آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
با او در مقابل زندان گفتوگو کردم. کیسهای دستش بود که از در بزرگ زندان خارج شد. سفره دلش را باز میکند: «پانزدهساله بودم که پدرم عمرشان را به شما داد، من ماندم و مادر و سه برادر کوچک کسی نبود به ما کمک کند. مدتی در یک تراشکاری کار کردم، ولی به سال نکشید که استادم به من تهمت دزدی زد و بدون اینکه حقیقت را بفهمد مرا بیرون انداخت. اوضاع خوبی نداشتیم و صاحبخانه هر روز فشار میآورد که خانه را خالی کنیم.
روزها میگذشت و من از شدت نگرانی و استرس حاضر بودم دست به هر کاری بزنم تا خانوادهام آواره کوچه و خیابان نشوند. در این ایام با حسن دوست شدم؛ او در محل معروف بود و همه میدانستند که تنها راه درآمدش دزدی است.
انتهای کوچهمان به پسکوچهای باز میشد به نام «دالان» خانه و پاتوق حسن آنجا بود، سراغش رفتم مثل همیشه روی موتورش نشسته بود و برای بچهها خالیبندی میکرد. سمتش رفتم و در گوشش گفتم باید باهم حرف بزنیم. خودم تنها به سر کوچه رفتم و او چند دقیقه بعد آمد. از حسن خواستم تا در دزدیها همراه او باشم. حسن هم از خداخواسته قبول کرد و از فردا کارمان شروع شد. یادم نمیرود نخستین بار کیف مردی را که از بانک بیرون آمده بود دزدیدم و داخل کیف 50 هزار تومان بود که 20 هزار تومان به من رسید.
شش ماه بعد دستگیر شدم و به زندان افتادم. گریههای مادر خدا بیامرزم را هیچوقت از یاد نمیبرم، خدا مرا لعنت کند که وی خون به جگر از دنیا رفت. به سه سال زندان محکوم شدم و با بدبختی این مدت را گذراندم. وقتی بیرون آمدم شرایط خانوادهام خیلی فرق کرده بود. نمیتوانستم بیپولی را تحمل کنم و دوباره با دوستان نابابی که از زندان پیدا کرده بودم سراغ راحتترین کار رفتم، کیفقاپی!
دزدی میکردم، دستگیر میشدم، زندان میرفتم و آزاد میشدم، دوباره دزدی و دوباره بازداشت و زندان. وقتی به خودم آمدم که چهلساله شدم و دیدم که در باتلاقی فرورفتهام که باید خودم را هر طور شده نجات بدهم. پشیمانم، خیلی پشیمان و در زندان توبه کردم و میخواهم بعد از آزادی تغییر کنم و دست کم بخشی از گذشته تاریکم را جبران کنم.
بر اساس سرگذشت «م.ر»
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....