مجمع دیوانگان

احتمال یک روی بی‌نهایت

شانس این نیست که از توی تخم‌مرغ شانسی که ورداشتی چیزی که دوست داری دربیاد. شانس این نیست که دارتی که فکرش را نمی‌کردی بخورد به سیبل؛ برود و عدل بنشیند وسط خال. شانس این نیست که توی یک قرعه‌کشی که صدهزار نفر دیگر هم شرکت کرده‌اند تو برنده شوی. ریاضی‌خوانده‌ها می‌دانند که اسم همه اینها احتمال است. با آمار و احتمال می‌شود عدد و رقمِ شدن یا نشدن، رخ دادن یا ندادن، برنده شدن یا باختن هر یک را محاسبه کرد. شانس و بخت و اقبال مقوله دیگری است. باز کنید دفتر نت‌‌تان را تا باز کنم مقوله را!
کد خبر: ۷۴۰۵۸۱

اقبال بلند جایی خارج از سرزمین ریاضی رخ می‌دهد. وقتی صد هزار نفر توی گردونه‌ای هستند که گوی شما هم در حال چرخیدن توی آن است، به احتمال یک به صدهزار ممکن اسم شما دربیاید. احتمال این‌که تیر شما به هدف بخورد را با تقسیم مساحت سیبل به مساحت دیوار روبه‌‌رو می‌توانید حساب کنید. این عدد‌های به‌دست آمده بدجور ضدشانس هستند. نمی‌خواهم وارد کل‌کل و بگو‌مگو شوم با شمایی که الان می‌آیی برای زیر سوال بردن سواد یکی از نخبگان دانش‌بنیان مجمع «ان‌قلت» می‌آوری که به واقعیت تبدیل شدن احتمال یک به صدهزار هم چاشنی شانس می‌خواهد و از این حرف‌ها! راحتتان کنم، بخت و اقبال یعنی شدن و بردن و رخ دادن وقتی هیچ احتمالی وجود ندارد، یعنی وقتی فکرش را نمی‌کنی، اتفاق بیفتد. درست مثل دیدن یک شهاب‌سنگ در لحظه‌ای که سرت را آورده‌ای بالا آسمان را نگاه کنی. اتفاقی که اگر فقط چند ثانیه قبل و بعد از آن لحظه خاص، سرت را بلند کرده باشی برای شما نبوده، نیست و نخواهد بود. اینها بخت و اقبال است. اقبال زیستن در زمانه‌ای که فلان شاعر و خنیاگر هم‌عصرت هستند. اقبال یعنی خبرنگار باشی و وقتی هواپیمای ربوده شده آمریکایی به برج‌های دوقلو برخورد می‌کرد، شما آن پایین ایستاده باشی و با گوشی موبایلت فیلم بگیری. کسی می‌تواند احتمالش را حساب کند؟ چیزی حدود یک به روی بی‌نهایت می‌شود. همان صفر. نتیجه علمی و ریاضی این‌که وقتی حد احتمال میل می‌کند سمت صفر؛ بخت و اقبال و شانس و اینها زاده می‌شوند.

رضا جمیلی

کی خوش‌شانسه؟

به شانس اعتقاد ندارم، به نظرم این اعتقاد نداشتن به دیوانگی نزدیک‌تر هم باشد. به شانس در این حد اعتقاد دارم که عابری ناگهان بپرد جلوی ماشین و به موقع ترمز بگیرم و بعدش هم بگویم وای چه شانسی آوردم.

در همین حد چون اگر قرار باشد جمله بهتری بگویم، می‌تواند این باشد: خدا رحم کرد.

اما این‌که آدم‌ها را به دو دسته خوش‌شانس و بدشانس تقسیم کنم و معتقد باشم زندگی به کام خوش‌شانس‌هاست و بدشانس‌ها بیچارگان عالم‌اند، نه! به نظرم هیچ کس در دنیا لزوما و مطلقا بدشانس یا خوش‌شانس نیست. زندگی خوشبخت‌ترین و بدبخت‌ترین آدم‌ها از مجموعه‌ای از اتفاقات خوب و بد تشکیل شده است.

اگر بخواهم باز هم در تعریف شانس اغماض کنم، در نهایت به این می‌رسم که ردپای شانس فقط در مورد امور کوچک و نه چندان مهم زندگی پیدا می‌شود، شانس می‌آورید تاریخ امتحان عقب می‌افتد، شانس می‌آورید مطب دکتر خیلی شلوغ نیست، بدشانسی می‌‌آورید بابت تصادف ترافیک مسیرتان زیاد می‌شود، بدشانسی می‌آورید که شارژ گوشی‌تان در آن لحظه تمام می‌شود و از این دست مثال‌ها.

اما در امور مهم زندگی، مثل تحصیل، شغل و ازدواج به نظرم روی شانس نمی‌توان حسابی باز کرد یا چیزی را به گردن شانس انداخت. بیشتر از شانس به هوش، توانایی و تصمیمات خود فرد برمی‌گردد که موفق باشد یا نباشد. حالا شاید در برخی جزئیات بتوان شانس را بهانه کرد، اما من به شانس بیشتر از این اعتقاد ندارم. اما این‌که بین اعتقاد به شانس و در مجمع دیوانگان بودن ارتباطی نمی‌بینم از این جهت است که اصولا دیوانگان زندگی سخت‌تری دارند و همه انتظارشان از خودشان است، اما غیردیوانگان شاید ترجیح بدهند همه چیز را گردن شانس بیندازند و گوشه عافیت را بگیرند و به خودشان سخت نگیرند.

مستوره برادران نصیری

اندر فضائل کلمات مشکوک

برخی می‌گویند این مهم نیست که برخی کلمات از کجا آمده‌اند و چرا، آنچه مهم است حضور نازدودنی و مداوم آن بر ذهن و زبان‌هایی است که حتی معنای روشنی از آن کلمات ندارند. انگار که از همان زمان اختراع زبان این کلمات بوده‌اند و با همه تغییرات زبان، رنگ عوض کرده‌اند و موذیانه در دایره لغات آدمیان مانده‌اند. شانس یکی از آن کلمات است. هیچ‌کس مطمئن نیست که چیزی به نام شانس وجود دارد، اما هیچ‌کس هم نیست که آن را به کار نبرده باشد. هیچ‌کس نیست که بتواند دقیقا درباره خوب و بد بودن شانس حرف بزند، اما همه رخدادهای خارج از کنترل خود را ـ که اتفاقا سازنده بخش مهمی از زندگی‌شان است ـ را به آن نسبت می‌دهند؛ نسبت‌دادنی که باوری به آن نیست. مساله تعریف شانس یا وجود داشتن و نداشتنش نیست، مساله باور داشتن یا باور نداشتن به شانس است.

آدم‌های معمولی همواره در میانه چیزها راه می‌روند، در میانه واژه‌ها، خاصه چنین واژه‌های مبهمی. آدم‌های میان‌مایه که بیشتر آدمیان را تشکیل می‌دهند، مدام از شانس می‌گویند، اما گوهر شانس را نمی‌توان در اعمالشان دید. گوهر رهایی‌بخش بی‌ارادگی ما در مهم‌ترین چیزها! انسان ناطق، عامل، عاقل و اخلاق‌مدار امروز کمتر می‌تواند با همه وجود بپذیرد که شانس زندگی را ساخته است، اما اگر باور می‌کرد که شانس هست، دیگر همه چیز ساکن بود. مسئولیت و دغدغه‌ای نبود، شانس همچون تقدیر از پیش معین یا جبر کار خود را می‌کرد و دیگر می‌توانستی با سپردن آنچه در کنترلت نیست به شانس، آرامش پیدا کنی. پس باور به شانس، سلامت روان است! مساله، حقیقت نیست، زندگی معتقدانه با چیزی است، حتی اگر دروغ باشد.

دیوانه‌ها در میانه سرگردان نیستند. دیوانه یا به چیزی باور دارد یا آن را دور می‌ریزد، یا باور دارد که شانس آورده دیوانه شده یا اعتقادش دیوانگی است و آن را انتخاب کرده. همه چیز ساده است، فقط کافی است تکلیف خود را با کلماتی مثل شانس روشن کنیم، آنگاه یا دیوانه می‌شویم یا قدرتمند، که چندان بینشان تفاوتی نیست.

علیرضا نراقی

سندرم «شانس نخواهی»

هرکسی که توی این شهر شبگردی کرده باشد، حتما دیوانه‌های سرگردان را از نزدیک دیده است. آخرین بار همین هفته گذشته بود که توی خیابان یکی از آنها را دیدم. پیرزنی بود که نیمه شب، سربالایی خیابان ولی عصر را گرفته بود و همین طور داشت می‌رفت تا افق یا یک جای بی‌نشان دیگر. حتما حدس زده‌اید موهای سفید نامرتبش ریخته بود توی صورتش و یک پالتوی نیمدار پوشیده بود و بی‌خیال همه آدم‌ها بود. همان شب بود که با خودم فکر کردم شاید همه ما یک «دیوانه سرگردان درون» داریم که دلش می‌خواهد کهنه بپوشد و همین طور دربه‌دری کند. دنیا را به هیچ بفروشد و برایش مهم نباشد که چند نفر توی این دنیا دوستش دارند و چقدر پول دارد. دیوانه‌های درون دوست دارند بالاخره یک روزی از توقعاتی که آدم از بخت و سرنوشت دارد، دست بشویند و هی نخواهند که دری به تخته بخورد. هی منتظر نباشند شانس در خانه‌شان را بزند و یک شتری چیزی بیاید بخوابد جلوی آپارتمان‌شان.

من نمی‌دانم این یک جور دنیا بریدگی است یا دنیا دوستی. وقتی دنبال درخشش ستاره اقبال نباشی شاید بتوانی از همین لحظه‌ای که هست لذت ببری. شاید هم باید از همه احتمالات خوشبختی ناامید شده باشی، که دنبال اتفاق تازه‌ای نباشی. شاید گاهی باید دلت امیدوار اتفاقی نباشد، که بتوانی دل بکنی و بروی... بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد... سرگردانی عالم عجیبی است. بیایید اعتراف کنیم، همه ما که منتظر برنده شدن بلیت‌مان هستیم، یک جورهایی ته قلبمان دوست داریم آنقدر اسیر این انتظار نباشیم. انتظار برای یک شانس تازه. باز شدن یک دریچه تازه.

الناز اسکندری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها