بیا برویم بهشت

زن و مرد سالخورده‌ای از فرزند دخترشان دو نوه پسر هفت و هشت ساله داشتند. نوه‌ها بعد از تعطیل شدن از مدرسه پیش پدربزرگ و مادربزرگ‌شان می‌رفتند تا هنگام عصر، مادر به دنبالشان بیاید و آنها را به خانه ببرد.
کد خبر: ۷۲۹۶۰۸

پسربچه‌ها بسیار شیطان و پرانرژی بودند؛ مرتبا بازی می‌کردند و معمولا این بازی‌ها به جنگ و بداخلاقی‌شان منجر می‌شد. در این میان، مادربزرگ که از دعوای نوه‌هایش ناراحت می‌شد، آنها را تشویق به آرامش و صبوری می‌کرد و می‌گفت ​ خدای مهربان دوست دارد شاهد صبوری‌شان باشد، نه بدرفتاری‌شان. اگر دوست دارند به بهشت بروند، باید رفتارشان را عوض کنند. اما پدربزرگ که مانند مادربزرگ پرحوصله نبود، سر آنها فریاد می‌کشید و براحتی با یک فریاد گوشخراش​ ساکت‌شان می‌کرد.
یک روز که مادربزرگ در آشپزخانه مشغول میوه شستن برای نوه‌هایش بود، صدای آن دو را از اتاق پذیرایی شنید. پسر بزرگ‌تر به برادرش گفت: چرا حرف زشت می‌زنی و بداخلاقی می‌کنی؟ مگر نمی‌بینی مادربزرگ همیشه به ما می‌گوید اگر می‌خواهی به بهشت بروی، باید خوش اخلاق و مودب باشی؟!
اما برادر کوچک‌تر جواب داد: اشکال ندارد، می‌روم جهنم. من که آنجا تنها نیستم. پدربزرگ هم همراهم است. می‌بینید ما تا چه حد الگوی بچه‌ها هستیم؟ نصیحت کردن فایده چندانی ندارد وقتی که الگوی رفتاری بچه‌ها، کاملا شکل دیگری است. کودکان براحتی از رفتار بزرگ‌ترهای خود الگوبرداری می‌کنند.

منبع: Inspirationastories

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها