پیرمرد

مدرسه که تعطیل شد، علیرضا مثل هر روز کنار در ایستاد و منتظر مادرش شد تا بیاید و با هم به خانه بروند. او به دیوار تکیه داده بود و به بچه‌ها نگاه می‌کرد که دسته‌جمعی بیرون می‌آمدند و سوار سرویس‌ها می‌شدند و البته تعدادی هم با مامان‌ها یا باباها می‌رفتند.
کد خبر: ۷۳۶۸۹۶

در این هیاهو و شلوغی به نظرش آمد که مادرش کمی دیر کرده، اما چاره‌ای نداشت و باید صبر می‌کرد. همین‌طور که به دور و برش نگاه می‌کرد، یک دفعه در کنار خیابان چشمش به پیرمردی عصا به دست افتاد که قصد داشت از آنجا عبور کند. پیرمرد یک قدم به جلو برمی‌داشت، اما با دیدن ماشین‌ها که به سمتش می‌آمدند، به عقب برمی‌گشت. این کار را چند بار تکرار کرد تا بلکه بتواند در فرصتی مناسب از عرض خیابان بگذرد، ولی موفق نشد. حالا دیگر علیرضا با دقت پیرمرد را زیر نظر گرفت تا ببیند عاقبت کارش چه می‌شود. کمی دلش برای او سوخت و با خودش فکر کرد چه خوب می‌شد اگر می‌توانست کمکش کند، اما یادش آمد که مامان به او گفته بود به هیچ عنوان اجازه ندارد از جلوی مدرسه جایی برود و در ضمن خانم ناظم همان نزدیکی مراقب همه چیز بود. از تصمیمش منصرف شد و دیگر به پیرمرد نگاه نکرد، اما امیدوار بود او بتواند به آن طرف برود. چند دقیقه‌ای که گذشت و از مامان خبری نشد، دوباره کنجکاو شد تا بفهمد بالاخره پیرمرد از خیابان عبور کرده یا نه، برای همین سرش را برگرداند و به همان نقطه‌ای که پیرمرد آنجا ایستاده بود، نگاه کرد و با تعجب دید او هنوز همانجاست. برایش ناراحت شد و دلش می‌خواست یک جوری کمکش کند، اما نمی‌توانست. اگر سراغ پیرمرد می‌رفت، حرف مادرش را گوش نداده بود و تازه شاید خانم ناظم هم او را می‌دید و دعوایش می‌کرد و از همه مهم‌تر ممکن بود این کار برایش خطرناک باشد، اما کمک کردن به پیرمرد هم کار خوبی بود و باید حتما فکری می‌کرد. بعد از این‌که خوب فکر کرد، به این نتیجه رسید که بهتر است صبر کند تا مادرش بیاید و از او کمک بگیرد. بنابراین باز هم به مسیر آمدن مادرش خیره شد و وقتی از دور او را دید، شروع کرد به دست تکان دادن و با اشاره از او می‌خواست سریع خودش را برساند. مامان که حرکات و بالا و پایین پریدن پسرش را دید، با سرعت خودش را به او رساند و پرسید چه اتفاقی افتاده که اینقدر بی‌قرار است. علیرضا هم بعد از سلام کردن، تمام ماجرا را تعریف کرد و از او خواست که سریع بروند و به پیرمرد کمک کنند. مامان که از رفتار علیرضا خوشحال شده بود و کمی هم خنده‌اش گرفته بود، از او خواست که آرام باشد و بعد به کنار خیابان نگاه کرد و دید پیرمرد همانجا ایستاده است.

نگاهی به علیرضا انداخت و گفت: آفرین به پسر گلم، بدو بریم که بنده خدا تنهایی نمی‌تونه از خیابون رد بشه.

رضا بهنام

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها