده است.

گفتگو

بیشتر

پیشنهاد سردبیر

بیشتر

پیشخوان

بیشتر