پدرم و خانوادهاش سال 1948، وقتی دولت اسرائیل ایجاد شد، مهاجرت کردند و پناهنده شدند. آنها همه چیز را بجز زندگی و خاطراتشان از دست دادند. فلسطینیان طرد شده در نهایت در کمپهای آوارگان جای داده یا در مناطق مختلف دنیا پراکنده شدند. پدر من خود را در کانزاس یافت، سپس با عروس آمریکایی خود به میسوری نقل مکان کرد. به نظر میرسد وقتی من کودک بودم، پدرم کمی دچار اختلالات روحی شده بود.
فرگوسن یک حومه بسیار سرسبز با یک دبستان عالی داشت که از آجرهای قرمز ساخته شده و به نام دبستان مرکزی معروف بود. من عاشق آن مدرسه بودم که یک مهدکودک با شش کلاس نیز داشت. تمام همکلاسیهایم سفیدپوست بودند، با اصالتهای مختلفی چون ایتالیایی، فرانسوی و کانادایی. پدر من تنها عرب در فرگوسن بود، اما او هیات امنای مدرسه را متقاعد کرد و برنده شد. در دوازده سالگی در قدیمیترین مزرعه ارگانیک میسوری در فرگوسن، به شغل توتچینی مشغول شدم. آن شغل را دوست داشتم، چون متوجه شده بودم بقیه بچههایی که آنجا کار میکنند پسران سیاهپوست هستند. من همیشه درباره بچههایی که دقیقا پایین جاده زندگی میکردند و ما بسختی حتی آنها را میدیدیم، کنجکاو بودم. ما مسابقاتی داشتیم بر سر اینکه چه کسی میتواند در آن دما و رطوبت بالا، بیشتر از بقیه توت بچیند. من رکورد موجود در فرگوسن را عوض کرده بودم و احساس غرور رمزآلودی داشتم.
مادرم اغلب به من یادآوری و تاکید میکرد «بهترین کسی باش که میتوانی» و این خیلی عجیب به نظر میآمد. فکر میکنم این خاطرات باید به سال 1968 مربوط بوده باشد، زمانی که هنوز دادگاه عالی، دستور برچیده شدن سیستم مدارس تفکیک شده از نظر نژادی را صادر نکرده بود و در فرگوسن مدارس مختلط نژادی فعالیت میکردند و ما پیش از برچیده شدن این مدارس از آنجا رفته بودیم.
سال 1966، پدرم خانواده ما را به کرانه باختری برد. من تنها فرد غیرآمریکایی حاضر در مدرسه آمریکایی قدیمی در شهر بیتالمقدس بودم. «دیگری بودن» بهعنوان یک تغییر، خیلی خوب بود، اما من آرزو داشتم که میتوانستم دوستان یهودی هم داشته باشم و نیز آرزو داشتم یهودیان اسرائیلی که ما آنها را نمیدیدیم، میتوانستند با خانوادههای فلسطینی آشنا شوند، همانطور که ما با آنها آشنا میشدیم و مهمانیهای محقرشان را زیرشکوفههای درختان بادام، با هم شریک میشدیم.
پدرم میگفت وقتی پسربچه بوده، عربها و یهودیان باهم همسایه بودند و کنار هم زندگی میکردند، اما اکنون شرایط فرق میکرد و حکومتی با تسلط و حکمرانی، کودکان سیاهپوست و هزاران خانواده فلسطینی را کنترل میکرد. سال 1967 با جنگ شش روزه، خانواده من بیتالمقدس را ترک و دوباره نقل مکان کرد. ما اینبار در سن آنتونیو، یک شهر لاتین بزرگ و خیلی راحت مستقر شدیم. سیاه و سفید، اقلیتها هم بودند و هیچ خط و مرزی وجود نداشت. پدرم که یک روزنامهنگار بود، در نهایت سنآنتونیو را برای کار در روزنامهای دیگر ترک کرد، ولی من به کالج همین شهر رفتم و تاکنون نیز در همین جا زندگی میکنم. ما اولین شهردار زن آمریکایی - آفریقایی را در تاریخ داریم. ولی با نگاه به اسرائیل و فلسطین متوجه میشویم هیچ چیز برای فلسطینیها تغییر نکرده و شرایط آنها هیچ بهبود نیافته است؛ تابستان 2014، خبرها منتشر شد: قتل عام در غزه. این برای اولین بار نبود و در این قتل عام مردمی که دقیقا شبیه خانوادههای عرب ما بودند، مردم عادی و کودکان خفته در خواب ناز کشته شدند؛ نه تانکی، نه ارتشی، نه فرصتی، آنها در خانههای خود سوزانده شدند. حالا باید پرسید آیا حرکتی به سوی تمدن وجود دارد؟ یک دوست یهودی پیغامی تک کلمهای برای من فرستاد که فکر میکنم برای تمام کسانی که میشناخت فرستاده بود: «بس است»!
فشار و بیداد، مردم را وادار به انجام کارهای ناامیدانه میکند. من صراحتا اعلام میکنم از اینکه کل مردم فلسطین آنجا را ترک نکردند، شگفتزده شدم. به نظر من اگر آمریکا نمیتواند ببیند فلسطینیها از سال 1948 به بعد به زور تحت فشار و ظلم هستند، دلیلش این است که آنها علاقهای به دیدن ندارند.
آمریکاییها فرستادن پول و اسلحه را به اسرائیل ادامه میدهند و وانمود میکنند که خواهان صلح هستند! بعد از اینکه نوجوان غیرمسلح مایکل براون مورد تیراندازی قرار گرفت، فرگوسن قدیمی و آرام، تیتر خبرها شد. شهروندان تظاهرات کردند و پلاکارد «من هم یک انسان هستم، شلیک نکنید» به دست گرفتند. توهم وجود عدالت و برابری بسادگی در فرگوسن دیده میشود، جایی که یک افسر سفیدپوست میتواند بر ضد کودکی سیاهپوست و غیرمسلح اسلحه بکشد و میفهمیم که این برابری، دروغی بیش نیست اما سوال اینجاست که چرا این دروغها را درباره غزه، سختتر متوجه میشوند؟
مردم غزه پیامهای همبستگی خود را از طریق ارسال دادخواستهای امضا شده توسط شهروندان غزه به فرگوسن فرستادند. با خودم فکر میکنم چه میشد اگر آنها میتوانستند همگی باهم تظاهرات کنند؟ اگر چنین میشد یک میلیون و 800 هزار نفر اهل غزه، خیابان فلوریسانت را پر میکردند.
براساس اطلاعات من، اسرائیلیها تاکنون هرگز توسط رسانههای آمریکایی «جنگطلب» نامیده نشدهاند، حتی وقتی کل خانوادهها را با انفجار از بین میبردند و به فراموشی میسپردند. آیا میتوان چنین رویدادی را دفاع نامید؟!
چندی قبل یکی از خبرنگاران، فرگوسن را به یک «زخم» تشبیه کرد. حال باید دید غزه تحت محاصره را که به زندانی روباز شبیه است به چه باید تشبیه کرد. به نظر من همه چیز در فرگوسن دوباره تغییر خواهد کرد و هیچکس قادر نخواهد بود ادعا کند سیاهپوستان وجود ندارند، اما آیا در جوامع دیگر نیز چنین اتفاقی خواهد افتاد. آیا شرایط برای غزه هم عوض خواهد شد؟ اگر اینطور نشود، این کابوس مرتبا تکرار خواهد شد.
منبع: واشنگتن پست
نائومی شیهات نی (رئیس آکادمی شاعران آمریکایی) / مترجم: الهه عیوضزاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم