دردم، دوری از زن و بچه است

آن طرف خط زنم بود. داشت با صدای بلند گریه می‌کرد. او گریه می‌کرد و من داشتم از ترس سکته می‌زدم. بالاخره به حرف آمد، دختر چهارساله‌مان آب‌جوشی را که گذاشته بودند برای حمام کردن، ریخته بود روی خودش، گفت بدجوری سوخته. دنیا روی سرم خراب شد. هیچ کاری نمی‌توانستم بکنم، اگر می‌رفتم اخراجم می‌کردند...
کد خبر: ۷۲۶۰۰۴

اسمم عبدالقیوم دیجور است. اول شهریور سال 57 در روستای قِرقِری هیرمند از شهرستان زابل بدنیا آمدم. عشایری‌ام. در سیاه چادر بزرگ شدم. بچه دوم از بین دوازده خواهر و برادرم هستم. از مادر خودمان هفت تا برادر و دو تا خواهریم و از آن یکی زن پدرم دوتا برادر و یک خواهر. مادرم سال 72 فوت کرده ولی پدرم هنوز زنده است.

بچگی نکردم، یعنی نشد که بکنم. در آن فقر و نداری، همه حسی به آدم دست می‌داد الا بچگی. ذاتا مظلوم هم بودم. به قول امروزی‌ها اعتماد به نفس نداشتم که بخواهم پررو بازی در بیاورم و شیطنت کنم. تا یک کم اذیت می‌کردیم پدرم می‌خواباند توی گوشمان.

تا اول دبیرستان بیشتر درس نخواندم، درسم خوب بود، تجدید نمی‌آوردم. می‌خواستم بخوانم اما نشد، نتوانستم، خیلی ندار بودیم. یک بار مدیر مدرسه‌مان، آقای رحمانیان به یکی دو تا از بچه‌های فامیل نامه داده بود برسانند به من که «دیجور برگرد مدرسه، درس‌ات را بخوان»، مدرسه‌مان شبانه روزی بود و تا سیاه‌چادرهای‌ما دور. پول کرایه‌اش را هم نداشتم، چه برسد به خرج تحصیل و لوازم‌التحریر و.... تا قبل از آن هم با جمع کردن ضایعات پلاستیک در زاهدان و فروختن آن توانسته بودم مداد، قلم و خرج رفت و آمدم را در بیاورم.

بعد از رها کردن مدرسه، سوار اتوبوس شدم آمدم تهران برای کار. پدرم زمین کشاورزی داشت اما چه کشاورزی‌ای؟ هیرمند آب نداشت که آبادی باشد، خشکسالی افتاد به جان منطقه و همه را از کار بیکار کرد. در تهران کارگری می‌کردم؛ پنج شش ماه اینجا بودم و دوباره برمی گشتم زابل؛ خرج خودم و برادرهای کوچکم را در می‌آوردم.

24 سالم که بود زن گرفتم، زنم یکی از فامیل‌های پدرم است که در استان گلستان زندگی می‌کردند. رفته بودیم شیرینی‌خوران یکی از دوست‌هایم که زنم را دیدم، همانجا عاشقش شدم. پنج سال بدبختی کشیدم تا زنم شد. پدرش مخالف بود، می‌گفت ما کجا زابل کجا؟ خودشان زابلی بودندها! اما بهانه می‌آورد. پدرم سه بار، هزار و دویست سیصد کیلومتر از زابل رفت تا گلستان تا بلکه بله را بگیرد اما آنها می‌گفتند نه! ولی خب بالاخره قوم و خویش آنقدر از قیوم تعریف کردند تا دخترش را به من داد.

الان سه تا بچه دارم. یک پسر و دو تا دختر، یکی دیگر هم در راه است، بهمن ماه به‌دنیا می‌آید. مادر بچه‌ها می‌گفت پسرمان بهانه می‌آورد که تنهاست، برایش داداش بیاوریم، حالا زده بچه‌مان دختر شده؛ من بدم نمی‌آمد پسر می‌شد اما خوب راضی ام به رضای خدا! تنش سالم باشد. چه فرقی می‌کند؟

زود پیر شدم. هر کس من را می‌بیند باورش نمی‌شود سی و شش سالم است، همه فکر می‌کنند سن و سالم بیشتر است، غصه دوری از زن و بچه پیرم کرده. من اینجا، آنها آنجا، بعضی روزها از اول صبح اوقاتم تلخ است یا شب از ناراحتی خوابم نمی‌برد، می‌گویم خدا​یا چرا باید این همه سال از زن و بچه ام دور باشم، سایه ام بالا سر بچه‌هایم نباشد، پسرم الان بزرگ شده مادرش را اذیت می‌کند، بچه که پدر بالا سرش نباشد همین است دیگر. زنم دائم غر می‌زند و عصبی است. آن دفعه که بردمش دکتر گفت که به خاطر دوری و دلتنگی است و افسردگی گرفته. خب چه کار می‌توانم بکنم؟ بروم زابل بیکار بنشینم در خانه؟ نمی‌شود که.

روزی دو هزار تومان شارژ می‌خرم، بهشان تلفن می‌زنم با همه شان حرف می‌زنم اما چه فایده؟ مگر حرف زدن دیدن می‌شود، سالی سه بار بیشتر نمی‌توانم بروم ببینمشان، آن هم هربار هشت روز. باید آنقدر سرم را خم و راست کنم، آنقدر خودم را جلوی این و آن ضایع و ذلیل کنم تا بالاخره شاید عرق شرم از این همه التماس به پیشانی شان بنشیند و ده روز مرخصی به من بدهند، مرخصی هم که می‌دهند می‌گویند تو نه قرارداد داری و نه الان تسویه می‌کنیم، رفتی هم دیگر حق نداری برگردی. یکی نیست به اینها بگوید شما یک ماه از زن و بچه تان دور بودید بفهمید چه مصیبتی است؟

تازه ما از 10 روز مرخصی بیشتر از دو روز در راه هستیم. با اتوبوس از ترمینال جنوب راه می‌افتیم، این باید برود قم، کاشان، اردستان، یزد، میبد، کرمان، رفسنجان، بم و بعد زاهدان. تازه آنجا هم رسیدیم باید سوار یک اتوبوس دیگر بشویم 205 کیلومتر برویم تا زابل و هیرمند. 25 ساعت در راه هستیم. هزار و خورده‌ای کیلومتر کم نیست. برگشتش بیشتر هم هست، چون در همه ایستگاه‌های گشت اتوبوس می‌ایستد برای بازرسی، برای تریاک و هروئین؛ تا برسیم تهران 28 ساعت طول کشیده، بعد ما دلمان خوش است که ده روز می‌رویم مرخصی.

یک روز سر ظهر تلفن زنگ زد، آن طرف خط زنم بود. داشت با صدای بلند گریه می‌کرد. او گریه می‌کرد و من داشتم از ترس سکته می‌زدم. بالاخره به حرف آمد، دختر چهارساله‌مان آب‌جوشی را که گذاشته بودند برای حمام کردن، ریخته بود روی خودش، گفت بدجوری سوخته. دنیا روی سرم خراب شد. هیچ کاری نمی‌توانستم بکنم، اگر می‌رفتم اخراجم می‌کردند. دو روز تمام با یکی از عموهایم که آن هم زن و بچه دارد و اینجا پیشم بود، گریه کردیم. فقط به فامیل و آشنا توانستم تلفن بزنم بروند سراغشان، ببرندشان زاهدان بیمارستان.

اینجا با یک‌سری دیگر از کارگرها که پنج تایشان از برادرها و داماد خودمان هستند در یکی از سیلوهای شهرداری زندگی می‌کنیم. 30 متر است. اما چاره چیست؟ بهتر از اجاره خانه‌های سنگین تهران است. 715 هزار تومان حقوق می‌گیرم. نصفش را می‌فرستم برای زن و بچه. نصفش را خرج خودم می‌کنم.

فکر نکنید بی‌رحم هستم که نصفش را برای خودم برمی‌دارم، نه. تهران گرانی است. اهل بریز و بپاش نیستم. ما هفته‌ای ده هزار تومان روی هم می‌گذاریم می‌شود 140 هزار تومان. من مادر خرجم. هفته‌ای یک بار مرغ می‌خوریم بقیه‌اش را سیب زمینی و املت و این جور چیزها، باز هم خدا را شکر. دعا کنید تنمان سالم باشد بتوانیم کار کنیم. خوردن زیاد هم چیز خوبی نیست، یا مثلا ما که حمام نداریم، باید برویم حمام عمومی هر بار 4500 تومان بدهیم که دوش بگیریم. خرج‌های دیگر هم هست.

زنم زنگ می‌زند، می‌گوید قیوم صبحانه چی خوردی؟ یک چیزی بخور جان داشته باشی می‌روی کارگری. می‌گویم نان و خامه و چایی شیرین. چه بگویم؟ نمی‌شود گفت که با نان و چایی شیرین می‌روم سر کار. من اصلا مزه خامه یادم رفته، از بس لبنیات گران شده. بعد زنم می‌نشیند به غصه خوردن. فایده‌ای هم دارد؟

بزرگ‌ترین حسرت زندگی ام دوری از خانواده است. عصرها که می‌بینم این کارگرها جمع می‌کنند می‌روند خانه خودشان، می‌گویم خدایا چه می‌شد به من پول حلال می‌دادی می‌توانستم یک خانه کوچک اجاره کنم، دستشان را بگیرم و بیاورمشان پیش خودم. دلم برایشان تنگ می‌شود خب. باور کنید اگر زابل کار بود، یک لحظه اینجا نمی‌ماندم. نصف حقوق اینجا را هم بدهند من راضی‌ام.آنقدر آنجا خشکسالی و بدبختی هست. فکر می‌کنید چرا بادهای 120 روزه بدتر شده؟ به خاطر همین بی‌آبی است. یک دقیقه در خیابان می‌ایستیم، تازه شال به سرمان می‌اندازیم موهایمان پر از ماسه و شن می‌شود. دستمان لای موهایمان نمی‌رود. بچه‌هایمان تنگی نفس دارند از این همه گرد و غبار. فقر واقعا بیداد می‌کند.

ریگی را یادتان هست؟ قبل از همان ماجرای معروف تاسوکی که خیلی از مردم زابل را شهید کرد، داشتم می‌رفتم شهرمان. دو ساعت بعد خبر دادند راه را بند آورده و جنایت کرده. قسمت است دیگر، دو ساعت این‌طرف و آن‌طرف می‌شد، شاید من هم کشته می‌شدم.

بهترین روز زندگی‌ام وقتی بود که زن گرفتم و بدترین آن وقتی بود که مادرم مُرد. من رفته بودم بندرعباس کارگری. به من گفت قیوم این بار برایم یک فلاسک چایی بخر تا سر دار قالی از خستگی خوابم نبرد. وقتی برگشتم دیدم خاکش کرده‌اند و به من خبر ندادند. نه من مادرم را دیدم و نه او در فلاسکی که برایش خریدم چایی خورد. خسته و مریض مرده بود.

راوی: فهیمه‌سادات‌طباطبایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها