زندگی را از نو می‌سازم

سال‌های زیادی را در زندان گذرانده است.او یک تبهکار حرفه‌ای است و می‌خواهد برای همیشه دست از دزدی بردارد. جواد 40 سال دارد و 19سال از عمر خود را پشت میله‌های زندان گذرانده است.مردی جا افتاده با صورت گرد،موهایی جو گندمی و چشم‌هایی کوچک.انگار خسته است و می‌خواهد فرار کند؛ فرار از خودش.
کد خبر: ۷۴۵۵۲۱

با او در مقابل زندان گفت‌وگو کردم. کیسه‌ای دستش بود که از در بزرگ زندان خارج شد. سفره دلش را باز می‌کند: «پانزده‌ساله بودم که پدرم عمرشان را به شما داد، من ماندم و مادر و سه برادر کوچک کسی نبود به ما کمک کند. مدتی در یک تراشکاری کار کردم، ولی به سال نکشید که استادم به من تهمت دزدی زد و بدون این‌که حقیقت را بفهمد مرا بیرون انداخت. اوضاع خوبی نداشتیم و صاحبخانه هر روز فشار می‌آورد که خانه را خالی کنیم.

روز‌ها می‌گذشت و من از شدت نگرانی و استرس حاضر بودم دست به هر کاری بزنم تا خانواده‌ام آواره کوچه و خیابان نشوند. در این ایام با حسن دوست شدم؛ او در محل معروف بود و همه می‌دانستند که تنها راه درآمدش دزدی است.

انتهای کوچه‌مان به پس‌کوچه‌ای باز می‌شد به نام «دالان» خانه و پاتوق حسن آنجا بود، سراغش رفتم مثل همیشه روی موتورش نشسته بود و برای بچه‌ها خالی‌بندی می‌کرد. سمتش رفتم و در گوشش گفتم باید باهم حرف بزنیم. خودم تنها به سر کوچه رفتم و او چند دقیقه بعد آمد. از حسن خواستم تا در دزدی‌ها همراه او باشم. حسن هم از خداخواسته قبول کرد و از فردا کارمان شروع شد. یادم نمی‌رود نخستین بار کیف مردی را که از بانک بیرون آمده بود دزدیدم و داخل کیف 50 هزار تومان بود که 20 هزار تومان به من رسید.

شش ماه بعد دستگیر شدم و به زندان افتادم. گریه‌های مادر خدا بیامرزم را هیچ‌وقت از یاد نمی‌برم، خدا مرا لعنت کند که وی خون به جگر از دنیا رفت. به سه سال زندان محکوم شدم و با بدبختی این مدت را گذراندم. وقتی بیرون آمدم شرایط خانواده‌ام خیلی فرق کرده بود. نمی‌توانستم بی‌پولی را تحمل کنم و دوباره با دوستان نابابی که از زندان پیدا کرده بودم سراغ راحت‌ترین کار رفتم، کیف‌قاپی!

دزدی می‌کردم، دستگیر می‌شدم، زندان می‌رفتم و آزاد می‌شدم، دوباره دزدی و دوباره بازداشت و زندان. وقتی به خودم آمدم که چهل‌ساله شدم و دیدم که در باتلاقی فرورفته‌ام که باید خودم را هر طور شده نجات بدهم. پشیمانم، خیلی پشیمان و در زندان توبه کردم و می‌خواهم بعد از آزادی تغییر کنم و دست کم بخشی از گذشته تاریکم را جبران کنم.

بر اساس سرگذشت «م.ر»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها