در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
البته پدرم آخری بود، اما بقیه بچهها هم کوچک بودند. یک خانه بزرگ و مزرعه و همه کار دامداری با آن همه اسب و گاو مانده بود دستش با چند نفر کمک.
توی اون روستای کوچک که حالا چند سالی است دسترسیاش به شهر آسان شده، شبها تا صبح بیدار میماند و دور و بر خانه کشیک میداده که دیگران بدانند او بالای سر بچههاست و کسی به فکر دزدی و تعرض نباشد.
چند سال بعد از فوت همسرش، پسر و دختر جوانش را هم از دست میدهد، دخترک زود و ناگهانی میمیرد. پسر را ولی برای مداوا تهران میفرستد و چند ماهی بعد توی همان مریضخانه فوت میکند و بعد هم در حرم حضرت معصومه(س) خاکش میکنند، بدون اینکه اَبجی ببیندش.
بچه که بودم، اَبجی پیر بود، اما خوش صحبت، مهربان و دوست داشتنی. توی همان خانه زندگی میکرد با پسر بزرگش. ماهی یک بار، چند روزی مهمان خانه ما میشد. تمیز بود و خوشبو، گاهی سیگار میکشید. دست چپش را تکیهگاه آرنج دست راستش میکرد و سیگار را میگرفت گوشه لبهایش. برای من دیدن سیگار کشیدنش تجلی متفاوت بودن و قدرتش بود.
همه فرزندانش را به آقا و خانم خطاب میکرد. پدرم و بقیه هم بشدت به او احترام میگذاشتند، آنقدر احترامش را داشتند که چند ماه آخر زندگی که خیلی پیر و ناتوان بود، عموی بزرگم همه کارهایش را شخصا انجام میداد. اجازه نمیداد کسی کارهای نظافت و شستوشویش را انجام دهد تا نکند که حرمت اَبجی خدشهدار شود تا مثلا طوری شود که اَبجی ناراحت شود.
کلاس چهارم دبستان بودم، بهمنماه بود و برف زیادی باریده بود. پسر عمویم خبر آورد که اَبجی فوت شده، آنجا بود که اولین بار، گریه پدرم را دیدم. اَبجی برایم نماد زنی است که سخت زندگی کرد اما خوب و محترم. دلم میخواهد مثل او پیر شوم و مثل او محترم بمیرم.
مستوره برادران نصیری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: