در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
منیره مرادی فرسا از همدان: 1-تو را دیدن، رؤیای شیرینی است. قدرتی شگرف جاذبۀ دیدن را باز میدارد و چون مارهایی که به خود میپیچند راه را گم میکنیم. درست لحظهای که عشق فرمان میدهد و وداع آواز تسلیم میخواند و به عظمت لحظهها نور بر چشمانمان سایه میاندازد. 2-بیتابی درونت را تسلی میدهی و از اینکه حرفهایت را نمیشنوم میرنجی و آن گاه، بیآنکه بیگناهیام را ثابت کنی در پی به دست آوردن آبرو، آبرو میبری!
نمیدونم: 1-گاهی انسان چه راحت جایگاه خویش را در قلب و یاد دیگران فراموش میکند و با خیالات واهی عمر را تباه؛ در حالی که دیگری رؤیای دیگریست و تو حتی نمیتوانی راهی به افکار او یابی و دزدکی، لحظهای، عاشقانه نگاهش کنی! 2-دلم خوش بود کاسه آبی هدیهام خواهی کرد. به امید بازگشتم. افسوس! تو حتی به بدرقهام هم نیامدی. خوش بودم با این امید که منتظرم خواهی ماند اما در جایم میخکوب شدم وقتی زنگ خانهات را به صدا درآوردم و امیدم در گشود و گفت: شما؟
انیس زهرا: نگو... نگو دیوانه شدهای! در خیالاتم تو را در آغوش میکشم، تو را میبویم، تو را میبوسم. لیلی من تو بگو... من مجنونم؟!
زیبا از آبادان غبارآلود: چه ویرانکننده است وقتی به خودت میآیی و میفهمی اهمیتی نداشته کسی که برایش یک دنیا اهمیت کنار گذاشته بودی با یک دنیا عشق، یک دنیا یاد و یک دنیا دلمشغولی! حالا من نمیدانم با این همه عشق و اهمیت که روی دستم باد کرده چه کنم! شاید امشب ساعت 9 گذاشتمشان دم در.
نسیم م. از توابع بهبهان: وای که چقد وختی درباره باباطاهر عریان حرف میزنی میخندم!
هیس! دِ! خنده داره؟ اون بابایی که میگی یه آدم لجباز و یهدندهایه که حد و حساب نداره؛ راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکرشکن شیرینگفتار نقل کردهاند که روی تمام این مقواهای «لطفاً دست نزنید» یه اثر انگشتی هم از اون پیدا کردهاند! بس که لجبازه! پس صداش رو در نیار که اگه بفهمه میافته رو دنده لج و...! دیگه بدتر!
بهاره لکی: وقتی هیچ انگیزهای برای گذراندن روزهایت نداری، وقتی دلت به جایی وصل نیست اما روحت رها نیست، وقتی ساعت بیمعنی شده و ثانیهها بیدلیل، وقتی گذشتن هر روز فقط بار گذشتۀ سیاهت را بیشتر میکند و فرصت جبران آینده را کمتر، وقتی... وقتی این وقتیها از راه میرسد، یعنی تو تمام شدهای! اینکه تمام شدی یا تمامت کردند را نمیدانم. اینکه تمام شدنت نشانۀ روح بزرگ است یا ضعف را نمیدانم، اما تو هنوز زندهای. یادت باشد روزگار تمامشده، تو را هم رها نخواهد کرد؛ یا باید خودت را بسازی یا خودت را به دست باد بسپاری! تو هنوز باید باشی اما امیدوارم دلیل باارزشی برای بودنت پیدا کنی.
فاطمه از تبار شمال: نمیدانم بعضیها دنبال چه هستن؟ زندگی این نیست، لیاقت ما انسانها تنها این نیست. فکر کنیم. فکرمان را عوض کنیم. برای ساختن قلبی جدید دیر نیست. تلاش کن. بساز قلبی جدید برای تفکری جدید.
صبا 15 ساله از کرمانشاه: پدری میکنم با بعضی آدما که میدونی هزار و یک کلک توی سرشونه و فقط با زبان حقهبازی زندگی میکنند؛ وقتی بخوان خیلی منت سرت بذارن و یه کلکی برات سوار کنن، میگن: من در حقت پدری میکنم، میدونی یعنی چی؟! پ یعنی پاپوش، د یعنی دسیسه، ر یعنی رد گم کردن، ی هم برای خالی نبودن عریضهس!
ستاره قطبی: چرا کابوسهایت رهایم نمیکنند؟ خودت که نیستی خوابهایت را هم نمیخواهم. بگذار حداقل در خواب از خیالت آسوده باشم؛ خواهش میکنم!
فردینا از تهران: زندگی مدتهاست که از من رو برگردانده. تنها تو برام مانده بودی که تو رو هم ازم گرفت. نمیدانم تا کی بتوانم به دنبالت بگردم. سلامتی در کجا روزگار میگذرانی؟ من به تو نیازمندم.
عشق سرعت: 1-بالشم هم احساس غربت میکند وقتی یک شب با اشکهایم خیس نشود. 2-چه ساده مرا فروخت، آن هم به دنیایی که میگفت از او متنفرم.
ذرهبین 76 از رشت: میخواستم راهنماییم کنی که اگه یک دوشنبه از هفتهای رو نتونستیم صفحه بروبچهها و خانه پیامکها رو بخونیم ولی مشتاق خوندنش بودیم، بجز روزنامه به کجا باید مراجعه کنیم تا صفحهتون رو پیدا کنیم و بخونیمش؟ اصلا راهی وجود داره؟
هزار راه نرفته هست! مثلا اینکه پا میشی میری کافینت، توی گوگل میزنی: نشانی سایت جام جم سرا. روی دکمه بگرد کلیک میکنی. توی نتایج جستوجو آدرس معلومه، بازم کلیک میکنی روی لینک و جامجمسرا که باز شد، سمت چپ، پایین صفحه، تصویرش هم هست، نوشته: ضمیمۀ این هفتۀ چاردیواری. کلا دنیای وب، دنیای کلیکه! پس بازم کلیک میکنی! هر هفته دم غروب چاردیواری همون روز میره روی وب، ورق بزن و واس خودت صفا کن؛ صفای شمام که میدونی... خواست قلبی ماست! بیمارستان قلب پاسیاینا!
امینه: هر روز به همسرم میگم امروز دوشنبه نیست. اونم با خنده میگه: نه، دوست دارم هر روز ضمیمۀ من تو باشی.
سراب سرد از قائمشهر: یه لحظهای همهش احساس کن که بیان آسونترین حرف یا کمترین درددل، برای نزدیکترین نفس به خودت سخت میشه. من توی این لحظه پرت شدهم.
مهرداد سارا: مقصر قلبهایمان هستند؛ آنقدر عاشق نبودند، که زمانه توانست احساسشان را بگیرد. واژۀ تلخیست این جدائی. امیدی به رجعت دوبارۀ عشق نیست مگر اینکه بخواهیم.
هستی 93: چه محکومیت سختیست وقتی محکومی زنده باشی و زندگی کنی وقتی مطمئنی این محکومیت را هیچ عفوی کمرنگ نمیکند.
عاطفه از رودسر: کمکم کن، امروز به یک نگاه فردا به یک لبخند. همین روزهاست باور کن مقصدمان به آن لبخند. خورشید شاید گرم کند جسم مرا اما هوای امروز... نه، قانعم نمیکند. راضی ام به یک لبخند[...].
خیام اومده میگه: نیای بگی شعر بودهاااا... که وردنۀ مامانبزرگ حسامی رو قرض میگیرم، هیچ عاطفه ماطفهای رو هم در نظر نمیگیرم! (دِ! میگم خیام گفته! از من چرا ناراحت میشی خب عسل ماااادر؟! بالاخره روزگاره، خیام هم گاهی کم میاره و یهو میبینی احصاب پحصاب از کف بداد و... باقی قضایا! کم سربهسرش بذار!)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: