در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
به نظرم هجرت اگر با این تعریف که میخواهی از مکانی، رابطهای، موقعیتی، وضعی و حالتی خودت رو بکنی و وارد فاز بهتری شوی، صورت بگیرد، صددرصد مثبت و خوب است.
اما در عمل، هر چه به هجرتهای خودم و بقیه (تا جایی که اجازه و حق قضاوت درست را داشته باشم) نگاه میکنم، هیچ امتیاز ویژهای در آنها نمیبینم.
فکر میکنم برخورد اغلب ما با هجرت بیشتر یک مفر است تا کاری ماندگار و تغییری از آن جنس که در مفهوم این واژه وجود دارد.
احساس میکنم چه وقتی که هجرت و چه وقتی که ماندن را انتخاب کردهایم، در هر دو صورت بازندهوار برخورد کردهایم، هجرت کردهایم از ترس ماندن و مواجهه با سختیها و رنجها و هجرت نکردهایم و ماندهایم، نه اینکه مبارزه کنیم، بلکه ترس از هجرت ما را به ماندن واداشته و به نظرم در هر دو حالت بازندهای بیش نبودهایم.
برای نوشتن از هجرت به بنبست بدی رسیدهام، حس آن دیوانهای که در مورد مدارا، عادت، گریه، دوستی و... انگشتانش بسرعت روی صفحه کلید ضرب میگرفت را ندارم، احساس میکنم همه شکوه واژه هجرت حالا که با آن روبهرو شدهام، مرا پیش خودم، کوچک کرده است. به نظرم هجرت کار بزرگی است که از عهده هر عاقل و دیوانهای برنمیآید.
مستوره برادران نصیری
هجرت و هجرت و هجرت
بیا ره توشه برداریم/ قدم در راه بیبرگشت بگذاریم ... دلم قدرتی میخواهد در این دستهایم، چیزی درون رگهای پا، در قدمهایم. توانی برای رفتن، کندن از خودی که میترسد. چیزی نظیر فریاد در گلویم که بیاختیار همچون مشتی گره کرده بگوید: نه این بازی را نمیخواهم. دیگر مرد این بده بستان، این رفت و آمد و این لبخند و اشکهای بیپایان نیستم. کلمهای که نمیدانم تا در گوشم زمزمه کند: برو و بروم؛ مسافر شوم، مسافری همیشگی، یک مهاجر دائم که هدفش چیزی جز هجرت نیست. هجرت از آنچه هستم به آنچه نمیدانم چیست و هیچگاه نخواهم دانست مقصد کجاست. راه بیبازگشت، راهی است که در آن هدفی نیست و راهم نامی ندارد جزرفتن. چگونه میتوان این قدرت را به چنگ آورد؟ نمیدانم. اما سفر سهم همیشگی من است. برای چیزی درستتر. زیرا میدانم آن میانمایگی، آن روزمرگی که اینک درونش گرفتارم اشتباهی نبخشودنی است. دیوانه چه به این دچار شدن به روزمرگی، چکار به این ترسها دارد.
هجرت من چیزی نیست جز از این شهر به شهر دیگر رفتن در حالی که عاشق تهرانم. جز از این سرزمین به سرزمینی دور دست رفتن در حالی که زبانی جز فارسی نمیدانم، جز این سیاره انسانی به سیاره دیگر رفتن، در حالی که جز انسان بودن چیز دیگری در قاموسم نیست. کاری جز نوشتن پشت این مانیتور و تصور بودن یک بازیگر دورهگرد و نقش مختلف گرفتن و کلمه به شما فروختن بلد نیستم. اما ماندن با وجود این تعلقات، با همه این عشقی که به کوچکترین وابستگیهایم دارم کار من نیست. سهم من سفر است، سفری از پشت میزی که پایش روی زمین ثابت است.
سرباز که بودم در دوران آموزشی، در آن پادگان دور از شهر و آن حال غربت، خوب فهمیدم که دلبستگیهایم ریشه هزاران ساله دارد، که کندن از وابستگیها را بلد نیستم، اما از خود کندن کار من است، کار مجنون، بازیگری هزار چهره نماندن است.
علیرضا نراقی
آن دل که «دیگه» با کسی نیست
برای دیوانهها، زندگی بر مبنای شهود معنا پیدا میکند. کارشان حساب و کتاب ندارد. این یعنی توی دنیای آنها ماشین حساب که هیچ، حتی چرتکه هنوز اختراع نشده است. برای همین است که تصمیم رفتن برای آنها بسته به آهی است و دمی.
الان اینجا هستند و یک دقیقه دیگر ممکن است نباشند. ممکن است رفته باشند، دل کنده باشند و پشتسرشان را هم نگاه نکنند. حالا ممکن است شما بگویید «وا! چه بیتعهد.» ولی باید خدمت شما عرض کنم معادله «شهود» به همین سادگیها هم نیست.
دیوانهها وقتی دلشان را از ریشه میکنند و میروند، دارند رنج میکشند. وقتی صورت مثل کلینت ایستوود را از دوربین میگردانند و به افق خیره میشوند، توی قلبشان طبل مینوازند و توی شکمشان رخت میشویند، اما خوب میروند. هنوز هیچ دانشمندی نتوانسته کشف کند زیرا آنها مثل آدمیزاد آدم را بغل نمیکنند و هزار تا دلیل موجه برای «رفتن» نمیآورند. اصلا کسی نمیداند آنها چرا آنقدر همیشه «میروند.»
آنهایی که «یک هو» میروند شاید مدتهاست دارند رنج میکشند و نیششان باز است. این را به عنوان کسی میگویم که «کثیرالرفتن» است. آدم وقتی بیعذر و بهانه میرود، ممکن است برود گوشه اتاقی جایی کز کند. چای بخورد و شاید هم سیگاری بگیراند. مطمئن باشید آدمهایی که با لبخند رفتهاند، بعد از رفتن شیش و هشت گوش نمیدهند. شاید بگردند توی لپتاپشان دنبال یک آهنگ سوزناک. بعد در حالی که اشک گوشه چشمشان را میچینند، صدایشان را کلفت کنند و ناخودآگاه بگویند: «ماهی از پاشوره بیرون افتاده....»
الناز اسکندری
خودت را بزنی زیر بغل و راه بیفتی
نه خیلی وقت پیش، همینجا توی مجمع درباره ماندن و مبارزه کردن و در یک کلام روشن کردن تکلیف نوشتم، اما بعضی وقتها هم هست که تکلیف، همان رفتن است. دیگر بحث یک موقعیت و یک اتفاق و یک مخمصه نیست. صحبت از خود نماندن است. رفتن به مثابه پوست انداختن. آدمهایی را میشناسم که همیشه یک کوله، کیف، چمدان، بقچه یا هرچیز دیگری که جا برای لباس و کتاب و دلبستگیهای دیگرشان دارد زیر تختشان، بالای کمد دیواری یا ته یک گنجه آماده دارند تا به وقتش بزنند زیر بغل و مسافر جاده شوند. از همان دیوانههایی که دلبستگیهایشان میخ نشده به زمین. معشوقها و محبوبهایشان قابل حملاند. میشود جمع و جورشان کرد و چپاند توی همان چمدانِ رفتن و کلی یاد و خاطره جاگرفته در دل را هم رویشان گذاشت و رفت. میروند تا نمانند. تا دیروز و پریروزشان را با یک تاریخ تقویمی جدید به جای امروزشان قالب نکنند. دیوانه بازیهایشان را برمیدارند میبرند به یک دیوانه خانه دیگر. هم جا باز میشود برای ورودیهای جدید دارالدیوانه رخوت زده، هم اینکه دیوانگیها و دیوانه بازیهای خودشان از فرط فهم نشدن، حیف نمیشود. تاریخِ ماندنت که بگذرد باید دست کنی زیر تختِ داشتههایت و کوله را برداری و بروی. ماندن همیشه هم مردی نیست. وقتهایی هست که باید پایت را از توی کفشهای در گل ماندهات بکشی بیرون و آنها را پشت سر جا بگذاری و پاپَتی بروی.
راز و رمز و سرخوشی رفتن را فدای هوس داشتن کفشهای گلیات نکنی. دل بکنی و به خودت حالی کنی دل کندن متضاد دل دادن نیست. میشود در عین دلدادگی دل کند و رفت. مثل خیلی از مسافرهای از راه رسیدهای که جایی دلداده بودهاند، اما در زمین و محدوده دلدادگیشان نماندهاند. حتما نباید که زمینش بایر و برهوت باشد که رهایش کنی. هست وقتهایی که چیزی برای کاشتن نداری. تو بیبذری. رفتن و نماندن و نپوسیدن و سرگشته نبودن در زمینی که چیزی از تو، سر از خاکش در نخواهد آورد شرط عقل میشود. بی ترس همه زنجیرها و دست و پای گرفتار و گیرکرده باید خودت را بزنی زیر بغل و بروی. نترسی از لیست بلندبالای جاماندههایت؛ از پارهها و تکههای جانشده در چمدانت... .
رضا جمیلی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: