در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هانیه 21 ساله از اهواز: تبدیل غم و غصۀ حالم، شدنی نیست/ پیوستن ما در دل فالم، شدنی نیست/ حجمی که به اندازۀ رؤیای تو چیدم/ از خاطره رفت و به خیالم، شدنی نیست/ در خامی احساس تو دیدم که سرانجام/ بالیدن این میوۀ کالم شدنی نیست/ بر بام بلندی که ندارم تب عشقی/ پر دادن بیهودۀ بالم شدنی نیست.
حدیث عسیپور از اصفهان: سکوت کرده و خیره به نقطهای، سکوت من از چیست؟ خیرهام به کجا؟ سکوت من از جنس فریاد است. نگاهم، نگاهی سرد و خشک به روزگار... روزگاری که پر از رنگ و تیرگی است، که اگر یکرنگی و روشنی هم باشد، نمیبینم و پیدا نیست. در بحبوحه رنگ و سیاهی رسیدهام به جایی که سکوت بهترین راه است. بهترین راه.
نادیا از تهران: روز اولی که دیدمش با خودم گفتم این هم مال خودم میشه چون هر وقت چیزی میخواستم به دست میآوردم اما حالا فکر میکنم به دست آوردن خیلی چیزها سخته. مخصوصاً اگر عشق باشه.
ژی ژی از کرج: 1-بوسه بر زلفان مادر، بوسه بر دستان بابا/ مینشانم تا دوباره، بشکفند گلهای زیبا/ عطر یاس و نسترن، بر گیسوان مادرم/ پینۀ دستان بابا، یادم آرد خاطرات روزهای دیگرم. 2-اگه بغض سنگینی تو گلوت گیر کرده، اگه غم تنهایی و غربت داری، اگه کسی نیست که ازت دلجویی کنه، اگه از هفت آسمون یه ستاره نداری، خودت سنگ صبور خودت باش. 3-سال هاست که در نزدیکی قلبم نوانخانهایست اما از بابالنگدرازش خبری نیست. در قایق شکستۀ دلم جای یوگی و دوستانش خالیست. از دستان گرم این دخترک مهربان، ممول کوچک دیگر پر کشید. شهر طاعونزدۀ رؤیاهایم دیگر از موش ها خالی شده. از چراغ جادوی غبارآلودۀ افکارم دیگر غولی بیرون نمیآید. بر بالای درخت پیر و خشکیدۀ جنگل پنیر کپک زدهای هست اما زاغکی نیست. دریای آرزوهایم، آری، دریای آرزوهایم هنوز یک پری دریایی دارد که با تور پارهپارۀ قلبم روزی صیدش خواهم کرد.
فاطمه حیدری صدر از قم: همه فقط میگویند ترک کن. نمیدانند من اگر خیال تو را ترک کنم، تَرَک میخورم.
هاله از اهواز: بزرگ میشویم، آنقدر که دیگر ما را نمیشناسند. نه نیمکت های پارک و نه درخت هایی که خود کاشته بودیم. زمان گذشته است اما ما قبل از گذشت زمان پیر شدیم.
فردینا از تهران: واژۀ عشق برایم مبهمه. هر جا که میروم عشق عشق عشق هست. روی قلبم، روی دیواره ششهام، روی مغزم، وای دارم دیوانه میشوم. نمیخواهم معنی عشق را.
رضا حاجمنافی بیست و هشت ساله از مشگینشهر: من یک غروب سادۀ پائیزم، من دلتنگی بیپایان هر روزم، من خسته از هر چه نوروزم، امروزها هر روز بدتر از دیروزند، غمها همه بر من پیروزند، شاید که اگر مرگ فرا رسد من بر همه فیروزم.
هستی 93: خانهای میخواهم سقفش از عشق پاک، دیوارهایش همه آرامش، کفپوش آن از جنس صفا. خانهای میخواهم فضایش پر از عطر خوش دوستی ها. اهل خانه همه عاشق هم، همه با هم صادق، همه غمخوار و دلسوز همه با هم مأنوس. تکیهگاهی میخواهم من در این خانه برای رفع دلتنگی ها، تکیهگاهی محکم، تکیهگاهی کامل. اجاقی میخواهم من پر از آتش سرخ، آتش عشق به یکدیگر برای گرم ماندن خانه. چقدر دور است از من خانۀ آرزوهایم. چقدر فاصله دارم من از این رؤیاهایم.
زهرا 77 از مراغه: من خودم هستم. همانکه خودش است. من، بیخود خودهای دیگران را خود خودم نمیکنم. من خودم هستم. همانی که تو بیخود، بیخودش کردی. من همینم. خود خودم. عاری از «او»، عاری از «آن». بیتوجه به تمام «اینها» و بیتکلف به تمام بیخودها! من خودمم. دختر خاموشی که بیخودی به بدیها بی خیال است؛ خواه بخواهی، خواه نخواهی.
بدون نام: کوتاه و مختصر میگم. چرا دیگه از کاریکاتورهای خندهدار و بچههای قدیم مثل زینب فخار و... خبری نیست؟ دلم گرفت از تلخی غمنامههای بچههای امروز.
ایول! یخده طولانیتر از حضرتعالی میگم: فقط ببخشیدااا... شما با اصحاب کهف که نسبتی ندارین احتمالا؟! کاریکاتور رو که شونصد سالی هست دیگه عوض صفحه بروبچ، توی قسمت کمیکاستریپ داریم. بروبچ قدیم هم بعضیاشون هنوز هستن (رفیقای خودمن... دلتم بسوزه!) اون بعضیای دیگه هم که دیگه خبر ندارم ماااادر! درِ خونۀ مادربزرگه به روی همه بازه. ضمناً تا از غار مذکور برای خرید نان و مایحتاج خارج نشدی و متوجه تعلق سکههای دستت به شونصد سال پیش از میلاد هم نشدی، زینب فخار اومده میگه بگو من هنوز هستم؛ حتی یه متن طنز فرستادهم سه کیلومتر (دقیق بخوای سه کیلومتر و دو وجب و یه اینقدر سانت!) اما این پاسخگوی [بــــوق]شده! هی بهونه میاره که با این طول و تفسیر چیکارش کنه و کجا چاپش کنه!
هاکان از پارسآباد مغان: اینجا برای از تو گفتن هوا کم است/ اینجا برای از تو نوشتن مرا کم است/ اکسیر من، نه اینکه شعر تازه نیست/ من از تو مینویسم و این کیمیا کم است.
زری: خیلی وقتا دوست داشتم که براتون یه مطلبی بفرستم ولی متأسفانه همیشه شروع کردن برام سخت بوده و هست. درد تو دلم دارم ولی اهل درددل کردن نیستم. تو بگو چه کنم؟
از این راه برو خودت رو غافلگیر کن: اگه سخت بود، دیگه الان شروع کردی! (نکنه میخوای بگی ادامهش هم سخته؟!).
راضیه از کوهدشت: دیدین بعضی آدما چقد حقبهجانب حرف میزنن؟ اینقدر که هی برمیگردی تو آیینه به خودت میگی نکنه من اشتباه میکنم؟ (در صورتی که عالم و آدم میدونن حق با توئه؛ البته بجز بعضیا) خب در این موارد چن راهکار هس: یا آیینه نداشته باشی! یا کتاب حقوق چاپشدۀ فرد مذکور رو بخونی و بهش عمل کنی و یا در مواقع لزوم با یه لبخند از فرد مذکور خداحافظی کنی.
شبهای برفی: من از روزگار نخواهم گفت. من از خیالهای دلم میگویم. من از وجودی که وجودم را اثبات نمیکند میگویم. از دور صدایم میزند. چقدر آشناست اما تمام صورتش را از من دور میکند. او نمیخواهد وجود من به وجودش باشد. چرا؟ من ترس دارم روزی برگردد و این روزگار غافل از دل من شود. هر گاه خیالم را برای او میبافم اشکهای گونههایم حصار لبخندهای من میشود. بیا گره بزن وجودم را به دلت که من خیالی با تو زندگی کردم.
زنگوله چوبی: وقتی دلتنگت بودم جلوی پنجره کز کرده بودی و به بارون نگاه میکردی. جرأت این رو هم ازم گرفته بودی که دستات رو بگیرم و نوازششون کنم. گفتی همه چی تموم شد ولی هنوز چیزی شروع نشده بود. گفتی ازم دلسرد شدی ولی من همونم که آرزوش رو داشتی. گفتی برو. گفتم خدافظ.
عروس حبابها: با تار و پود غم پردهای ساختهام و بر چشم نهادهام. عالی است. دیگر چشمک تنهاییهایم را نمیبینم و من چقدر خوشبختم. آه... من همیشه فراموشکار بودهام. صدای نفسهای ممتدش را یادم رفته بود. تنهایی را میگویم.
مسیح 21 ساله از تهران: تا حالا دلت شکست واقعی رو حس نکرده. تا حالا امیدت رو به معنای واقعی از دست ندادی. حتی پوچی رو اینقدر نزدیک که تو دستای منه لمس نکردی. پس سکوت کن. بذار از این بیشتر آشفته نشم.
سمیه از قم: آنقدر قانع بودم که انتخابت کردم اما حالا هضمش سخت است که بزرگترین انتخاب زندگیات را بیگدار به آب زده باشی. حالا باید ایکاشهایی که هزاران علامت سوال جلویش ردیف میشوند را با سختی جواب دهم و یک جورایی قانع کنم دلم را. بیچاره دلم. او هم باید قانع باشد.
سراب سرد از قائمشهر: چند ساله که آسمون و زمین نمناکن؛ هر چی میکاریم تو آسمون هم سبز میشه حتی بدون خورشید! چند ساله که «بدون حضورت» چند ساله شدنش رو فریاد میکنیم و با یادش دلمون رو به دیدارش حتی توی خواب خنک میکنیم. چند سال شده که فکر میکردیم یه روزی همۀ این چند سال رو از خواب سنگین بیدار میشیم همگی. ولی افسوس، صبح و شب هستند و همه چیز به خیالشون آرومه، اما تو نیستی.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: