در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
فقط در نروید!
کم میآورید، میشکنید، شرمنده خودتان و تواناییهایتان میشوید، آن تصویر دستنخورده از شخصیتِ بیگزندتان مخدوش میشود، تهمزه تلخِ سقف ناکافی زور بازویتان میماند روی روزهایتان و آزار میدهد، از پسِ ذهن مریضتان برای دستکاری نکردن زخم ناسور و دردِ مانده از موقعیت برنمیآیید؟
مهم نیست... افتادید توی مخمصه، بمانید تمامش کنید. هرچه میخواهد بشود مهم نیست. فقط تمامش کنید، در نروید؛ ترک محل حادثه نکنید! راهش رفتن و در رفتن نیست. تکلیفش، تکلیفتان، تکلیف موقعیت را روشن کنید و کاری نکنید بعدها مجبور شوید مثل مجرم هی برگردید به محل وقوع جرم و خودتان را بگذارید گوشه رینگ و از ریخت بیندازید و هی اگرها و ایکاشهای زجردهنده مثلِ خوره خورنده به خورد خودتان بدهید و با صدای خفه به خودِ درخودماندهتان که بهوقتش خودی نشان نداده، نهیب و سرکوفت بزنید! مغضوبعلیهمِ آدمها و جغرافیا و فضا و هرچه متعلقات دیگرِ یک موقعیت مخمصهگون شدن، میارزد به ولضالینِ خود بودن. خود را با روی بیرحم خودتان در نیندازید.
توی مخمصه، قانون یکبار برای همیشه، نسخه شفابخشی است. کندن و در رفتن از مخمصه مثل نکندن یک دندان لق میماند. بعد هی باید بیایی زبانش بزنی و هی ناغافل هر لقمه خوشطعم زندگی را زهر مارتان کند و یادتان بیندازد که من هستم... همیشه هم آییننامهها و بخشنامهها و عرف و قانون و هوش و عقلتان به کار نمیآید. بعضی وقتها فقط باید چنگ بیندازید به اصول. اصلهایتان را بگذارید وسط معرکه تردید و چهکنمهای هراس و دودلی و قال قضیه را بفرستید هوا! مخمصه را باید بغل کرد. رفت توی شکمش. نترسید. تهِ تهش دست میکنید زیر جلیقه انتحاریتان و ضامن تکتک اصلهایتان را میکشید و تمام! باور کنید یک «او»ی لهشده تکهپاره غیرقابلشناسایی میارزد به هزار «من» ترسویی که فقط بار بیخاصیتِ اصول عملنکرده و آکبندشان را با خود اینور و آنور میبرند.
رضا جمیلی
مخمصه را با رسم شکل توضیح دهید
کلمات مثل آدمها هستند؛ همانطور که هر آدمی در ذهن ما با مجموعهای از خاطرات و حسها همراه است، آنها هم همین طور در ذهنمان میچرخند. البته به همان اندازه که آدمهای بد و خنثی در ذهنها و خاطرهها وجود دارند، کلمات دوستنداشتی، بیمصرف و حتی خنثی نیز فراوانند. اولین واکنش من به سوژه این هفته همین بود، مخمصه از آن نوع کلماتی است که در ادبیات گفتاری و نوشتاری من اصلا وجود ندارد، از آنها که در بهترین حالت مثلاً مرا به یاد یک فیلم میاندازند و نه بیشتر. چه کنم که اما دیوانهها هم باید به جبر دموکراسی گردن نهند، به همین خاطر تصمیم گرفتم به جای غر زدن برایتان قصه بگویم، قصه یک مخمصه واقعی. موعد حراج بهمن ماه بود، چند مرکز خرید و مغازه را نشان کرده بودم که در اولین روزهای حراج بشتابم و فرصت ارزانخری را از دست ندهم.
کت قرمز و اسپرتی دلم را ربوده اما قیمتش عقلم را به کار انداخته بود که تا روزهای آخر حراج برایش دست به دعا بمانم. آخر وقت روز پنجشنبهای خودم را رساندم، مغازه کوچکی بود و فروشندهاش دختر گوشت تلخی که چندان دل به مشتریها نمیداد.
کت را گرفتم و به اتاق پرو رفتم، همان طور که تصور میکردم اندازهام بود. خوشحال از اتاق پرو بیرون آمدم اما با صحنه غریبی روبهرو شدم؛ هیچ کس در مغازه نبود! فروشنده رفته بود و فقط چراغهای ویترین روشن بود. وضع مخمصهواری بود واقعا، به چه کسانی زنگ بزنم، چقدر طول میکشد برسند، به 110 زنگ بزنم یا... . همه این پرسشها از ذهنم گذشت، به نظرم بهترین کار ممکن را انجام دادم؛ از تلفن مغازه بر اساس فهرست شمارههای گرفته شده، شروع به زنگ زدن کردم، بماند که چقدر توضیح موقعیت سخت بود، اما بالاخره به شمارهای رسیدم که گفت فروشنده را میشناسد و به موبایلش زنگ میزند.
فروشنده رسید و ماجرا ختم به خیر شد، اما حماقت بزرگی کردم، کت را نخریدم، مخمصهای که در آن گرفتار شدم مرا از خرید کتی که سه هفته برایش نقشه کشیده بودم، منصرف کرد. یک روز که گذشت به خودم لعنت فرستادم که اتفاقا میشد از آن مخمصه استفاده کرد و از فروشنده شرمنده تخفیف هم گرفت. دو روز بعد باز رفتم سراغ کت، اما فروخته شده بود.
مستوره برادران نصیری
زندگی توی چاله سینوس
اگر نمودار زندگی آدمهای معمولی را رسم کنید، از به هم پیوستن نقاط مهم، منحنیای ساخته میشود که شباهت زیادی به یک خط صاف دارد، اما منحنی زندگی ما دیوانهها، به یک سری منحنی سینوسی پر از اوج و فرود تبدیل میشود. زندگی ما زمانهایی دارد که بدجوری توی مخمصه میافتیم. این طور اتفاقها معمولا ناگهانی رخ میدهد. یعنی یکهو لیز میخوریم و میرویم آن پایین. این که شیب منحنی زندگی ما زیاد است، ربطی به مساله همیشگی بخت و اقبال ندارد. ما خودمان این طور طراحی کردهایم.
به خودمان میگوییم «لعنتی باز توی دردسر افتادی» و معمولا هیچکس هم نیست که بخواهیم عقده دل با او باز کنیم. چون میگویند: «آها! دیدی بهت گفتم عاقل باش. خودت خواستی.» البته بعد ممکن است بخواهند کمکی بکنند. ولی آن کمکی که بعد از «بهت که گفته بودم...» باشد برای ما از صد تا فحش بدتر است.
البته این که مثال نمیزنم و نمیگویم همین الان توی چه مخمصه بزرگی هستم، دلیلش این است که دوستانم توی همین صفحه به اندازه کافی برایتان مثال زدهاند. شما هم حتما به ما خندیدهاید. آنطور که اهل بهشت به دوزخیان میخندند. نگران نباشید. ما هم میخندیم. اصلا همان طوری که یکهو لیز میخوریم، یکهو هم پر در میآوریم و میآییم روی نقطه ماکزیمم. جایی که یک خط صاف حتی خیالش را هم نمیتواند بکند.
الناز اسکندری
تراژدی مهمانی
مساله این است که هر چه تلاش کنی نمیتوانی آن چیزی باشی که واقعا هستی. همیشه در مهمانی فامیلی باید ظاهر را حفظ کنی، کارهایی را نکنی و کارهایی که در شخصیتت نیست، الزاما انجام دهی. انتخاب دیدار بستگان در یک مهمانی مفصل عذاب خودت است، انتخاب خودت و نرفتن به مهمانی، ناراحتی و قضاوتهای نامناسب فامیل. بستگان معمولا فکر میکنند که ما را میشناسند و به همین دلیل بیشتر از آنکه اجازه بدهند خودت باشی، تصور و شناخت اولیه خودشان را به تو تحمیل میکنند.
همه چیز در گردهمایی خانوادگی تا حدود زیادی تشریفاتی است. مهم نیست با چه طبقه، چه میزان ثروت و چه سطحی از فرهنگ روبهرو باشی. این تشریفات در هر حال وجود دارد، در جایی تشریفات غیبت کردن، لباس راحت پوشیدن و هندوانه قاچ کردن است؛ در جایی عصا قورت داده نشستن، غیبت کردن و با کت و شلوار آب آناناس خوردن. هر دو تشریفات است، هر چند که یکی در ظاهر راحت و بیکلاس مینماید و دیگری باز هم در ظاهر شیک و باکلاس. حرفها هم مثل همیشه دانسته یا ندانسته، با آگاهی یا جهل از هر دری سر در میآورند؛ از سیاست، سریال دیشب تلویزیون، وضع مِلک و بهای کالا و اینکه چقدر مردم بد شدهاند و قدیم که اینجوری نبود! اصولا هم روابط خانوادگی آنقدر دموکراتیک نیست که شما بتوانی عقیده خودت را کامل بگویی و مثلا دایی و خاله و عمو و عمه را به چالش بکشی.
در مخمصه مهمانی از یک سو باید رعایت وابستگی دیگران به خودت را بکنی و از سوی دیگر به خود، فردیت و آرامشت بیندیشی. تراژدیها را هم همیشه همین مخمصه ساخته و این است که میگوییم مهمانی یک تراژدی است، یک تراژدی خانوادگی کوچک، که گاه به کمدی تبدیل میشود، کمدی دور هم خندیدن و بیخیال خود و تشریفات و ریشه حرفها شدن.
علیرضا نراقی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: