پرده اول؛ روایت نرگس
20 سال قبل با احسان در یک سفر خارجی آشنا شدم و بعد از اینکه شماره تماسها را رد و بدل کردیم، با هم ارتباط داشتیم و بعد از بازگشت به ایران هم این ارتباط وجود داشت. هر دو تحصیلکرده بودیم. البته احسان دانشگاه را نیمهتمام گذاشته بود و با پدرش کار میکرد. یک روز احسان به من گفت آنقدر نسبت به من احساس علاقه میکند که تصمیم گرفته به صورت رسمی خواستگاری کند. او گفت قبل از خواستگاری باید موضوعی را به من بگوید و میخواهد چه خواستگاریاش را بپذیرم و چه نپذیریم، آن را مثل یک راز پیش خودم نگه دارم. آنقدر از این اعتمادش خوشحال بودم که تصمیم گرفتم تا پایان عمر همیشه رازش را در سینه نگه دارم. او گفت، چند سال قبل از اینکه با من آشنا شود، جوانی را به قتل رسانده چون آن جوان برای خواهرش مزاحمت ایجاد کرده بود. قبل از اینکه کار به محاکمه بکشد، پدر احسان رضایت اولیایدم را گرفته و احسان بعد از محاکمه و تحمل چند سال زندان آزاد شده بود. او به من گفت، قصد نداشت آن جوان را بکشد و قتل اتفاقی بود.
با شنیدن این حرفها دلم لرزید. نمیدانستم باید چه کنم. از یک طرف به او وابسته شده بودم و به خاطر اعتمادی که به من کرده و صداقتی که از خود نشان داده، خوشم آمده بود و از طرف دیگر زندگی با کسی که یک نفر را کشته، برایم سخت بود. بعد از چند ماه کلنجار رفتن با خودم، بدون اینکه درباره گذشته احسان چیزی به خانوادهام بگویم، موضوع خواستگاری را مطرح کردم و تصمیم گرفتم با احسان ازدواج کنم. به احسان هم گفتم این موضوع بین ما میماند و تا آخر عمرم کنارش خواهم بود و رازش را حفظ میکنم. در سالهایی که با احسان زندگی کردم، هیچ مشکلی نداشتم. پدر احسان مرد ثروتمندی بود و از آنجا که احسان تنها پسرش بود، زندگی خوبی برای ما فراهم کرد. من هم از زندگیام خیلی راضی بودم. در این سالها خداوند به ما دو فرزند داد، یک دختر و یک پسر. من با خانواده شوهرم هم مشکلی نداشتم. آنها خیلی آدمهای محترمی بودند و به خاطر گذشته پسرشان و اینکه من آن را میدانستم، احترام زیادی برای من قائل بودند تا اینکه سه سال قبل کمکم رفتار شوهرم عوض شد. او یک آدم دیگر شد و مرتب من و بچهها را اذیت میکرد. بچهها در سنین نوجوانی بودند و من خیلی نگران بودم رفتار پدرشان در شخصیت آنها تاثیر بگذارد. هیچوقت متوجه دلیل این تغییر رفتار نشدم. در این سالها من و شوهرم هیچوقت با هم دعوا نکرده بودیم، اما تغییر ناگهانی او همه زندگیمان را تحت تاثیر قرار داد. چند جلسه پیش مشاور رفتم و بعد قرار شد احسان برای مدتی داروی اعصاب استفاده کند، اما او مقاومت میکرد. دکتر میگفت، شوهرم تحت تاثیر اتفاقاتی که در گذشته افتاده، دچار افسردگی شده است و من باید تحمل کنم. من هم به خواسته دکتر احترام میگذاشتم تا اینکه یک روز دستانش را روی گلوی من گذاشت و گفت یک بار یک نفر را کشته و برایش آسان است یک بار دیگر این کار را بکند. این حرف همه زندگیام را به هم ریخت. از آن به بعد همیشه خودم و فرزندانم را در خطر احساس میکنم و تصمیم گرفتم از شوهرم جدا شوم. فقط بچههایم را میخواهم و هرچه را که به من تعلق میگیرد، میبخشم.
پرده دوم؛ روایت احسان
نرگس زن خوبی است. او در این سالها خیلی خوب با من رفتار کرد و احساس عمیقی بین ما بهوجود آمد، اما هیچوقت متوجه نشد من نتوانستم با گذشتهام کنار بیایم و با اینکه سعی کردم خودم را کنترل کنم، اما در نهایت این غده چرکین از جایی بیرون زد. حالا دیگر نمیتوانم خودم را کنترل کنم، شبها خوابم نمیبرد.
روزها عصبی هستم و زندگی دیگر برایم معنایی ندارد. توقع داشتم زنم درکم کند، اما او مرتب از من ایراد میگیرد و میگوید چرا این کارها را میکنی. در این دنیا فکر میکردم فقط میتوانم روی زنم حساب کنم، اما بعدها فهمیدم اشتباه کردهام. آن روز که به من گفت تو یک آدمکش هستی، فهمیدم دیگر در دل همسرم هم جایی ندارم و او در این سالها به زور مرا تحمل کرده و تصورم در مورد او اشتباه بوده است. همیشه به خاطر صداقتی که قبل از ازدواج با زنم داشتم، مورد تحقیر او قرارگرفتم هربار جرو بحثی میکردیم، میگفت گذشتهات را فراموش نکن. من هم برای اینکه این جمله را نشنوم، با او بحث نمیکردم و به خواستههایش عمل میکردم. روز درگیری از سر ناراحتی جملهای به او گفتم که دیگر نمیتوانستم آن را درست کنم. نرگس حق دارد به خاطر حرفی که به او زدم ناراحت باشد اما باید قبول کند که او نیز در این درگیری سهمی دارد.
او فکر میکند به خاطر لغزشی که در گذشته داشتهام، برای همیشه باید مطیع وی باشم. راستش چندبار تصمیم گرفتم درباره گذشتهام با فرزندانم صحبت کنم تا آنها بدانند چه اتفاقی افتاده و همسرم خلعسلاح شود اما نتوانستم. گاهی فکر میکنم شاید از اول اشتباه کردم و نباید به او میگفتم چه کردهام و باید همه چیز را خیلی عادی جلوه میدادم یا اینکه اصلا با او ازدواج نمیکردم. با خودم میگویم نرگس با من ازدواج کرد چون میدانست چقدر پنهان کردن رازم برایم مهم است و فکر کرد از این راه میتواند از من باجخواهی کند بالاخره هرچه بود، حالا به بنبست رسیده، دوست ندارم بچههایم اذیت شوند به همین دلیل هم نگهداری از آنها را خودم به عهده میگیرم.
اگر نرگس دوست دارد، میتواند با ما زندگی کند و اگر نه من بچههایم را به او نمیدهم. این بچهها سهم من از سالها تحمل تحقیر هستند.
سولماز خیاطی
نظر کارشناس
رازگشایی از گذشته
عاطفه کشاورزی/ مشاور خانواده
آیا احسان باید قبل از ازدواج واقعیت را به نرگس میگفت؟ پاسخ صددرصد مثبت است. صداقتی که احسان در ابتدای رابطه با همسرش به خرج داده، کاری درست بوده و شجاعت زیادی میخواسته به همین دلیل رفتار اول این مرد قابل تائید و تحسین است. دختر و پسری که قصد دارند با هم ازدواج کنند، باید درباره گذشته خود با یکدیگر حرف بزنند البته همیشه بیان همه حرفها ضرورت ندارد اما اتفاقاتی مانند آنچه احسان تجربه کرده، موضوعی نیست که بتوان آن را پنهان کرد.اگر رفتار اول احسان درست بوده،او در کجا اشتباه کرده است ؟
حقیقت این است که تمامی افرادی که دورهای از زندگی خود را در زندان میگذرانند، باید برای سالهای طولانی تحت رواندرمانی قرار بگیرند.حال جرم هر چه سنگینتر باشد، اهمیت رواندرمانی هم بیشتر میشود. احسان گرچه بظاهر از زندان آزاد شده اما نتوانسته ذهنش را از زندان و کاری که کرده، رها کند و سایه آن اتفاق همیشه در زندگیاش بوده و طبیعتا همین حس به نرگس هم منتقل شده است. این زوج میتوانستند با رواندرمانی مشکلاتشان را حل کنند و اکنون هم اگر ارادهای برای حفظ زندگی مشترک داشته باشند، میتوانند بار دیگر شانس خود را امتحان کنند و تلاش خود را به کار بگیرند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم