گردالی شب چارده

خواهرزاده کوچیکم به خاطر مُشتی که از خواهرزاده بزرگم خورده بود گریه و زاری راه انداخته بود. بغلش کردم تا آرومش کنم. بردمش سمت پنجره و ماه رو نشونش دادم. گفتم: ببین چقد خوشگله، چه نوری داره، چقدر گرد و قشنگه!
کد خبر: ۷۱۴۸۲۶

یهو خواهرزاده بزرگم از پشتم دراومد و گفت: دلت خوشه‌ها! کجاش خوشگله؟ همون ماه همیشگیه، یه گردالی زرد!
اون شب ماه کامل بود.
مامان‌بزرگم می‌گه: جییییی‌زز! اون قدیما که می‌گفتن «همه چی آااروووومه...» یکی بود که می‌گفت: «به کجا چنین شتابان»! حالا یکی از مشاوری می‌ناله که سنگ تو چاه میندازه! اون یکی که رفته برا وام ازدواج اقدام کنه ضامن بیش از حد معتبرترتر می‌کشه! اینم که بفرما... نه، بفرما خودت ملاحظه کن دیگه! تازه این کوچیکشونه! خب یهو بیا بگو «به کجا با شتابی مساوی 14‌/‌3 ضربدر سرعت نور»؟! (به خواهر محترم بفرمایید یخده با فرزند محترمشون صحبت کنن! فردا بزرگ نشه، ضامن‌ماااامِن رو اسباب‌بازی قدیمیا بدونه، یهو از جیبش آرپی‌جی و موشک​ بالستیک قارّه‌نورد در بیاره بگه: بفرما اینم ضامن معتبر!)

کبریت بی‌خطر

فرجام شب تیرۀ قلبم سحری نیست‌/‌ وز بخت جداماندۀ من هم اثری نیست‌/‌ جارو چو کشم گوشۀ ایوان دلم را‌/‌ بنشینم و بر کوی دلم رهگذری نیست‌/‌ سرتاسر این خانه ستونش همه از غم‌/‌ می‌گردم و هرگز به برون طرح دری نیست‌/‌ دل همچو کبوتر که کند قصد ولایت‌/‌ دلتنگ دیارش شد و حیف همسفری نیست‌/‌ لطفی کن و از ریشه جدا کن همه غم را‌/‌ این‌جا خبر از تیشه و سنگ و تبری نیست‌/‌ گاهی به خودت زحمت دیدار مرا ده‌/‌ تضمین شده از جانب بنده، خطری نیست.

هانیه از اهواز

خیام اومده می‌گه این بیت آخرش جون می‌ده واسه سنگ قبر جدیدم! (دِ... آاااخ... بابا می‌گم خیااام اومـَ.... آااای...!)

ار بوَد زمزمۀ محبتی و ءَئی صوووبتا

باز هم حال و هوای مدرسه‌/‌ بچه‌های بی‌ریای مدرسه‌/‌ باز هم دلواپسی‌های کتاب‌/‌ باز درس و مشق​های مدرسه‌/‌ دوستی​ها باز می‌گیرند جان‌/‌ در حیاط باصفای مدرسه‌/‌ بچه‌ها با عطر خود می‌آورند‌/‌ بوی گلها را برای مدرسه‌/‌ باز هم درس محبت می‌دهد‌/‌ هر معلم در فضای مدرسه‌/‌ باز هم آمد بهار مدرسه‌/‌ باز هم حال و هوای مدرسه.

قنبر یوسفی از آمل

ارباب حلقه ها

1-در دنیا دو دسته انسان وجود دارد؛ دستۀ اربابان و دستۀ بردگان. اربابان با استثمار بردگان به موجودیت خود ادامه می‌دهند و بردگان می‌پندارند اگر اربابان نباشند زندگی آنها به خطر می‌افتد! در این میان تنها تعداد اندکی انسان وجود دارند که از دور و بیرون به این دو دسته نگاه می‌کنند و به حماقت و ضعف هر دو می‌خندند. آنها «ابرانسان​»​ها هستند.

2-هیچ قاعده‌ای پذیرفته‌شده نیست، کارِ خودت را بکن. تاریخ به اندازۀ روزهایش تکرار می‌شود. تو دیگر مقلد نباش.

3-کوه باش و برای مردم سودمند. بگذار مردم نزدیکت بیایند. شب که بشود، از خوف بزرگی‌ات تو را ترک می‌کنند و این برای تو بهتر است.

4-وقتی که احساس وجود نمی‌کنی بهتر است صبح از خواب بیدار نشوی؛ ارزشش را ندارد.

امید بچۀ بیست‌وچن ساله از کرج

خواستگارا طَبق‌طَبق

صدایت می‌زنم با قلب خسته‌/‌ کجایی بی‌وفا؟ قلبم شکسته‌/‌ نبین این دل به ظاهر شادمان است‌/‌ به رویش گرد و خاک غم نشسته‌/‌ اگرچه پشت در صف​های بسیار‌/‌ ز خیل خواستگاران دسته دسته‌/‌ ولی این دل هنوزم که هنوز است‌/‌ به غیر از تو به یاری دل نبسته‌/‌ نشسته گوشه‌ای در کنج عزلت‌/‌ ز هر چه توی دنیاست دل گسسته.

پری رحمانی از ماسال

این‌قدر با اون قلب خسته‌ت صداش نزن. یکی الان از کنج عزلت اومد بیرون گفت: «عزیزم میکروفن خاموشه و صدا نمیااااد!‌/‌ الان گفتن: مراسم کنسله... آااقاااا نمیاد»! (فک کنم این‌طوری یکی از همون «خیل خواستگاران» رو انتخاب کنی بهتر باشه! حالا بازم خود دانی!)

کارشناس سنگ‌اندازی توی چاه

-به جوونا توصیه می‌شه وقتی که واقعاً می‌خواین یه جا مشغول کار شین باید پیه همه چیز رو به تنتون بمالین. از در بیرونتون کردن از پنجره برید تو، اگه نشد سقف رو بشکافید! اگه نشد تونل زیرزمینی بزنید؛ خلاصه تلاش کنید و از هیچ سماجتی فروگذاری نکنید!

-خوب فرمایش شما متین، ولی آخه این وسط تکلیف عزت نفس جوون چی می‌شه؟ برای این‌که از یه جایی نون بخوره مجبوره رفتارهای زننده بعضی کارفرماها رو هم تحمل کنه، به خیلی کمتر از اونچه که حقشه قانع باشه و... واقعاً بار این همه حقارت رو به دوش کشیدن لازمه؟ حالا گیریم لازمه! فردا جامعه با چنین افرادی که عقده‌های حقارت رو دلشون سنگینی می‌کنه چطور مدارا خواهد کرد؟

مژگان 84

اوج درایت

نوشته‌هایم را که مبدأشان تویی، گاهی برای خودم زمزمه می‌کنم. بغض می‌کنم، اشک می‌ریزم و دنیا را کوچک و پر از بازی می‌بینم. دلم دریایی می‌شود به حال خودم و به حال نوشته‌هایم که به وسعت دریا تنها هستند و دریایی. آرزو نمی‌کنم به جای تو باشم؛ حتی اگر چنین نوشته‌هایی با هدف دل من، با دل دیگری برایم نوشته می‌شد. کوچکترین اشارۀ تو نیز درایتی می‌خواهد بزرگانه!

من فقط می‌نویسم، از حال خودم برای تو. دلنوشته‌هایم را دوست دارم برای تو و نه برای خودم.

اسما از اصفهان

اعلامیه شب هفت

عشق با فرهنگ چشمان تو همخوانی نداشت‌/‌ پیشترهایی که حالا قصد ویرانی نداشت‌/‌ آنچه یک لبخند تو از شهر قربانی گرفت‌/‌ لرزه‌های شهر بم آن‌قدر ویرانی نداشت‌/‌ دستهایی که پرم داد، پرم را چیده است‌/‌ پس چه می‌گویی که دردت باعث و بانی نداشت‌/‌ هی قفس را متهم کردی به بیرحمی ولی‌/‌ در نبود میله‌ها، آن هم که زندانی نداشت‌/‌ رسم دارد آسمان ابری شود با من ولی‌/‌ با من آخر چشمهایت لحن توفانی نداشت‌/‌ دل به اقلیم غزل‌خیز نگاهت بسته‌ام‌/‌ فصل سرد چشمهایت گرچه پایانی نداشت‌/‌ خشکسالی منطق لبهای خاموش تو بود‌/‌ سالها یک روز حتی نیمه بارانی نداشت‌/‌ کاش اعلامیه‌ای بر سردرِ دل می‌زدی‌/‌ «عاشقی ممنوع»، تا این‌قدر ویرانی نداشت.

افسانه معزی از شاندرمن

اوج درایت

نوشته‌هایم را که مبدأشان تویی، گاهی برای خودم زمزمه می‌کنم. بغض می‌کنم، اشک می‌ریزم و دنیا را کوچک و پر از بازی می‌بینم. دلم دریایی می‌شود به حال خودم و به حال نوشته‌هایم که به وسعت دریا تنها هستند و دریایی. آرزو نمی‌کنم به جای تو باشم؛ حتی اگر چنین نوشته‌هایی با هدف دل من، با دل دیگری برایم نوشته می‌شد. کوچکترین اشارۀ تو نیز درایتی می‌خواهد بزرگانه!

من فقط می‌نویسم، از حال خودم برای تو. دلنوشته‌هایم را دوست دارم برای تو و نه برای خودم.

اسما از اصفهان

جشن باران

1-این روزها آدما یه جور دیگه‌ای «آشق» می‌شن، اونا حتی الفبای عشق رو هم بلد نیستند اما من و تو، عاشقای دهۀ شصتی دیگه چرا؟ من با تو آرزوهام رو بزرگ کردم، لحظه‌لحظۀ قد کشیدنش رو تماشا کردم، اما حالا که امیدهای من با آرزوهای تو، به سن ازدواج رسیدند تو از زمان بیشتر حرف می‌زنی! این روزا چهرۀ تو بیشتر از قبل مسالۀ ذهنیم شده، حالا هر چقدر هم که می‌خواد طول بکشه، من صورت مساله رو از ذهنم پاک نخواهم کرد.

2-در امتداد یک خیابان با تو زیر باران قدم می‌زدم. باد می‌وزید و درختان می‌رقصیدند. زیر آن باران شدید دستانم را که گرفتی خشکم زد و تو در آن حال خوب با من همدست شدی. نوبت من بود تا تو را آرام کنم، چترم را باز کردم و به تو پناه دادم و این اولین تجربۀ ما زیر یک سقف بود.

پیمان مجیدی معین

کویرزدایی

پنجره مثل همیشه بازه. توری پنجره، خاک‌گرفته و پوسیده‌س. نگاهش بین کاغذای جلوش و درخت توی حیاط سرگردانه. خاک باغچه خشک خشکه. برای چندمین بار با خودکار سیاه روی نوشته‌هاش خط می‌کشه. عرق کف دستاش جا به جا کاغذ رو چروک کرده، عرقگیر تنش هم نوچ و خیسه. سیگار توی جاسیگاری آهسته آهسته داره خاکستر می‌شه و دود رقیقش از توری خاک‌گرفته براحتی می‌ره بیرون. لبخند محوی روی لباش ظاهر می‌شه: «نوشتن باشه واسه بعد». بلند می‌شه و از اتاق می‌ره بیرون. با دمپائی پاره، لخ‌لخ‌کنان؛ می‌ره سمت شیر آب و بازش می‌کنه. آب گرم از تو شلنگ می‌زنه بیرون. خاک باغچه با ولع آب رو جذب می‌کنه و بوی خاک تو هوا پخش می‌شه. درخت که سیراب می‌شه. شیر رو می‌بنده و برمی‌گرده تو اتاق. سیگار رو که دیگه چیز زیادی ازش نمونده برمی‌داره. از پشت توری خاک‌گرفته، درخت رو نگاه می‌کنه. حالا خاک باغچه دیگه خشک نیست.

شیوا

فقط یه چیزی.... سیگار چند متری می‌کشیده احیاناً که تا سیراب شدن درخت روشن مونده بوده؟ (برام سواله خب! عجباااا!)

ماجراهای پشت پنجره

پشت این پنجره، یک بغض شکست‌/‌ یک نفس، پشت همین پنجره مرد‌/‌ و نگاهی که تو را از قفس فاصله‌ها می‌پرسید‌/‌ بیصدا توی همین پنجره از شوق شکست‌/‌ پشت این پنجره معنای نگاه تو به لبخند رسید‌/‌ و تو اما به سکوت‌/‌ قول پرواز از این پنجره تا سمت خدا را دادی‌/‌ بی‌تو این پنجره‌ها توخالی‌ست‌/‌ بی‌تو اما پشت این پنجره‌ها جایی نیست‌/‌ پشت این پنجره یک قلب شکست‌/‌ پشت این پنجره یک قطره باران پیداست‌/‌ یک نفس از مهتاب‌/‌ یک شب سرد و زمستانی و یک دختر رؤیاپرداز‌/‌ بی‌تو این پنجره یک عمر خدا کم دارد‌/‌ بی‌تو این دختر رؤیاپرداز‌/‌ پشت این پنجره از تنهایی‌/‌ می‌رسد تا سحر خستۀ دلتنگی​هاش.

روهینه

سر جدّتون یکی بیاد این باباطاهر عریان رو بگیره! حالا این‌که خجالت هم نمی‌کشه توی همچی سن‌وسالی با یه همچو وضییی می‌ره بیرون، بمااااند! از وقتی اینا رو خونده هی داره می‌چرخه تو اتاقا و پرده‌ها رو کنار می‌زنه و دودستی می‌کوبه به پیشونیش و می‌گه: غافلا مردی که تو باشیییی! حسرتاااا! آها!!!! ( فک کن! آه کشیدنشم به آدمای معمولی نرفته)، به غفلت گذراندیم این چند صباح عمر خویش! چه خبراااا بوده پشت اون پنجره و ما نمی‌دونستیم! آهااا! فسوساااا! (شعر بود آخه خوندی واسه‌ش؟!)

ضامن بیش از حد معتبر

1-برای وام ازدواج، چاقوی ضامن‌دار کشید.

2-از پدرم چیزی حدود 40 درصد مانده است.

3-تصویر زنده‌ام را قاب گرفتم.

4-گرسنه بود اما از زندگی سیر شد.

5-بر روی زخم زبانم نمک پاشید و کلی خندید.

محمد آئین‌پرست از رشت

زهرا فرخی 34 ساله از همدان

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها