خانه بروبچه​ها

عصرانۀ پاییزی

1-چراغی بر در این خانه آویز/ که آمد بار دیگر فصل پاییز/ دوباره فصل احساسات شاعر/ دوباره نم‌نم باران ریزریز.
کد خبر: ۷۲۲۶۹۲

2-دل گر شکند محرم این خانه تویی تو/ من شمع شبم، مونس و پروانه تویی تو/ شیرین‌سخنی مکتب مجنون شده اما/ در قصۀ ما راوی افسانه تویی تو/ عمری به هوایت دلکم ساز خوشی زد/ گرچه غم بی‌وقفۀ عصرانه تویی تو/ کوتاهی مکن هرچه که خواهی بزن آتش/ دل در گروت صاحب کاشانه تویی تو/ ته‌ماندۀ چشمان ترم، رو به فنا رفت/ تلخی چنین بغض غریبانه، تویی تو/ از حال تو گفتند و همین بس که بدانی/ سرمنزل این خندۀ دزدانه تویی تو/ ایام جدایی به سلامت که از این روز/ عیدی بشود تا گل عیدانه تویی تو.

هانیه از اهواز

نه بابا؟! خیام گفت: یه نسخه کاربردی فقط برا شعر اولت نوشته‌م، اونم اینه که سریعاً ترشی خوردن رو ترک کنی!

زمان گم‌گشته و پیدا نمی‌شه

برای من امروز همان دیروز است، و من هم همان دلداده دیروزی؛ و تو...؟ تو همان دلداری؟ شوقت چه شد؟ این سردی از کجاست؟ باور نمی‌کنم «مرداد داغ دست تو» خزان شده. تو را چه شده؟ نسیم محبتت از وزش افتاده؟ هر چه «دوستت دارم »​ هایت را در چشمانم جاری کردم به دریاچۀ خشکیده قلبت راه نیافت. خرمن احساست را سیری چند به معامله گذاشتی؟

حیف، من همان دیروزی ماندم ولی تو نماندی. پس دلیلی ندارد فردا هم همین امروزی باشم. از فردا...

جعفر محقق از قم

جعفر خان از قم برگشته! اگه محقق ما این باشه، که من بیسواد باس برم همین الان سنگ قبر سفارش بدم واس خودم!خیام هراسون خودش رو به من رسونده و (عصبانی هم هس انگار، از چشاش که اینطوری معلومه!) می‌گه:‌چی کاااار می‌کنی بابام‌جان،‌همه چی به هم رییییخت که! گفته‌ن نیمۀ سال، ساعتت رو یه ساعت بکش عقب، یه ساعت! عقب! نه این که امروز و دیروزت کلاً اونم با یه همچی وضی قاطی پاطی شه بره پی کارش کلاً!

قلب چخماق

آتش روشن کرده‌ام، تو هم گرم شو. نترس، خاموش نمی‌شود. چون دلم می‌خواهد غم​هایم را آتش بزنم؛ غم اول، غم دوم... می‌بینی چقدر شعله‌ور شده؟ صدای فریادش را می‌شنوی؟ غم هزارم... غم ده‌هزارم... انگار قرار نیست تمام شوند، این غمها آتش را هم سوزان می‌کنند. تو فقط سعی کن گرم شوی اما مواظب باش غم​هایم تو را نسوزانند.

نرگس عباسی از اراک

شانه به شانه

1-روزگارم شبیه کرم ابریشمی شده که در آستانۀ پرواز، تمام حس پروانگی‌اش را باخته است. یک جایی میان زمین و هوا، نه دلخوش به ماندن است، نه در آرزوی رفتن.

2-خسته‌ام. خسته از این‌که تنها زیر باران سهمگین خاطراتت این جاده را طی کنم که روزی شانه به شانۀ هم، سنگفرش​هایش را می‌شمردیم. به خاطراتت بگو دست از سر تنهایی‌ام بردارد.

3-زندگی گاهی برای من آن‌قدر سفید است که انگار پشت پنجرۀ کلبۀ جنگلی‌ام کنار شومینه ایستاده‌ام و به دختربچه‌ای که با برف بازی می‌کند می‌نگرم و گاهی آن‌قدر سیاه، که می‌شنوم حتی نهنگ​ها هم خودکشی کرده‌اند! آری، دنیای من این‌گونه است. گاهی سپید و گاهی هم چرک؛ اما دوستش دارم.

سیاوش منصور (میثاق)

پارتی‌بازی کردماااا. اگه گفتی چرا و چطور؟

همدستی قنبرانه

1-ای کاش به من فرصت دیگر بدهی/ یک جا و ستون خوب و بهتر بدهی/ آن گوش و کنار از سرلطف، و صفا/ یک قطعه به طنازی قنبر بدهی.

2-یک روز، بزرگ و شهریارش کردیم/ آقای گل و رکورددارش کردیم/ حالا که برند فوتبال وطن است/ ناگاه ندانسته شکارش کردیم.

قنبر یوسفی از آمل

پس حرف، حرف تهدیده؟ هاااان؟ حیف که باباطاهر همین الان دقیقاً واستاده جلو میز؛ وگرنه عمراً تهدیدت اثری می‌داشت! بالاخره برای اولین بار در تمام عمر بشر، از بشر نخستین تا بشر حال حاضر! این باباطاهرعریان هم از عریانی دراومد به خیر و خوشی و یه لباس همچی مرتب و شیک تنش کرد! حالا لباس پوشیده پاشده اومده نظر بده! چه فایده؟ لبش به خنده باز شده و می‌گه: باباقنبره... رفیق شفیق خودمه! بعد هنوز فرکانس ابراز شوقش به مدارهای گوش من نرسیده، دست برده به دکمه‌های لباسش و می‌گه: یا بهش فرصت بده، ستون خوب هم بده، شعرشم چاپ کن یام این‌که...»! دِ... بیاااا! بابا بذار حرفت تموم شه بعد دس به کار شو خب! مردم منتظر بهونه‌ن اصلاً! زودی دس به لباس می‌شن!

شهرک سینمایی

1-گوش سرش را بست تا با گوش دل بهتر بشنود.

2-دوربین‌های چهارراه‌ها هر روز ما را اکران می‌کنند.

3-آن‌قدر کف زدیم تا تمیز شدیم.

4-این روزها همه خط عوض می‌کنند، ولی من به همین خرچنگ‌قورباغه دلخوشم.

5-صادق بود اما تقلب می‌کرد.

محمد آیین‌پرست از رشت

توهم

در پیچ‌وخم جاده گم هستی بانو/ دور از من و مال مردم هستی بانو/ این ترس مرا می‌کشد آخر یک شب/ شاید تو فقط توهم هستی بانو.

پری رحمانی از ماسال

حواس‌هاااا هم پا در هواس‌هاااا!

حواست هست یک تابستان دیگر هم گذشت و هیچ معجزه‌ای نشد؟ حالا باید دوباره دل خوش کنیم به آمدن پاییز؛ یک پاییز خوشرنگ که زرد و نارنجی نباشد. به پاییزی که دلت نگیرد و غروبش غم نداشته باشد و توی کوچه و پسکوچه‌هایش بغض نباشد. پاییزی که مهر و آبان و آذرش تو را یاد هیچ خاطره خیسی نیندازد و دل کندنش آسانتر از دل بستنش باشد. یک پاییز دوست‌داشتنی که شاید مال من و تو باشد. می‌مانیم به امید پاییزی که نه از فاصله خبری باشد، نه از درد، نه از زخم، نه از جنگ، نه از فقر؛ به امید پاییزی که وقتی به آخر رسید جوجه‌ای از جوجه‌هایمان کم نشده باشد.

احسان از شهرک فارسجین

خیام یه چشمش رو نیم‌بسته کرده، ابروی یه چشم دیگه‌ش رو هم بالا انداخته، دستش رو هم به حالت متفکرانه‌ای زیر چونه‌ش زده و هی می‌گه: «این متنه مشکوک می‌زنه‌هااااا... حواست هس؟» می‌گم: دیگه حالا ما چاپ می‌کنیم اگه بروبچ دیگه مدرک آوردن که کپیه، بعد می‌بریمش تو تلگرافخونه؛ می‌گیری که چی می‌گم؟ حواست هست؟!

راهکار حقوقی

1-نگهشان داشته بودم؛ همین‌جا! میان این دو بطن تپنده؛ تمام خاطرات تلخ، انسانهای تلخ و... [را]. چیزی عایدم نشد جز حسرت و دلتنگی. حکم تخلیه‌شان را گرفته‌ام. آن هم بدون مهلت!

2-او رفت! به سادگی همین دو کلمه. اما برای من ساده نیست کمرنگ شدن اویی که روزهای آخر عمرش، روحش آن قدر بزرگ شده بود که در قالب تحلیل‌رفتۀ جسمش نمی‌گنجید. شاید به همین خاطر بود که او رفت! به سادگی همین دو کلمه.

نشمیل نوازی از بوکان

الاشارات فی‌النهایت‌الاختصارات

1-با خودم فکر می‌کردم عین حقیقته که یه حباب بزرگ از این‌که بهش نزدیک بشن می‌ترسه!

2-وقتی یکی خیلی بیشتر از ظرفیتش ارزش و احترام دریافت می‌کنه، نتیجه‌ش این می‌شه که بیچاره رودل می‌کنه.

3-نمی‌دونم چرا وقتی به بعضیا می‌گی: سلام، حال شما چطوره؟ می‌گن: آسفالت این کوچه مشکل داره!

4-زین پس به جای این‌که بگوییم وایستا دنیا من می‌خوام پیاده شم، باید گفته شود دنیا من وایستادم، لطفاً بر من منت بگذار و پیاده شو!

مژگان 84

ابوالمعالی اومده با ایما و اشاره، در نهایت اختصار می‌گه... بذار ببینم...نه، انگار حرفش اونقدر مختصر و اشاره‌وار بود که کلا غیر از همون اشاره مختصر هیچ چیز دیگه‌ای نگفت!

مقدمات ورود به برج میلاد

هوا سنگین است، نفس کشیدن برایم سخت. درختان این خیابان فریاد می‌زنند دوستت ندارند. تنها می‌رود، تنهایت می‌گذارد، در قاب چشمانش جایی برای تو نیست. درختان سخن می‌گویند و قلب سرشار از عشق من باورشان ندارد.

مهرداد سارا

بعلهههه... پاااایییییز اوووومد و... احساساتش رو هم با خودش آورد! این طور که تو داری به نجوای درختا گوش می‌دی، گمونم باس یکی رو مأمور کنم بیست‌وچار ساعته مراقبت باشه یهویی نری بلیت بازدید از برج میلاد واس خودت بخری!

قدرتنمایی افعال معکوس

از روی دیوارنوشتۀ «لعنت بر کسی که این‌جا آشغال بریزد»، نگاهش رسید به آشغالهای تلمبارشدۀ نزدیک سطل زباله.

فردا که آمد، کلماتی را خط‌خطی کرد و به جایش چیزهایی نوشت. بعد از آن روز، آشغالها توی سطل زباله بود. درست زیر همین نوشته: «رحمت بر کسی که این‌جا آشغال نریزد».

زهرا فرخی 34 ساله از همدان

کار می‌کنه؟ جواب می‌ده؟ پس دوستان توجه داشته باشن: از امروز رحمت بر ارسال کنندگان متون کپی شده از نوشته‌های دیگران آشغال بریزد! (ببخشید دیگه، به نظر خودمم خوب جفت‌وجور نشد!!)

بررسی انسان‌های ثانویۀ آپارتمان‌نشین

یادش به خیر روزهایی که بچه‌ها تو کوچه بازی می‌کردن و شاد بودن. روزهایی که تو خونه‌ها صمیمیت و صفا بود. شبهایی که همسایه‌ها یا فامیل، خونه همدیگه شب‌نشینی می‌رفتن و گرمای محبت تو خونه‌ها بود. اگه یکی تو محل مشکلی داشت همه بسیج می‌شدن و مشکلش رو حل می‌کردن. یادش به خیر... فکر کنم در آینده‌های دور، این کلمه از گفتار آدما حذف بشه؛ چون دوری آدما از همدیگه، خاطره‌ای براشون باقی نمی‌ذاره که بگن یادش به خیر.

جوجه اردک زشت از قائمشهر

5 فصل سال

من هم به عشق در یک نگاه اعتقاد دارم. باور نمی‌کنی یه نگاه به من بنداز. فصل به فصل هم دارم عاشقتر می‌شم. دوباره پاییزه و پای من و تو، رو تمام برگای شکستۀ این شهر، گیره. خودتم می‌دونی اگه اسمت رو، رو تن همۀ درختای دنیا یادگاری بنویسی، باز این منم که یک‌تنه پشتت ایستاده‌م.

پاییز که بگذره نوبت زمستونه، فصلی که دلم لرزید و دوباره بهار؛ فصل پنجم سال، به یاد وقتی که صحبتهای ما گل انداخت. تابستون، اولین باری که تو با من گرم گرفتی، و دوباره پاییز، فصلی که عاشقت شدم.

پیمان مجیدی معین

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها