زن ایرلندی از سال هایی که توسط پدرش مورد سوء استفاده جنسی و شکنجه قرار می​گرفته، می​گوید

به خاطر فرزندانم می‌جنگم

«فیونا دویل» که اکنون 49 سال دارد، زنی اهل ایرلند است که از سه سالگی توسط پدرش مورد آزار قرار می‌گرفت.
کد خبر: ۷۱۰۳۹۹

آزار و اذیت پدر او پاتریک اوبرین هفتاد و چهار ساله تا سنین نوجوانی فیونا ادامه یافت. مادر فیونا از ماجرای سوءاستفاده جنسی خبر داشت و حتی به پدر فیونا در این زمینه کمک می‌کرد. فیونا در کودکی برای نجات از این کابوس هر روزه بارها از خانه فرار کرده و به دام افتاده بود. پدر فیونا سال 2013 به اتهام 16 فقره تعرض، محاکمه و به 12 سال حبس تعلیقی محکوم شد. او پس از تجدید نظر در حکم، به زندان منتقل اما دو سال و سه ماه بعد آزاد شد. فیونا هم‌اکنون کمپینی راه انداخته تا با کودک‌آزاری مبارزه و سیستم قضایی را قانع کند حکم 12 سال زندان پدرش را به‌طور کامل به اجرا درآورد.

فیونا دویل خاطرات اندکی از سال‌های اولیه زندگی‌اش دارد اما اولین خاطرات او بسیار متفاوت از خاطرات بقیه افراد است. اولین خاطره او، نه به لبخند مادر و نه به عروسکی دوست‌داشتنی برمی‌گردد، بلکه به کابوس آزارهای پدرش بازمی‌گردد که از وقتی او سه ساله بود آغاز شد و تا نوجوانی وی ادامه داشت. مادر فیونا به جای نجات او، به پدرش کمک می‌کرد. فیونا که مدت زمان زیادی برای محکومیت پدرش تلاش کرده، می‌گوید سیستم قضایی نیز به او خیانت کرده است. او خواستار مجازات شدیدتر متجاوزان به کودکان است. او می‌خواهد جلوی آزادی پدرش را از زندان بگیرد تا حکم 12 سال حبس او به‌طور کامل اجرا شود.

بعد از محکومیت مرد هفتادوچهار ساله به 12 سال زندان، قاضی دادگاه حکم او را ابتدا به طور کلی به تعلیق درآورد اما بعد از اعتراض‌های گسترده، مجبور شد او را به زندان بفرستد تا دو سال و سه ماه حبس تعزیری را تحمل کند و بعد به صورت مشروط آزاد شود. فیونا می‌گوید این کافی نیست: «صدور این حکم کمی به من آرامش داد اما دو سال و سه ماه، سال‌ها آزار را جبران نمی‌کند.»

فیونا سال 1965 در یک خانواده متوسط در دوبلین به دنیا آمد. او دومین فرزند از پنج فرزند خانواده بود. او کودکی خجالتی و ساکت بود: اولین خاطره‌ای که دارم، این است که یک فنجان قهوه را در دستم گرفته و روی پله ایستاده بودم و پدرم را دیدم که تعدادی کارت در دستش بود که تصاویر مستهجن روی آنها دیده می‌شد. او به من گفت آنها مشغول چه کاری هستند و بعد گفت من هم باید همین کارها را بکنم. آن زمان فقط سه یا چهار سال داشتم.

از همان سنین، آزار فیونا آغاز شد و وقتی او هفت ساله بود، اذیت‌ها به برنامه روزانه تبدیل شده بود. مادر فیونا به جای کمک به دختر، به پدرش کمک می‌کرد: «رابطه پدر و مادر من بسیار خوب بود. مادرم مرا کتک می‌زد تا به خواسته پدرم تن بدهم. بین من و خواهر و برادرهایم تفاوت بسیاری بود و همه توجهات به سمت من بود. آنها هیچ‌وقت نمی‌دانستند دلیل واقعی این همه توجه چیست.»

بدتر این‌که مادر فیونا به خواهر و برادران خودش ماجرای این راز بزرگ را گفته و آنها را در جریان آزارها قرار داده بود. این موضوع در نهایت به فیونا کمک کرد تا در بزرگسالی بتواند پدرش را در دادگاه محکوم کند. فیونا می‌گوید: مادرم این موضوع را به همه می‌گفت. به شوهرخاله‌ام گفته بود و او هم شروع به سوءاستفاده کرد. از طرفی برادر بزرگ‌ترم آستین که 9 ماه از من بزرگ‌تر است هم قربانی بود. پدرم او را کتک می‌زد و برادرم زیر تخت پنهان می‌شد. زمان‌هایی که او زیر تخت قایم می‌شد می‌دید پدرم مرا مورد آزار قرار می‌دهد. او بعدها گفت از ماجرا خبر داشت. او خودش در بزرگسالی شبیه پدرم شد.

برای فیونا، هیچ راه فراری نبود. تا نوجوانی، او مدام از مادرش کتک خورد و توسط پدرش آزار دید. او می‌گوید نه در مدرسه و نه در محله، هیچ‌کس نمی‌خواست بداند که او چرا همیشه ساکت است. نقطه عطف زندگی فیونا شانزده سالگی او بود، زمانی که آنها به انگلستان مهاجرت کردند: «وقتی به انگلستان رفتیم، من به کالج رفتم و با بچه‌های دیگر دوست شدم. کمی استقلال به‌دست آوردم. در بریتانیا از شانزده هفده سالگی، بزرگسالی شروع می‌شود، در نتیجه من حقوق بیشتری نسبت به زمانی که در ایرلند بودم، به‌دست آوردم. من شروع به درخواست آزادی‌هایم کردم.»

اما مصیبت‌های فیونا اینجا تمام نشد و رنج‌های کودکی‌اش تا بزرگسالی ادامه یافت. او در هفده سالگی با فردی که 9 سال از خودش بزرگ‌تر بود، آشنا شد: «با او ازدواج کردم و صاحب فرزندی شدم که معلول به دنیا آمد. وقتی فرزندم فقط شش هفته داشت، پدرش زندانی شد.»

فیونا که کسی را نداشت، نزد خانواده‌اش بازگشت و آنها دخترش را از او گرفتند. او مدتی با آنها زندگی کرد اما بعد دوباره به بریتانیا بازگشت. او که در این مدت روابط شکست‌خورده متعددی داشت، نهایتا به قول خودش با مرد خوبی آشنا شد و ازدواج کرد. زن ایرلندی در دومین بارداری در بیمارستان بستری و آنجا درباره فرزند اولش از او سوال شد. سرگذشت تلخ فرزند اولش، باعث شد پزشکان او را تحت درمان روانپزشکی قرار دهند و از آنجا بود که فیونا شروع به صحبت کردن درباره کودکی‌اش کرد. فیونا می‌گوید: «مصیبت‌های من تازه شروع شده بود. چهارمین فرزندم را حامله بودم که شوهرم مرا ترک کرد. برای بار دوم اوردوز کردم. من شکست خورده بودم. هم به‌عنوان همسر و هم مادر.»

او با تشویق مددکاران اجتماعی به سراغ پلیس رفت اما پلیس حرف‌هایش را باور نکرد و حاضر نشد درباره ماجرا تحقیق کند. قربانی می‌گوید: «آنها پدرم را متهم نکردند. می‌دانم که رفتند و با پدر و مادرم صحبت کردند اما آنها آن‌قدر خوب نقش بازی کردند که پلیس فکر کرد من دیوانه هستم. من بیست سال دیگر را هم بدون این‌که کسی حرفم را باور کند، پشت سر گذاشتم. هیچ‌یک از ادعاهای من جدی گرفته نشد و درباره آن تحقیق نشد.»

این زن سال 2006 دوباره ازدواج کرد. وقتی صاحب پنجمین فرزندش شد، به شهری دور از خانواده‌اش مهاجرت کرد: «وقتی از خانواده‌ام دور شدم، احساس کردم شجاعت بیشتری به دست آورده‌ام اما نتوانستم تاثیرات پدر و مادرم را کاملا حذف کنم، چراکه دختر بزرگم به نام کلی هنوز با آنها زندگی می‌کرد.»

فیونا که اجازه نداشت دختر خود را ببیند، اولین بار وقتی کودکش سه ساله بود، او را دید. این دیدار سونامی خاطراتی را برای او به همراه داشت که باعث شد فیونا دست به کاری بزند که دوران آزادی پدرش سربیاید. او می‌گوید: «وقتی دخترم را دیدم، خانه را ترک کردم. شروع به گریه کردم. او در همان سنی بود که کابوس من شروع شده بود و من باید از او محافظت می‌کردم.»

او داستان زندگی‌اش را به واحد تجاوز جنسی پلیس ایرلند ایمیل کرد. چند روز بعد یک کارآگاه با او تماس گرفت و به دیدنش رفت. به این ترتیب تحقیقات پلیسی آغاز و پدرش سپتامبر 2011 دستگیر و دادگاه سال بعد تشکیل شد. مادر فیونا در تمام جلسات دادگاه همراه متهم حاضر شد تا از او حمایت کند.

فیونا می‌گوید: «فکر می‌کنم مادرم هم باید مجازات می‌شد. او هم مقصر بود. او می‌دانست در خانه چه می‌گذرد و سکوت می‌کرد.»

این زن ادامه می‌دهد: «وقتی دادگاه حکم پدرم را تعلیق کرد، نابود شدم. روزی که پدرم را آزاد کردند، تکه تکه شدم. احساس کردم بی‌ارزش هستم.»

پدر فیونا بعد از اعتراضاتی که در این ارتباط در سراسر کشور شکل گرفت، در نهایت به زندان فرستاده شد. حالا فیونا تلاش می‌کند تا حکم 12 سال زندان پدرش اجرا شود. دادگاه تجدید نظر چند ماه دیگر برگزار می‌شود. فیونا می‌گوید: «روند رسیدگی به پرونده‌های قضایی در ایرلند خیلی کند است. به نظر من این ظلم مضاعفی به قربانی است.»

او از سال 2010 تاکنون با پدرش حرف نزده و با هیچ‌یک از اعضای خانواده‌اش جز یک خواهر که در دبی زندگی می‌کند، صحبت نمی‌کند. او یک بار درخواست ملاقات با پدرش را داشت، اما پدرش نخواست وی را ببیند: «من نیاز داشتم با پدرم روبه‌رو شوم و بعضی سوال‌ها را از او مطرح کنم. از جمله این‌که آیا من تنها قربانی بودم؟ آیا می‌فهمید که دارد با من چه می‌کند؟ آیا می‌داند من باید تا آخر عمرم آن مصیبت و رنج را تحمل کنم؟»

اکنون فیونا قصد دارد به دیگر قربانیان کمک کند. او کتابی به نام «اشک‌های بی‌شمار» نوشته که خاطرات خود را در آن بازگو کرده است. او خود را وقف فرزندانش کرده و امیدوار است از پس مراقبت از بزرگ‌ترین فرزندش برآید. او می‌گوید: امیدوارم فرزندانم به من افتخار کنند. تنها به خاطر آنهاست که جنگیدم.

منبع: دیلی‌میل

مترجم: سارا لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها