در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
قاعده «یادش بخیر» شامل حال همه صداها نمیشود. مثلا دیگر دوست نداریم صدای دلهرهآور آژیر قرمز را بشنویم و آن جمله معروفش را: «توجه! توجه! علامتی که هماکنون میشنوید اعلام خطر یا وضعیت قرمز است و معنی و مفهوم آن این است که حمله هوایی دشمن نزدیک است. محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید.» وقتی دانشآموزی ناخنش به تختهسیاه گیر میکرد، از صدای ریز و نازکش حالمان حسابی گرفته میشد. به جز چند صدای خاص بقیه صداها مهربان و دوستداشتنی بودند. با هم چند نمونه از این صداهای فراموششده را مرور میکنیم.
زنگ ساعت و تلفن
ساعتهای دیواری قدیمی هر یک ساعت یکبار به تعداد شمارههای ساعت «دینگ دینگ» میکردند و به اهالی خانواده خبر میدادند که ساعت چند است. بعدها مردم به این نتیجه رسیدند که با این همه آلودگی صوتی موجود بهتر است برای مطلع شدن از ساعت به عقربهها نگاه کنند و از خیر صدای «دینگ دینگ» بگذرند. صدای زنگ تلفنها هم شبیه به هم بود. صاحب تلفن نمیتوانست دست به انتخاب بزند و همیشه با صدای زینگ زینگ ممتد از برقراری تماس باخبر میشد. از طرفی شمارهگیرهای دایرهای شکل این تلفنها هم حکایتی برای خودشان داشتند، همان شمارهگیرهایی که جان آدم را بالا میآوردند تا یک شماره طولانی تمام شود. ربطش به ماجرای صدا هم این بود که وقتی شمارهگیر رها میکردی تا به جای اولش برگردد، صدای آشنایی تولید میکرد که مطمئنا در ذهن همهتان مانده، نه؟
بازیهای آتاری
اغلب دههشصتیها لذت دستههای خلبانی و گوشتکوبی آتاری و بازیهای خرس و هواپیما و ماشین را تجربه کردهاند. معروفترین صدایی که از این دستگاه در ذهنمان آمده صدای هواپیمایی است که ما خلبانش بودیم. تقریبا پرسروصداترین بازی این دستگاه بود. در ایستگاههای پمپ بنزین بسته به این که با چه سرعتی از روی آن مستطیل رد میشدی صدایش تغییر میکرد. صدای شلیکهایش به تانکها و کشتیها و منفجرشدنشان هم لذتبخش بود. بدترین لحظهاش وقتی بود که صدای منفجر شدن هواپیما را میشنیدی و یکی از چهار سهمیهات میسوخت.
سوت بلبلی
احتمالا بهخاطر این که شکل ظاهری این سوت شبیه «بلبل» بود به آن سوت بلبلی میگفتند، وگرنه صدایش که به همه چیز شبیه بود جز آوای خوش بلبل! آن روزها کودکان در سوتهای بلبلیشکل فوت میکردند و از آوایش کلی لذت میبردند.
صدای جمع کردن نوار کاست
نوار کاست را که داخل ضبطصوت میگذاشتی بعضی وقتها جمع میکرد. یعنی قسمت نواریاش دور هد ضبطصوت گیر میکرد و برای چند لحظهای صدای ضبط با ضرباهنگ بسیار تند به گوش میرسید.
لحافدوز و پنبهزن
پیرمردهای پنبهزن در حیاط خانهها بساطشان را پهن میکردند. رختخوابها پس از رفتن آنها نرم و تازه میشدند. با آواز دلنشینشان در کوچهها راه میافتادند و همه را خبردار میکردند. «لحافیه، لحافیه، لحاف میدوزیم، پنبه میزنیم.» مهمتر از صدای خودشان البته صدایی بود که هنگام پنبهزنی تولید میشد؛ صدایی که یک جورهایی شبیه اصوات آلات موسیقی بود و بوی تازگی و طراوت را در حیاط خانهها پخش میکرد.
استارت ماشین
ماشینها بویژه مدل قدیمیهایشان براحتی امروز روشن نمیشدند. وقتی آقای راننده استارت میزد نگرانی و اضطراب را میتوانستی در چهرهاش ببینی. صبحهای زمستان فضای کوچهها پر میشد از صدای استارتزدنهای مداوم و بیسرانجام. بعضیها قابلمه آب داغ روی موتور ماشین میریختند تا شاید کمی مهربانی کند و روشن شود. مرحله بعدی مشارکت اهالی کوچه و توسل به تکنیک «هل دادن» بود. از هر صد ماشین خراب مشکل 99 تایش با «هل» حل میشد.
نمکیه... نونخشکیه...
آن روزها صنعت بستهبندی برای محصول نمک فکری نکرده بود و خرید و فروش نمک در انحصار «نمکی»ها بود. نان خشک را میبردند و به جایش به مردم نمک میدادند. البته کمی بعدتر هم که این چرخیها نمک همراهشان نبود و در ازای نان خشک پول به مردم میدادند، اسم نمکی همچنان روی آنها مانده بود. میگفتند نانهای کپکزده را جلوی گاو و گوسفندهای بیچاره میریزند. کسی هم دوست نداشت به ادامه ماجرا فکر کند که چه بلایی سر گوشت و شیر این زبانبستهها میآید. از زمانی که شهرداریها سازمانی به نام «بازیافت» را در زیرمجموعهشان تعریف کردند، کمکم بساط نمکیها جمع شد.
گاهی وقتها انسان فکر میکند این صداها را هم میتوان در ردیف همان صداها قرار داد یا طبقهای جدید در صداهای ماندگار که مربوط به شغلها بود در فایل صداها باز کرد، از جمله صدای مردی قدبلند که صابون قالبی «اعلا» را با فرغون در کوچهها میگرداند و داد میزد، «صابون اعلا دَرِم» یا صدای مردی که با آهنگ میخواند، «گل به سر خیار دارم» یا ... .
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: