باشگاه خنده

خبر تاسیس باشگاه های خنده در هند را لابد شنیده اید. یک ماهی هست که تلویزیون ، وقت و بی وقت به عنوان خبر دست اول چیزی درباره اش می گوید و فیلمی هم از آدمهایی که شکمشان را گرفته اند و ریسه می روند، نمایش می دهد.
کد خبر: ۷۱۶۸۸

لابد شما هم مثل خیلی ها سر تکان داده اید که چه ملت بی خیال احوال و خوش به حالی. 2قدم آن طرف ترشان ، روزی 2بار قطار و هواپیما و کشتی و گاری با هم تصادف می کنند، هزار نفر کشته می شوند و صف فروش کلیه و چشم روبه روی بیمارستان هایشان کیلومتری است.
گرسنگی و فقر بیداد می کند، ولی آنها ثبت نام می کنند، وقت می گذارند و باشگاه می روند که سر هیچی ، واقعا هیچی قاه قاه بخندند.تا حالا سر هیچی خنده اید؛
مثل خنده بازی بچه ها که همدیگر را نگاه می کنند و می کوشند قیافه جدی بگیرند بعد یکدفعه پقی می زنند زیر خنده. بی خیالی بچگی را نداریم.
درست ، اما نیاز به خنده را چرا، آن هم بیشتر از هر وقت دیگری.حالا آنقدر بزرگ شده ایم که بدانیم ذات آدمی تنهاست ؛ آدمی که تنها متولد می شود، تنها رنج می کشد و سرانجام تنها می میرد و هیچ دستی ، هیچ عشقی این تنهایی ناگزیر را پر نمی کند، اما در فاصله میان این سه ، در فاصله تولد و مرگ ، در مجال میان دردها، فرصت خندیدن ، عاشق بودن و لیس زدن یک بستنی شیرین وسط ظهر تابستان هست.
ما گاهی این مجال را از دست می دهیم.باشگاه خنده یعنی بخند نه برای آن که خیلی خوشحالی ، نه برای آن که چیز خیلی بامزه ای شنیده ای ، بخند چون محتاج خندیدنی ، چون برای ادامه روز به روز زندگی به خنده نیازمندی.

اینجا را یواشکی بخوانید
ما غمگین و عصبی هستیم قبول ، بی نظم و بدقول و بدلباس و بدون اعتماد به نفس هستیم درست ؛ اما دلمان می خواهد جور دیگری بودیم ؛ شاد.
سرحال ، خوش لباس ، منظم ، مودب و... خب محض خنده هم که شده بیایید کمی تظاهر کنیم. بیایید چند روز نقش آدم منظم را بازی کنیم. کارها سر وقت. همه چیز سر جای خودش. خواب و بیداری به موقع.
یا نقش آدمی با اعتمادبه نفس زیاد، با پشت صاف و قدمهای بلند و کمی تند راه برویم. قوز نکنیم. شمرده حرف بزنیم و در تنهایی دایم به خودمان فحش ندهیم یا نقش آدم مهربان ، خوش پوش یا هر چیز دیگری که نیستیم را.بهتر شدن چند روزه ما به کسی صدمه نمی زند به شرط آن که نخواهیم کسی را گول بزنیم.
معمولا بازی کردن نقش کسی که دلمان می خواست او باشیم ، هم سخت است هم هیجان انگیز، مثل پوشیدن لباس زیبایی که کمی برایمان تنگ و بلند است. مجبوریم صاف و کشیده راه برویم تا لباس اندازه تنمان به نظر بیاید.
هیجان انگیز است چون در این لباس زیباتر می شویم و احساس تشخص می کنیم. سخت است چون دلمان می خواهد خودمان را شل شل کنیم ، سرمان را پایین بیندازیم و با شانه های افتاده و کمر قوز کرده روی دم دست ترین صندلی ولو شویم.
اما اگر یک هفته ، یک ماه ، یک سال این لباس را تحمل کنیم کم کم عادت می کنیم با پشت صاف و سربلند راه برویم. عادت می کنیم با ادب و تشخص حرف بزنیم و راه برویم. تظاهر به چیزی بهتر از آنچه هستیم ، اگر تحمل و صداقت لازم را داشته باشیم ، کم کم ما را به شخصیت ایده آل مان نزدیک می کند.
اگر به اندازه کافی به منظم بودن تظاهر کنیم این رفتار کم کم برایمان طبیعی خواهد شد و درونمان عمیقا نظم خواهد گرفت. آدمیزاد، مخلوق عجیب و غریبی است ، مثل یک معجون جادویی است که می تواند ماهیت هر چیزی را عوض کند.
تظاهر، یک سنگ معمولی است نه خوب نه بد. می شود با آن خانه ساخت یا پنجره ای را شکست. این کاملا به نیت دستی که آن را از زمین برمی دارد، بستگی دارد. یادتان هست بچه که بودیم پای مجلس روضه مادربزرگ ها می گفتند همین طور ساکت نشین ، خودت را به گریه بزن؛ می گفتند ساکت و بی تفاوت نشستن پای شرح مصیبت دل آدم را سنگ می کند. اما بعد همیشه اشک می آمد، اشک واقعی و دل آدم نرم و سبک می شد.
تظاهر همان سنگ معمولی کنار راه است ، به جای شکستن سر رهگذری می شود جایی خالی را با آن پر کرد. جای خالی ما، نقص بزرگ شخصیت ما چیست؛ چند روزی آن لباس بلند فاخر زیبا را بپوشیم و جوری راه برویم که قوز بدشکل کمرمان پیدا نباشد.
آدمیزاد را چه دیدی ، شاید حریف شدیم و پشتمان برای همیشه صاف شد.

مرجان فولادوند
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها