ای شیعه‌لر قان آغلیون...

برای ماها که محرم خواه ناخواه به یکی از مولفه‌های هویتی‌مان تبدیل شده، تمام فرازهای واقعه عاشورا به‌طور کاملا مصور در ذهن‌مان ثبت شده است. یک دنیا تصویر، ریشه در همین عزاداری‌ها و هیأت‌هایی دارد که از کودکی تا حالا در آنها شرکت‌ داشته‌ایم.
کد خبر: ۷۳۶۰۳۸

همه می‌دانند که اردبیلی‌ها چقدر «ابوالفضلی» هستند و تاسوعای حسینی چقدر برایشان جدی است. این دلباختگی عجیب، شاید یک‌جورهایی در همین تصویرهای شخصی تک‌تک افراد ریشه داشته باشد. مثلا به من تا کسی بگوید تاسوعا، یاد «چراغ‌کشدی» آخر هیأت‌مان می‌افتم در شب پیش از عاشورا؛ چند دقیقه‌ای که چراغ خاموش می‌شد و شور ترسناکی همه‌جا را می‌گرفت یا آن غم شاعرانه‌ای که در «شام‌پایلاما» می‌آمد سراغ آدم. لحظاتی که غروب تاسوعا چند شمع روشن دستمان می‌گرفتیم و پیاده به سوی جایی که برای تعزیه تعیین کرده بودند راهپیمایی می‌کردیم. رشادت‌های عباس‌بن‌علی همیشه با همان حضرت عباس قدبلند و درشت ‌هیکل تعزیه هیأت ثمرینی‌ها در ذهن من تداعی می‌شود. شخصیت قاسم‌بن‌الحسن هم مو به مو و با تمام جزئیات در ذهنم هست. چون چند سالی خودم تعزیه‌خوانش بودم.

اما در میان تمام لحظات و آدم‌ها، امان از «شام غریبان». همین اسم دو کلمه‌ای‌اش هم یک چیزی را ته‌دل آدم می‌شکند و فرومی‌ریزد. استیصال عجیبی در این شب هست. استیصال صفت کاملی نیست. درست مثل این است که مدام یک کسی چنگ بزند در گلوی آدم و راه نفس کشیدنش را ببندد. یک غم عجیب که وقتی با اضطراب و تشویش و چه‌کنم، چه‌کنم بی‌کسی همراه می‌شود، دیوانه می‌کند آدم را. هیاهو که می‌خوابد، همه که از گرد آدم پراکنده می‌شوند، درست در لحظاتی که می‌توانی فارغ از حاشیه‌ها برای خودت باشی و کمی فکر کنی، تازه از دست دادن با یک هیمنه و عظمت کشنده‌ای آوار می‌شود روی سرت. انگار که تازه بفهمی چه بر سرت آمده.دقیقا از لحظاتی که کم‌کم هوا تاریک می‌شود و غروب عاشورا آغاز می‌شود، اتفاقات شام غریبان با آن نعش دست‌ساز و سر روی نیزه ـ که هیبت‌شان ترسی عجیب را در جان آدم می‌نشاند ـ از جلوی چشمانم عبور می‌کند؛ پشت‌سر نعش، دو دسته بزرگ می‌شدیم و یک دسته سینه‌زنان می‌گفت «ای شیعه‌لر قان آغلیون، شام غریبان دی/ ای شیعه‌ها خون گریه کنید که شام غریبان است» و دسته دیگر بلافاصله پاسخ می‌داد «نعش حسین دفن اولمیوب چوللرده عریان دی/ نعش حسین دفن نشده و در صحرا عریان است».

همین‌طور که بیت‌های دیگر این شعر هم خوانده می‌شد، هر دسته که نوبتش را می‌خواند، درست در لحظه‌ای که شعر تمام می‌شد، همه دستشان را به سمت آسمان می‌گرفتند و از ته دل «یا حسین» می‌گفتند، فریادی که همین حالا هم وقتی یادم می‌افتد، مو به تنم سیخ می‌شود.

عباس رضایی‌ثمرین / جام جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها