روزانه​ها

ظاهری خشن و باطنی مهربان

متروسوار حرفه‌ای که باشی، می‌دانی در کدام ایستگاه‌ها ممکن است فرجی شود و دری به تخته بخورد و مسافران فعل و انفعالی کنند و جایی برای نشستن پیدا شود. آن‌قدر در خود فرورفته‌ام که متوجه نیستم قطار به یکی از معدود ایستگاه‌های مذکور رسیده است. ناگهان صدایی، از فکر و خیال بیرونم می‌آورد: «چرا ایستادی؟ برو بشین دیگه، صندلی که خالی شده.» صدایش آمیخته به خشم و عصبیت است. یک آن جا می‌خورم از این همه غضب نهفته در کلام.
کد خبر: ۷۴۶۶۰۵

چرا باید این چنین مورد خشم یک غریبه قرار بگیرم؟ به چه جرمی؟ چون خواسته‌ام دقایقی برای خودم باشم فارغ از هیاهوی روزمرگی‌ها؟! این ادبیات و این لحن و گویش به نظرم برخورنده می‌آید. سرم ناخودآگاه می‌رود به طرف صاحب صدا. عباراتی را نیز در ذهنم آماده و طبقه‌بندی می‌کنم تا در صورت نیاز، این خشونت را بی‌پاسخ نگذارم. صاحب صدا اما، پیرمردی است ریزنقش که حجم اندامش با وسعت صدایش اصلا همخوانی ندارد.

معترضانه نگاهم می‌کند و باز با عصبانیت و خشم می‌گوید: «برو بشین خب، جا که هست.» و با دستش یک صندلی خالی در پشت سرم را نشان می‌دهد. چیزی نمی‌گویم، می‌روم و می‌نشینم. خشونت کلام پیرمرد، مسافران را نیز به شگفتی و حتی خنده واداشته است. جابه‌جا که می‌شوم آرام از پیرمرد می‌پرسم: «پدرجان، چرا این‌قدر خشنی؟!» تعدادی از مسافران خنده‌شان می‌گیرد. پیرمرد اما انگار نه انگار که روی سخنم با اوست؛ چیزی نمی‌گوید و فقط نگاهم می‌کند.

یکی دو ایستگاه که جلوتر می‌رویم، چشم‌هایش سنگین می‌شود و شروع می‌کند به چرت زدن. حالا می‌توانم با خیال راحت براندازش کنم. ریزاندام اما خوش‌تیپ است. کت و شلوار مشکی راه‌راه به تن دارد، پیراهن سفید، کفش‌های ورنی مشکی، یک کلاه شاپو، انگشتر عقیق بر دست چپ به نشانه وفاداری به یک عشق قدیمی و ریشه‌دار لابد و یک شکم برآمده. در مجموع دوست‌داشتنی است. یکباره گویی که سنگینی نگاهم را احساس کرده باشد، چشم‌هایش را باز می‌کند، مهربانانه لبخندی می‌زند و دوباره چشم‌هایش را روی هم می‌گذارد و می‌‌رود برای خودش.

حالا چهره‌اش هم مهربان است. خدا را شکر می‌کنم که پاسخ خشونت ابتدایی او را نداده‌ام. همین که جایی خالی را دیده و بی‌تفاوت نبوده و به فکر من ایستاده و آویزان به میله هم افتاده، خودش گویاست که چه قلب مهربانی دارد، گیرم که نتواند احساسش را با لحن آرام و کلمات دلنشین به مخاطبش منتقل کند.

مهم باطن انسان‌هاست، ظاهر که نمی‌تواند ملاک باشد. چه بسیار گرگانی در لباس میش که از در دوستی وارد شده و به وقتش می‌تکانندت اساسی. پس چه خوب که اندکی تامل کنیم، فقط پوسته را نبینیم، به عمق هم نگاهی بیندازیم با چشم دل و قضاوت را بر مدار ظاهر ساز نکنیم که دوستان را به چوب ناعادلانه تعجیل نواختن به دور از فتوت و جوانمردی است.

محسن محمدی / گروه رادیو و تلویزیون

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها