نوبتِ ما

روزش یادم نیست؛ اما طعمش هنوز زیر زبانم هست.
کد خبر: ۷۱۶۰۲۸

همیشه کسی یا چیزی واسطه می‌شود. مثل الان که همکارم خانم فهیمه طباطبایی از من خواست برای جام‌جم بنویسم؛ برای جایی که سال‌های دور خودم آنجا در جام‌جم‌آنلاین بودم و برایش می‌نوشتم.

آن روز صبح هم یکی واسطه شد. با خانواده رفته بودم به زادگاه خودم مشهد به خانه پدری. بحث غذای حضرت شد، مادرم که آن موقع در قید حیات بود،گفت: «مادر مشهدی نباید بره غذای آقارو بخوره؛ اون غذا سهم زوارهای امام رضاست؛ ما همین که مجاوریم باید روزی صدبار خدا رو شکر کنیم.»

پدرم هم در تائید مادر افزود: «تازه برای زیارتم ما باید زمستونا بریم که زوارها کمترن؛ اونا همه از راه‌های دور میان و دلشون می‌خواد ضریح آقا رو بگیرن.»

حق با آنها بود؛ مردم از دورترین راه‌ها می‌آیند تا به درونی‌ترین نقطه برسند؛ به قلب طلایی تپنده یک شهر به بارگاه سلطان.

به نظرم اصلا همه زائران درونی طلایی دارند که به راه می‌زنند تا پای یار؛ آن هم تا پای آن طلایی غریب هشتم؛ اما به هر حال آن روز انگار مجاور و غیرمجاور همه دلشان هوای غذای حضرت کرده بود.

تلفن زنگ زد. آقای جلال فیاضی، روزنامه‌نگار آن سوی خط بود. حال و احوالپرسی که در حال و هوای بسیار غلیظ مشهدی به پایان رسید، جلال گفت باید حتما عصر برای یک جلسه بیایی و هیچ عذری هم پذیرفته نیست. من هم انگار که جلال می‌تواند گروگان گرفته شود؛ بی‌اختیار گفتم اومدم مشهد که چند روز فقط با خانواده باشم، عمرا نمیام.

از او اصرار و از من انکار تا این‌که گفتم جلال من یک شرط دارم.

چه شرطی؟

اگه تا ظهر یک قابلمه غذای حضرت فرستادی خونه‌مون که میام وگرنه، نیستم که نیستم.

ظهر که شد زنگ در به صدا در آمد. آقای میانسالی پشت در بود با خنده‌ای بر لب و قابلمه‌ای در دست که در پارچه پیچیده شده بود تا غذا گرم بماند.

جایتان خالی. سهم ما و شاید هم بهتر باشد بگویم نوبت ما آن ‌روز رسیده بود.

من تقریبا تردید نداشتم که درخواست برای آن جلسه فقط یک بهانه بوده و جلال خودش هم نمی‌دانسته که مامور بوده و واسطه که لطف آقا شامل حال من و خانواده‌ام بشود. عصر به وعده وفا کردم. به جلسه رفتم و جلال را که دیدم ماجرا را برایش تعریف کردم. چهره‌اش سرگردان مانده بود بین بغض و لبخند.

یونس شکرخواه

روزنامه‌نگار و استاد ارتباطات

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها