جمشید میگوید: پدر من در شهر خودمان آدم معتبر و شناخته شدهای بود. سالهای سال در بازار مغازه داشت و همه او را به عنوان مردی معتمد میشناختند. من هم بعد از اینکه درسم تمام شد و از سربازی برگشتم، پیش او کار میکردم اما اصلا راضی نبودم و دلم نمیخواست زیر سلطه او باشم به همین دلیل بعد از ازدواج تصمیم گرفتم برای خودم کاسبی تازهای راه بیندازم.
جمشید با موافقت پدرش و سرمایهای که از او گرفت، فروشگاه کیف و کفش راه انداخت. زندانی سابق میگوید: وقتی پیش پدرم کار میکردم، هر وقت پول میخواستم او به من میداد اما شرطش برای اینکه اجازه بدهد مستقل شوم، این بود که دیگر روی کمکهای مالیاش حساب نکنم. باید خودم گلیمم را از آب بیرون میکشیدم. اوایل نقشههای زیادی داشتم اما وقتی وارد بازار کار شدم، دیدم محاسباتم با واقعیت تفاوتهای زیادی دارد. اوضاع آنطور که میخواستم پیش نمیرفت، از طرفی دلم میخواست هرچه زودتر پیشرفت کنم و امکانات خوبی را برای خود و همسرم مهیا کنم. بعد از حدود یک سال کار به این نتیجه رسیدم که باید از خارج جنس بیاورم و چون سرمایه کافی برای این کار را نداشتم، با یکی از دوستانم ـ که البته آشنای پدرم بود ـ شریک شدم و سود خوبی هم گیرم آمد. از آن به بعد برنامهام همین شد اما دو سه بار اوضاع خوب پیش نرفت و نتوانستم پول مردم و سودش را بموقع پرداخت کنم.
جمشید ادامه میدهد: یکی دو نفر از طلبکاران به پدرم گلایه کرده بودند و او برای حفظ آبرویش، بدهی مرا پرداخت کرده بود. اوایل قصد کلاهبرداری نداشتم اما کمکم این وسوسه به جانم افتاد. از مردم به بهانه سرمایهگذاری پول گرفتم و بعد از مدتی مغازه را پس دادم و به پدرم گفتم میخواهم به تهران بروم. البته از قبل در این باره با زنم هم صحبت و او را راضی کرده بودم اما یک ماه بعد از اینکه به تهران آمدم، دستگیر شدم. در واقع خیال میکردم این دفعه هم پدرم بدهیهای مرا میپردازد و همه چیز به خیر و خوشی تمام میشود اما او نه تنها این کار را نکرد بلکه به پلیس کمک کرد تا مرا دستگیر کنند.
جمشید در زندان روزهای سختی را سپری کرد و اکنون حاضر نیست درباره آن دوران صحبت کند: پدرم میگفت یک ریال هم به من نمیدهد. آن موقع تازه پدر شده بودم و دوری از پسرم برایم سخت بود. زنم هم خیلی سختی میکشید. دو سال در حبس ماندم تا اینکه بالاخره پدرم راضی شد و مرا بیرون آورد. از آن به بعد تصمیم گرفتم درست زندگی کنم. دلم میخواست دوباره با پدرم کار کنم اما او اجازه نداد، چون میترسید آبرویش را ببرم و گفت بهتر است همان تهران بمانم. او مغازهای اجاره کرد، خودش جنس میآورد و من میفروختم سر هر ماه هم خیلی دقیق حساب کتاب میکرد و 20 درصد سود را به من میداد. سال دوم سهمم 30 درصد شد و وقتی بعد از چهار سال توانستم اعتماد پدرم را کامل جلب کنم، برای خودم کار کردم.
زندانی سابق میگوید: مهمترین اتفاق زندگی من این بود که تصمیم گرفتم سالم زندگی کنم و وقتی به قولم عمل کردم، نتیجه مثبتش را هم دیدم. اگر میخواستم باز هم به کارهای خلاف ادامه بدهم، قطعا زنم از من جدا میشد،پدرم دیگر حمایتم نمیکرد و خودم هم الان گوشه زندان بودم. اما حالا همه چیز مرتب است و مشکلی ندارم. ای کاش همان دفعه اول هم آن اشتباه بزرگ را مرتکب نمیشدم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: