پدر زحمتکش

بابا رحیم پدر سارا و سعید است. او چند روزی بود که فکرش مشغول بود. چون چند روز بیشتر به اول مهر باقی نمانده بود و سارا و سعید از پدرشان کلی وسیله و کیف و کتاب خواسته بودند، برای همین بابا رحیم کلی غصه‌دار شده بود.
کد خبر: ۷۱۴۸۳۳

بابا رحیم هر روز سر کارمی رفت و وقتی هم به خانه می‌آمد، مستقیم به اتاقش می‌رفت و کارهای باقی مانده‌اش را انجام می‌داد و تا صبح بیدار می‌ماند.

یک روز از این روزها مرد بیچاره از بس که ضعیف شده بود، مریض شد و دیگر نتوانست به محل کارش برود. سارا که خیلی ناراحت پدرش بود، رفت کنار او نشست و گفت: بابا جون خوبی؟ چرا مریض شدی؟ من چه کاری می‌توانم انجام دهم؟

بابا رحیم گفت: هیچ کاری دخترم، فقط برو کیف من را بردار و با برادرت برو خرید و هر چیزی که لازم دارید، بخرید!

سارا گفت چشم و بلند شد. داشت می‌رفت که زنگ تلفن به صدا درآمد. گوشی را برداشت و گفت: بله

از پشت خط آقایی گفت: منزل آقا رحیم؟

سارا گفت: بله بفرمایید؟

خانم، من پزشک پدر شما هستم. می‌خواستم بپرسم چرا چند وقته که نیامده برای چکاپ؟

سارا گفت: آقا پدرم مریضه و خانه خوابیده است!

پزشک گفت: قرار بود پول جمع کند برای عمل‌اش. دخترم پیغام من را به او برسان و خداحافظی کرد. سارا خیلی ناراحت شد و پیش سعید رفت و گفت: سعید پدر مریض است و باید عمل اش کنند ولی مقدار پولی که جمع کرده خیلی کم است. سعید گفت: منظورت اینه که ما نمی‌توانیم کیف و لوازم التحریر و لباس بخریم؟

سارا گفت: آره دقیقا همینه و ما باید کمکش کنیم.

سارا پیش مادربزرگش رفت و ماجرا را برایش تعریف کرد و با هم به مطب دکتر زنگ زدند و ماجرا را با آقای پزشک در میان گذاشتند. طولی نکشید که آمبولانس آمد و بابا رحیم را به بیمارستان برد. مادربزرگ هم مقداری پس‌انداز داشت و گذاشت روی پول آنها و هزینه عمل او را فراهم کردند.

سارا و سعید هم تصمیم گرفتند از چیزهایی که دارند استفاده کنند تا حال پدرشان خوب شود. بالاخره عمل پدر انجام شد و بابا رحیم سالم و سر حال به خانه آمد. سارا و سعید خوشحال بودند از این که پدرشان خوب شده است.

ولی سعید غمگین ​ از این که کیفش کهنه بود و امسال هم دوباره باید آن را به مدرسه می‌برد. در همین موقع، ناگهان صدای زنگ منزل آنها به صدا درآمد و بعد از باز شدن در یکی از همکاران پدرش وارد خانه آنها شد و یک پاکت بزرگ هم در دستانش بود. او پیش پدر سعید رفت و بعد از احوالپرسی پاکت را به بابا رحیم داد و گفت: بفرمایید این پاداش اضافه‌کاری‌های شما، من این را از طرف آقای رئیس آورده‌ام.

سارا و سعید از خوشحالی بالا و پایین پریدند و خدا را برای سلامت پدر زحمتکش‌شان شکر کردند.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها