در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دغدغه آقای بوکفسکی برای بسیاری از ما بدون اینکه به دستهایمان نگاه کنیم پیش میآید. دغدغه گذشت زمان و تلنبار شدن انبوهی از کارهایی که میتوانستیم انجام دهیم و انجام ندادیم، یا برعکس کارهایی که میتوانستیم انجام ندهیم اما انجام دادیم. از کارهای بزرگ گرفته تا کارهای کوچک.
حسرتهای فردای ما را تکتک تصمیمات و کنشهایی میسازد که امروز آنها را انتخاب کردهایم و مشکل اینجاست که دکمههای ctrl و Z روی کیبورد زمان جایی ندارند و مسیر زمان یکطرفه است. نمیشود برگردی و یک تکه از زندگیات را پاک کنی یا بخشی را به آن سنجاق کنی.
مزاحم تلفنی دوست دارد گاهی زمان به عقب برگردد و کسانی را که دیروز دیده است دوباره ببیند، این آدم خوشاشتها حتی دوست دارد دوباره بچه شود تا هر روز دستپخت مادرش را بخورد و بزرگترین اشتباهش جر زدن در بازی «وسطی» باشد. برای همین تصمیم گرفته خودش دست به کار شده و یک فرصت دوباره در گذشته مهیا کند. گوشی را برداشته پیش شماره دومین شهر خشتی دنیا را گرفته و با همسایگان بادگیرها همکلام شده است.
او خیلی راحت به یزدیها گفته که میتوانند به گذشته برگردند و یکی، فقط یکی از کارهایی را که آرزو میکنند ای کاش نمیکردند، را جبران کنند. ظاهرا بسیاری از یزدیها به آرزوی مزاحم تلفنی رسیده و بچه شدهاند، چون از هر دو تلفن دستکم یکی را کودکی پاسخ میداد. اما مزاحم تلفنی از آنها سوالی نمیپرسید. بعید بود آنها حسرت اشتباهی را داشته باشند.
مریم محمدپور
13---62
صدای پیری دارد و آرام صحبت میکند. ابتدا کمی تردید دارد: «حالا نمیدانم چه کاری است». در ادامه با قاطعیت از تمامی گذشتهاش دفاع میکند: «هیچ کاری!»
ـ تا حالا کاری انجام دادهاید که از انجامش پشیمان شوید؟
ـ نه، نه!
ـ منظورتان این است که از تمامی کارهایی که تاکنون انجام دادهاید، راضی هستید؟
ـ بله، بله.
52---62
مادر یک پسربچه است. این تنها اطلاعاتی است که از او دارم. زیرا ابتدا پسر کوچکش گوشی را برمیدارد. بهطور کلی از زندگیاش راضی است. در راستای اهدافش گام برداشته اما گامهایش کند بودهاند.
ـ شاید اگر فرصت دوباره داشتم، هدف دیگری را دنبال میکردم... نه. تلاش بیشتری میکردم تا زودتر به هدفم برسم. الان هم در تلاش هستم که به آن برسم.
ـ هدفتان را به خوانندگان ما میگویید؟
ـ میخواهم مربی آرایشگری بشوم.
72---45
هر چه اصرار میکنم حاضر نیست به گذشته برگردد. زن میانسالی است و نسبت به سایر کسانی که با آنها حرف میزنم کمی بیشتر لهجه یزدی دارد.
ـ نمیشود برگشت، کار ناشدنی است.
ـ فرض محال که محال نیست.
ـ نمیخواهم خاطرات گذشته را به یاد بیاورم، در گذشته خیلی خفت کشیدم.
ـ برای آینده چطور؟ از آینده چه انتظاری دارید؟
ـ تن سالم داشته باشیم، گرفتاری نداشته باشیم. همین دیگر.
72---96
دختر جوان و خوشبرخوردی است. دانشجو است و اگر به گذشته برگردد میخواهد چیزی در همین رابطه را تغییر دهد.
ـ در مورد انتخاب رشته دانشگاهم درست عمل میکردم.
ـ دوست داشتید چه رشتهای میخواندید؟
ـ روانشناسی.
ـ و الان چه میخوانید؟
ـ علوم آزمایشگاهی. راستش من روانشناسی قبول شدم اما بعد تغییر رشته دادم به علوم آزمایشگاهی. اشتباه کردم، نباید تغییر رشته میدادم.
91---72
این بار هم ابتدا فرزند خانواده گوشی را بر میدارد. او پدرش را برای گفتوگو فرامیخواند. پدر این کودک نیز دوست دارد گذشته تحصیلیاش را اصلاح کند:
ـ جور دیگری درس میخواندم.
ـ چطور؟
ـ من الان لیسانس دارم اما بیموقع آن را گرفتهام. اگر همان زمان تحصیل درسم را ادامه میدادم و لیسانس میگرفتم، در زندگی هم از لحاظ شغلی موفقتر بودم و هم یکسری از مشکلاتی که الان دارم نداشتم.
14---72
صدای پیری دارد و دغدغهاش دین است و اخلاق.
ـ گناه کردهام. دیگر تکرار نمیکنم.
ـ چه گناهی؟
ـ گناه کردهام، غیبت کردهام. بالاخره ما عروس داریم، داماد داریم، برادرشوهر داریم. یک وقتی حرفی پشت سرشان گفتیم. حالا هم ان شاءالله که توبه کنیم، خدا قبول کنه، اونها هم ما رو ببخشند.
47---82
متولد روستایی در نزدیکی یزد است. تا پیش از ازدواج آنجا زندگی میکرده اما 26 سال پیش، عروسی کردن مسیر زندگیاش را به سمت یزد کج کرده است. او که مادر پنج فرزند است، حسرت زیادی برای گذشته خودش دارد.
ـ چه میدانم دختر جان، من حسرت زیادی دارم. جوانیام الکی به هدر رفت. خیلی کارها میتوانستم بکنم و نکردم، خیلی موقعیتها که از دست رفتند. من حالا باید خیلی هنرها میداشتم و یک زن تحصیلکرده میبودم.
ـ دوست داشتید چه هنری میداشتید؟
ـ هر هنری، همین آرایشگری و خیاطی که هم درآمد داشته باشم و هم به درد زندگیام بخورد.
ـ تحصیلات چطور؟
ـ دوست داشتم تحصیلات بالا میداشتم توی یک رشتهای که به درد مراقبت از بچهها هم بخورد.
73---82
هفتاد ساله است و در زندگیاش آنقدر سختی کشیده است که اصلا دلش نمیخواهد به گذشته برگردد تا چیزی را عوض کند. این خانم خوشبرخورد البته از عملکرد خودش در زندگی راضی است.
ـ 26سال است که شوهرم مرده، بچه هشت روزه داشتم که مرد. حالا همان بچه را داماد کردهام و او هم بچه دارد. فقط او نبود. من هفت تا دختر و سه تا پسر دارم، همه عروس و داماد شدهاند. سختی دنیا زیاد کشیدهام. آن سالها نان هم گیر نمیآمد حالا ولی زندگیها بهتر شده، خدا را شکر، راضی هستم. حقوق دارم، خانه ندارم اما زمین دارم که میخواهم آن را بسازم. حالا هر هفته میروم خانه یکی از دخترها.
ـ اگر به گذشته برگردید، باز هم به پای بچههایتان مینشینید و عروس نمیشوید؟
ـ نه. عروس نمیشدم. آن زمان ما خوشی نکردیم اما عروس نمیشدم. راستی من خانه داشتم ها. فروختم خرج بچهها کردم. چقدر سختی کشیدم. حالا که زندگی خوش است و همه چیز هست، چشمم آب مروارید آورده و باید عمل کنم اما خدا را شکر خودم، خودم را راه میبرم. دستت درد نکند زنگ زدی. یاد خدا با شما باشد. دلت خوش باشد.
52---72
صدای جوانی دارد. موضوع را که میشنود میخواهد مادرش به این سوال جواب بدهد. مادرش دوست دارد چیزی را در گذشته عوض کند که ریشه در عاشقیاش دارد. او البته عاشقی را مقصر نمیداند.
ـ ادامه تحصیل میدادم.
ـ در چه مقطعی؟
ـ من الان لیسانس دارم. زمانی که لیسانسه شدم موقعیتی برای ادامه تحصیلم پیش آمد اما من عاشق شده بودم. خیلی زود برای ازدواج تصمیم گرفتم. فکر میکردم اگر ادامه تحصیل دهم، دیگر نمیتوانم با کسی که دوستش دارم ازدواج کنم. اما اشتباه میکردم. این را بعدها فهمیدم که اگر درس میخواندم باز هم میتوانستم با همین فرد ازدواج کنم.
ـ بعد از ازدواج به فکر ادامه تحصیل نیفتادید؟
ـ چرا اما به دلیل مشکلاتی دیگر نتوانستم درس بخوانم.
43---72
سرک کشیدن به کار کارمندی بزرگترین اشتباه زندگیاش بوده است. او پس از پایان تحصیلاتش در دوره کارشناسی، به خدمت سربازی و پس از آن سر از کار طلاسازی در آورده است:
ـ چهار پنج سال پیش موقعیت کار کارمندی پیش آمده و من هم کارم را عوض کردم و کارمند شدم. نمیدانم چرا این اشتباه را مرتکب شدم. با همین یک اشتباه چند سال از زندگی عقب ماندم.
ـ کاری برای جبرانش کردید؟
ـ بله، الان یکی دو سالی است که برگشتهام سر کار طلاسازی.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: