در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
2-همۀ تاریخ ما را در این جهل مرکب نگاه داشتهاند که ما دو جنس داریم: زن و مرد... و تا خواستیم بفهمیم عاشقان گونۀ دیگری از بشریت هستند، عمر از دست رفت و ما ماندیم و این سوال بزرگ که دوست دارم آدمیان عاشق شوند یا عاشقان آدم؟!
احسان 87
دانشمندا الان رسیدهن به جواب اینکه اول مرغ بوده یا تخممرغ... دیگه بلکه تو هم یه روزی بفهمی اول عاشق باشی یا آدم! (دِ... آاااخ!... آاااییییی... عاشقی؟ اصاً نمیشه یه کلوم باهاش حرف زد! ای بابا... کمک! یکی بیاد منُ نجات بده آخهههه! آاااخ... غضروف، غضروف، غضروف میانی گوشم!)
ئی که الآاااان گفتی، یعنییی چح؟!
کافیه فقط یه بار، شایدم دو بار، دیگه فوقش سه بار درباره یه موضوعی یه چیزایی خونده یا شنیده باشیم؛ بعد سعی میکنیم هر جوری شده و به هر نحوی، توی هر جمعی، تاکسی، مهمونی، و... مخ نزدیکترین یا بیاطلاعترین فردی که باهاش برخورد کردیم رو گیر بیاریم و شروع کنیم درباره اون موضوع حرف زدن؛ سخنران قهاری میشیم!
جوری حرف میزنیم و اظهار نظر میکنیم که انگار موضوع پایاننامهمون بوده! بعد اگه طرف هاجوواج نگاهمون کرد و اظهار بیاطلاعی کرد، سری به این ور و اون ور تکون میدیم و نوچنوچ راه میاندازیم و کلی به حالش افسوس میخوریم و پیش خودمون میگیم: چه جوری به این سن رسیده و با همچین مخی زنده مونده؟!
زهرا فرخی 34 ساله از همدان
هااااا... بدان و آگاه باش که برای زنده موندن نیازی به مخ نیس! اونجا که پای لذت بردن از زندگی به میون مییاد نیاز به مخه! تموم شد رفت، حرف هم نباشه!
تاکسی... دربست!
دنیای خیالی رو خیلی دوست دارم. تو عالم خیال مجبور نیستی به عواقب حرفات و کارهایی که انجام میدی فکر کنی. تو عالم خیال مسافت و زمان و مکان بیمعناست. در یک لحظه از یه جا به جای دیگه میری، به گذشتهها سر میزنی، حتی بعضی اشتباهاتت رو که پیآمدش حالا اذیتت میکنه جبران میکنی. گاهی بعضی قسمتها رو کلاً حذف میکنی. گاهی یه چیزایی بهش اضافه میکنی. به آینده سفر میکنی. آینده رو هر جور دوست داری ترسیم میکنی و...
[...] تو عالم خیال، غصه بیمعناست چون منشأش ناتوانی هست؛ ولی توی خیال، تو همیشه میتونی. خدای دنیای خودتی! اگه قدرت خیالپردازی رو نداشتیم، باور کنید همهمون از غصه میمردیم. ضرر کرده هر کی خیال رو، بیخیال شده.
مژگان 84
اون عکس معروفه رو دیدی که بالا سر دو تا آدم نوشته: «عاقبت نسیه، عاقبت نقد»؟! دم نقد حواست باشه که نسیه زیاد بشه ممکنه عکس تو رو تو ورژن جدیدش چاپ کنن (ابوالمعالی هم میگه: فرزندم! هر آن گه همیخواستی چنین میبکنی، حد تعادل نگه دار که در تعادل... الی آخر!)
محافظ کهکشان
تواضع و فروتنی صفت زیبایی است؛ تنها جایی که نباید فروتن بود در مقابل ظالم است. تحقیر کردن ضرورت دارد در مقابل کسی که در اعماق ذهنش خود را از تو برتر میداند، کسانی که در باتلاق زندگی خویش، دچار خودکوسهپنداری هستند، افرادی که منحنی موفقیتشان به نسبت امکانات و رفاهشان منفی است.
دو نوع اندیشیدن در جهان وجود دارد. اندیشۀ تاملی، اندیشۀ حسابگرانه. در اندیشیدن تاملی فرد به عمق و حقیقت یک موضوع میپردازد و برایش سودمندی آن اندیشه در اولویت نیست. اما در اندیشۀ حسابگرانه تنها سود و منفعت غایت است. دوستی میگفت من یک عمر کتاب و مقاله نوشتم اما اگر الان بروم سوپرمارکت محل یه کرۀ 100 گرمی هم به من نمیدهند! آن دوست نمیدانست تفکر به منزلۀ بیزینس نیست که بروی در طباخی و بگویی من امروز یه مقاله نوشتم به جاش بناگوش و مغز گوسفند بده صبحونه بخوریم!
این افراد همانهایی هستند که به فرزندان خود امر میکنند که در دانشگاه یا دکتر بشوند یا مهندس و برای اندیشیدن تاملی هیچ ارزشی قائل نیستند. اینها دقیقاً و حقیقتاً یکی از بزرگترین مشکلات جامعۀ بشری هستند. حال امروز دنیا نسلی از تکنوکراتها و برجسازانی شده است که نیندیشیدن یکی از رسوم و مؤلفههای آنان است.
امید، بچۀ بیستوچن ساله از کرج
نغمۀ شور
1-گلنغمۀ خوب و آشنا میماند/ با کات اجل باز صدا میماند/ پایندهتر از همیشه شد پاشایی/ گلبانگ قشنگ مرتضی میماند.
2--عمریست که دلخوشیم با یاد پیوس/ با هر گل او شدیم دلشاد، پیوس/ اعجوبه همیشه بوی گل میداد و.../ یک لشکر سرخ بود و فرشاد پیوس.
3-ماندیم که با بروز بحران چه کنیم؟/ با زلزلهها و سیل و توفان چه کنیم؟/ پیروز شود قرمز اگر در دربی/ با سیل هپیهای خیابان چه کنیم؟
4-ای صاحب افسون صدا، پاشایی/ ای حزن صدای نسل ما، پاشایی/ برخیز، صدای سخن عشق، بخوان/ ای نغمۀ شور، مرتضی پاشایی.
قنبر یوسفی از آمل
زاویه سنج
1-همیشه فکر میکنیم زلزله، تنها با خود ویرانی میآورد؛ گاهی زلزله گنجینههای گمشده را عیان میسازد. روح و جسمت هر گاه دستخوش زلزله شد، تنها به ویرانی فکر نکن. گاهی از شکافهای عمیق روح و جسمت گنج هایی بیرون میآید که خودت انگشت به دهان میمانی. فقط کافیست آن روی سکه را هم ببینی.
2-برگهایت ریخت و خشک شدی! نه که زمستان شده باشد، تو در بهاریترین هوای ممکن ایستاده مردی! مثل درختهایی که ایستاده میمیرند اما با این تفاوت که تو تناسخ یافتی، آن هم با چند درجه ترفیع. از یک صندوق پست زردرنگ خالی، به یک پست الکترونیکی پر از نامه!
نشمیل نوازی از بوکان
التماس-درخواست
اگر هنوز هم تکستارۀ قلبت من هستم، بگذار با مهربانیات بدرخشم. مطمئن باش که این درخشش، آسمان وجود هر دویمان را روشن خواهد کرد.
مهرداد سارا
ریزبینی
شهر آرزوهایم طیفی شده از صفحۀ چشم به راه قلبم. صفحۀ ناآرامی که میانگارد تمام خوشیهایم را بر بوم آسمان خوش و آبی شهری که اوج گرفتن قلبم را میخواند و سراب دیدن را دوست دارد. آرزوهای محالم در این شهر، همپای قلب سبکبالم اوج میگیرند و دیگر هیچ سقفی نیست که همچون سقف کوتاه اتاقم، پرواز رؤیاهایم را به دیوارهای سرد اتاق تاریکم محکوم کند. دوست دارم این شهر را هرچند که به وسعت قلب سبکبالم کوچک باشد.
اسما حیدری از اصفهان
همهاش کشک بود
حالا بیا برویم کشکمان را بسابیم. حالا که یک دل سیر نیمۀ پر لیوان را دیدیم. حالا که دیگر تمام گفتههایمان را گفتیم و تمام شدیم. حالا که دیگر هیچ دو نفری نیستند که برویم آشتیشان بدهیم. حالا که دیگر همۀ کتابهایمان را امانت دادیم به دیگران و توی قفسهها فقط چند برگ روزنامه مانده. بیا این روزنامهها را هم بدهیم به همسایه تا شیشههای ماشینش را تمیز کند. چقدر گشتیم و آدمهایی را پیدا کردیم که لنگه نداشتند. خودمان را خفه کردیم تا بهشان نشان بدهیم خوبی هم میشود کرد. چقدر هر صبح بهشان لبخند تحویل دادیم تا نکند خاطر عزیزشان را مکدر کرده باشیم. چقدر دندان روی جگرمان گذاشتیم و نگفتیم. چقدر نگفتیم.
حالا که دیگر همه میدانند چقدر خوبی بلدیم، بیا لیوان را برداریم از طبقۀ سوم خانه پرت کنیم توی باغچه، یا بیا اصلا بنشینیم با تهش کشکمان را بسابیم.
نسترنترین دختر دنیا
اوج
شبی که دل به این جاده سپردی/ ندیدی چی به روز من آوردی/ تو رفتی زیر بار این گلایه/ تو به بارون زدی، من زیر گریه/ تو از جنس همیشهها نبودی/ تو در اوج این احساس پر گشودی/ دارم میبینمت در اوج دوری/ تو میتونی بری اما چهجوری؟/ تو از این پلهها بالا نمیری/ تو زیر بار این حرفا نمیری/ تو که از ارتفاع ترسی نداری/ بری بیمن، در اوج بیقراری/ تو توی این افق که جا نمیشی/ تو از این خواب کهنه پا نمیشی/ دیگه بالاتر از اینم مگه هست؟/ دلت به دام عشق افتاد و نشکست.
پیمان مجیدی معین
چرکنویسهای تنهایی
کنار پنجره ایستادهام و به بیرون خیره شدهام... چه بارانیست! اصلا از چه وقتی این آسمان دلتنگ، باریدن را آغاز کرد؟ این شیشههای دوجداره تنهایی حتی صدای باران را هم بروز نمیدهند. چه حس کودکانهای داشتیم ما: باران ببارد و صدایش را از پشت پنجرههای چوبی کهنه بشنویم و آرام بازش کنیم تا صورتمان از نم عشقبازی آسمان و زمین بینصیب نماند.
این روزها حتی باران هم شرطی میبارد.
سیاوش منصور (میثاق)
9+1 قانون طلایی برای ارسال متن
1-از نوجوون تا پیر، هر کسی میتونه متنی بنویسه و برای صفحه بفرسته. 2-متنش باید حاصل فکر و قلم و تلاش خودش باشه. 3-پیامکهای باحالی که به دستت میرسن، شعر و نوشتههایی که قبلاً توی وبلاگ خودت یا دیگران، کتابا و نشریات منتشر شده رو نفرست؛ اسمت میره توی لیست سیاه! 4-دقت کن آخر ایمیل، نامه، بخصوص پیامکت یه اسمی (واقعی یا مستعار) یا شهری رو هم بنویسی که فردا نگی چرا اسمم چاپ نشد. 5-مطالب بینام، اسامی خارجی و نامفهوم (یا به قول مسئولان: مورددار!)، همممهشون میشن: «بدون نام». 6-جا کمه، خیلیهام توی نوبت؛ دقت کن: یکی دو ماه (نااااقاااابل!) صبر داشته باش تا نوبتت بشه. 7-بیشتر از 100 کلمه ننویس؛ مجبورم کوتاهش کنم. 8-اصاً خوش دارم برای مطالب طنز پارتیبازی کنم، حرفیه؟! (دسسستِتُ بندااااز... دِ... یقه؟ یقه؟!) 9-پارتی نداری؟ یه چی بگو به درد دیگران بخوره که آخرش نگیم: «خب حالا منظـــــور؟» هواتُ دارم! (آممـــاااا... زمینش با من نیستاااا!) 10-همینا دیگه!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: