درباره ناصر ...

او دست‌و‌پا را باخت، اما زندگی را نه

ناصر قصه ما جنگ کرده، گلوله خورده، قطع نخاع شده، سرش را بدون بیهوشی شکافته‌اند و کلی اتفاقات ریز و درشت دیگر برایش افتاده که هر کدام‌شان کافی ‌است برای از نفس انداختن یک آدم. اما هیچ‌کدام از اینها سخت‌ترین لحظه زندگی ناصر نیست.
کد خبر: ۷۴۳۲۳۶

سخت‌ترین لحظه زندگی‌اش زمانی است که دختر خردسالش کمک خواسته و او نتوانسته کاری بکند. تنها زمانی که معلولیت را احساس کرده و نتوانستن را. همین شاید بهترین دریچه باشد برای ورود به دنیای این آدم و شناختنش. می‌بینید آدم‌ها چقدر شگفت‌انگیزند؛ گردن به پایین را کاملا از از دست داده و آخ هم نگفته، تازه می‌گوید اگر لازم باشد سر را هم می‌دهد، اما ناله‌های کودکانه دخترش را تاب نمی‌آورد.

اصلا همان موقع هم که غیرتی شده و رفته جبهه هم قصه تجاوز حرامیان و ناله‌های یک کودک هفت ساله را شنیده که طاقتش طاق شده است. خب معلوم است وقتی آدم اینقدر مهربان باشد و دل‌نازک، خدا یکی مهربان‌تر از خودش را می‌گذارد سر راهش که تر و خشکش کند بی‌منت، دست و پای از کار افتاده‌اش باشد در زندگی و زینب‌وار سختی بکشد و هرگز زبان نگشاید به گلایه.

زندگی ناصر و ناصرهای دیگر که نظایرشان را حتما همه شما دیده‌اید، دو نمای کاملا متفاوت دارد.

یک نمای درونی که ناصر امروز روایتش کرده و یک نمای بیرونی که در ذهن خیلی از ماها نقش بسته است. این دو نما معمولا بر هم منطبق نیستند. مایی که از بیرون نظاره‌گریم فکر می‌کنیم جریان زندگی این آدم‌ها ایستاده، سختی نفس‌شان را بریده و روزگارشان سیاه است. اما نیست، می‌بینید که نیست. ناصر ازدواج کرده، دو دختر و یک پسر دارد که عاشقانه دوستش دارند و همسری که نظیرش فقط در قصه‌ها پیدا می‌شود. دارد مثل همه ما زندگی‌اش را می‌کند، شیرین و پر از محبت. بله سختی‌ها گاهی خارج از تصور ماهاست که بیرون از قصه‌ایم، اما لزوما زندگی را مختل نمی‌کند. سندش هم همین جاست، پیش روی‌تان؛ زندگی پرفرازونشیب، اما پر از محبت آقاناصر و خانواده‌اش.

عباس رضایی‌ثمرین

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها