گشتی در راسته فروش ساز و برگ عزا در تهران

هر کسی از ظن خود شد یار من

فلک وقتی از طواف دل برگشت و زمانی که قمر در شمایل محرم عقرب شد، زمین در چند نقطه وسیع تیره‌وتار می‌شود و غبار سنگین حزن و اندوه تبدیل به طوفانی سهمگین شده که از ناحیه کربلا به سمت همه ممالک شیعه‌نشین می‌وزد، طوفانی 60 روزه که جغرافیای دل را ویران می‌کند و آن را به یک صحرای برهوت و بی‌آب تبدیل می‌سازد.
کد خبر: ۷۳۵۴۲۳

دست ذات طبیعت است یا تقدیر هزار و چهارصد ساله روزگار، شیعه در ابتدای این ماه در لاک سیاهی خود فرومی‌رود و باران خونین گریه به پهنای صورتش می‌نشیند، این داستان مکرر ربطی به سیاست، حکومت و فرهنگ ملی و میهنی هم ندارد؛ قصه‌ای است که بر دل نشسته و قرار نیست از جغرافیای قلب بیرون برود؛ ماجرایی است که سینه به سینه سوداگری می‌کند.

هنوز هم بعد از 14 قرن داستان یکی است، اما روایت‌ها فرق می‌کند. هر کسی با زبان، نگاه، شیوه و سبک خود این قصه پرسوز و گداز را نقل می‌کند و همین روایت‌های مختلف است که محرم را به یک فرهنگ تبدیل کرده که شاخ و برگ‌های فراوان آن سر به آسمان خلقت گذاشته است.

از کشورهای شیعه‌نشین دیگر که بگذریم و همین ایران خودمان را معیار بگیریم، می‌بینیم که از شمالی‌ترین تا جنوبی‌ترین نقطه آن هرجا به یک سبک و سیاق قافله عاشوراییان را در صحرای کربلا یاری می‌کنند.

از مویه کردن عرب‌های خوزستان و بوشهر تا بدیهه‌سرایی فارس‌های کرمان و فارس، از طشت‌گذاری اردبیلی‌ها تا شعرخوانی یزدی‌ها و... همه در یک مدار مشترک بر گرد این داستان می‌چرخند و مرثیه می‌کنند، اما در این میان، تهران شهر هفتاد و دو قوم است. پایتخت قوم‌های مقیم مرکز که هریک مینیاتور کوچکی از دیار خود هستند و رسوم خود را به همان شکل و سیاق اصلی خود ارج می‌گذارند.

سه نفر در صف ذکر دوزی منتظر نشسته اند و بی هوا به طرح های آویزان به در و دیوار نگاه می کنند. انگشت اشاره پسر جوان انگشت بین این همه بیرق سیاه مردد می‌ماند و بالاخره یکی را انتخاب می کند. " عباس غمی جز غم دلدار ندارد"

این تفاوت‌ها را می‌توان در یک عصر پاییزی خیابان ناصرخسرو دید، مثل این می‌ماند که گنجشک‌ها بر شاخ و برگ درختی بزرگ یورش برده‌اند و صدایشان گوش آسمان را کر کرده است، جمعیت در پیاده‌رو این راسته مشکی‌پوش ـ که به مسجد جامع بازار در خیابان پانزده خرداد متصل می‌شود ـ بالا و پایین می‌رود و بر طبل، سنج، شیپور و نی می‌نوازد و دست بر دامن پرچم‌ها و کتیبه‌های مشکی می‌شود. باز این چه شورش است که در خلق عالم است. درویشی سپیدموی و سیه‌پوش با کلاه نمدی سبز در میان غلغله جمعیت، آرام‌آرام قدم برمی‌دارد و با چشمانی نیمه‌باز در رسای علی(ع) چاووشی‌خوانی می‌کند، ز لیلی من شنیدم یا علی گفت، به مجنون من رسیدم یا علی گفت، مگر این وادی دارالجنون است، که هر دیوانه دیدم یا علی گفت.

نه در پیاده‌رو که دستفروش‌ها چفیه‌های عربی چهارخانه، لباس و شال مشکی، سربندهای یاحسین و یازهرا و کاسه‌های نقره آب و تندیس دست ابوالفضل(ع) را بساط کرده‌اند، جا برای راه رفتن است، نه در مغازه‌ها که پشت سر هم سنج و طبل در ویترینشان چیده‌اند. عابران سیاه‌پوش به پرچم‌ها و کتیبه‌های مشکی زردوزی نگاه می‌کنند و سردرگم میان این همه اشعار و ذکرهای خوش‌خوان، زیر لب چیزی زمزمه می‌کنند.

صدای تیرتیر سوزن چرخ خیاطی‌های سینگر از این مغازه تا آن مغازه به گوش می‌رسد. حاج حسن آقای خندان آنقدر غرق در گودال «نون» حسین، پارچه مخمل سبز را بین نخ طلایی بالا و پایین می‌کند که با صدای آشنای من هم مسیر نگاهش عوض نمی‌شود. سه نفر در صف ذکردوزی منتظر نشسته‌اند و بی‌هوا به طرح‌های آویزان به در و دیوار نگاه می‌کنند. پسر جوان انگشت اشاره‌اش رو به آسمان بین این همه بیرق سیاه از گردش می‌ایستد و یکی را انتخاب می‌کند. «عباس غمی جز غم دلدار ندارد»

پیرمردی سیاه‌پوش روبه‌روی مغازه حسن آقا، بساط خیمه و گهواره کرده، خیمه‌های ساتن قرمز و سیاه و سبز که بر درخت چنار گوشه پیاده‌رو آویزان با هر نسیمی می‌رقصند و بین 45 تا 65 هزار تومان می‌فروشد، جلوی رویش هم لباس مشکی و سفید شش ماهه‌ها را چیده و در کنار آن گهواره‌های کوچک علی‌اصغر(ع) را می‌فروشد. پر گهواره را برای دو زن خریدار بالا می‌زند و می‌گوید عروسک هم دارد. چند تا از فروشگاه‌های کت و شلوارفروشی راسته هم مانکن‌هایشان را جمع کرده و در ویترینشان طبل، نی، سنج، زنجیر، علم و پر‌های ‌رنگی گذاشته‌اند. جوان‌های چهارشانه و قدبلند، چارچوب مغازه را آنچنان پر کرده‌اند که دیگر راه برای کس دیگری نیست. دو تایشان در حال انتخاب کمربندهای چرمی قطور علم‌کشی هستند و دارند روی کمرهای پهنشان امتحان می‌کنند.

خیلی از فروشگاه‌های خیابان ناصرخسرو، از قبیل بعضی کت‌وشلوارفروشی‌ها، در دهه محرم مانکن هایشان را جمع می‌کنند و در ویترینشان طبل، نی، سنج،زنجیر، علم و دیگر ادوات عزاداری می‌گذارند...

بازار چند موبایل‌فروشی و مغازه‌های رنگ‌موی راسته بدجوری کساد است و فروشندگانشان فقط رفت‌وآمد خریداران حسینی را دید می‌زنند. «ما اصلا از این ماجرا شاکی نیستیم، قربان امام حسین و عزادارانش، برکت فروش پایین این چند روزمان قطعا ده برابر کل سال است. ای کاش همیشه بازارمان کساد حسین(ع) باشد.» این را فروشنده میانسال خواربارفروشی می‌گوید و به همکار پرچم‌فروشش کمک می‌کند.

دم‌دم‌های اذان است، پرهای زرد و قرمز کلاهخود و علم در گرگ و میش غروب چشم‌نوازی می‌کنند، صدای طبل‌ها و سنج‌ها بیشتر و بیشتر می‌شود، پرچم‌ها و کتبیه‌های مخمل، ساتن و ساده سیاه ماتم‌زده راهی هیات‌های عزاداری می‌شوند. درویش چاوشی‌خوان حالا به پله‌های مسجد جامع بازار رسیده «یقین پروردگار آفرینش، به موجودات عالم یا علی گفت‌/‌ خمیر خاک آدم را سرشتند، چو برمی‌خاست آدم یا علی گفت.»

فهیمه‌سادات طباطبایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها