در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
رضا که چهارسال از من بزرگتر بود، این پرچم را میگرداند، پرچم صدر دسته میرفت و پشت سرش گروهی که دایره زده بودند و با سنج و دمامهایشان همیشه فضای کاروان اسرا بعد از شهادت امام را تداعی میکردند، این را رضا به من گفته بود؛ وقتی از روی حسادت کودکانه پرسیده بودم: اصلا یعنی چه که روز عاشورا با طبل میآیند وسط خیابان، رضا خوشرو بود اما حرصم را در میآورد، میگفت: تا من هستم به این پرچم فکر نکن، بسیجی بود و همیشه حسرت میخورد که چرا جبهه را درک نکرده است. او حسرت جبهه را میخورد و من حسرت پرچمی که توی دستهای او تاب میخورد. تا دبیرستان هم هنوز آن رویا و آرزوی کودکانه دست از سرم برنداشته بود، اما، سال دوم دبیرستان سال تلخی بود، سالی که تلخی اتفاقش هنوز کلافهام میکند، دو روز مانده به دهه محرم، یکباره محله سیاهپوش شد، هنوز دهه نرسیده بود، اما محله ما عزادار شده بود. پرچم گردان دسته را چند نفر با چاقو زده بودند، پرچم گردانی را که تاب نیاورده بود اسارت دختری در دستهای چند نفر که انسانیت از یادشان رفته بود، او بی سلاح رفته بود برای کمک به یکی که ناموس او هم بود و آنها امانش نداده بودند و...، آن سال تا روز عاشورا پرچم توی دستهایم بود و میچرخاندمش. اما اهالی محل پرچم بیرضا را که میدیدند، بغض و گریه امانشان نمیداد، پرچم بی رضایی که عاشق گرداندنش بودم و حالا آرزو میکردم کاش دوباره خود رضا میآمد و آن را میگرداند.حال سالها از آن واقعه میگذرد. جعفر که همیشه تلخ بود و غرولند میکرد چرا جوانها چنین و چنان میکنند و چرا فلان پسر حواسش به مراسم نیست و چرا فلان دختر رعایت نمیکند، حالا آنقدر آرام شده که کسی باور نمیکند همان جعفر معترض پرشر و شور باشد، حالا بهرام که سنگ صبور بچههای محل بود، افتاده است توی تجارت، پولش از پارو بالا میرود و بُر و بیایی دارد برای خودش، اما دیگر سنگ صبور بچهها نیست، حالا مدام بی.بی.سی و صدای این و صدای آن شده است، میزانش و زندگی اش را با آنها تنظیم میکند، از آنطرف محمد که افتاده بود زندان بابت دعوا طوری آدم شده که جای بهرام را گرفته و نمیگذارد کسی توی محل سر بیشام زمین بگذارد، حالا خیلیها عوض شدهاند، خیلیها حتی دیگر نیستند، خیلی چیزها، خیلی جاها دیگر مثل قبل نیست، اما یک صدا و یک نوا هست که هنوز توی محل میپیچد، آن وقتها هم بود، پدرم میگفت وقتی آنها هم بچه بودهاند همین صدا را میشنیدند و با همین نوحه سینه میزدند، علمدار نیامد، سقای حسین سید و سالار نیامد، علمدار نیامد...
کیوان امجدیان / روزنامهنگار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: