در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
قصه زندگی آقا حمید؛ علامتساز یکی از محلات جنوبی شهر تهران هم همین است. یک زندگی پر از داستانک که با یک نخ خوب میتوان از آن قصهای شنیدنی ساخت. وقتی او قصههایش را تعریف میکند، باید به چشمانش نگاه کرد. چشمانی که برق یک دعوا را برای سالها در خود نگه داشته و همیشه میتواند برای همه تعریف کند که چگونه با یک فت پای جانانه تیغ را از کف زنگی مست در ربوده... حتما باید چشمانش را دید وقتی که میخواهد خیلی سریع از قصه همسری عبور کند که او و فرزندانش را تنها گذاشت و گذشت. باید چشمانش را رصد کرد وقتی که یک قصه دیگر از زندگیش را رو میکند، قصه پسرش را، پسرش که مایه غم و خجلت است و در جایی قرار دارد که نباید باشد و تنها آرزویش پایان این غم است و این پسر میتواند حتی مایه مباهات باشد که قهرمانی است برای خودش در رشته کشتی و حتی میتواند در زندان هم پدرش را شاد کند که عنوان کسب کرده است.
زندگی آقا حمید علامتساز پر از خرده داستانهایی است که نمیگذارد روایت خطی پیش برود. با تمام این اوصاف اما مهمترین شاخصه این زندگی، هیچ کدام از این قصههای کوتاه و بلند نیست. او را باید با شغلش شناخت. شغلی که در یک عشق خلاصه میشود. نمیدانم چرا هر وقت شغل علامتسازی را میخواهم تصویر کنم، در ذهنم بیاختیار یاد فیلم «نیاز» میافتم؛ آنجا هم دو پسر بچه بودند، با شر و شوری مختص خودشان، اما شغل علامتسازی به کسی رسید که عبور کرده بود. آقا حمید هم شاید وسط همه آن دعواکردنها، کتک خوردنها، بدبختی کشیدنها و...، کار خیری کرده که عمری کارش ساختن یکی از مقدسترین اشیا در فرهنگ ایرانی بوده است. همین که همین حالا مینشیند و به 19تیغههایی که ساخته فکر میکند، خودش خیلی است... .
افشین خُماند
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: