در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اگر در این ساعتها تصمیم بگیری خرید بروی، بهتر است خیابانهای نزدیک به حرم را انتخاب کنی زیرا در دیگر خیابانها با در بسته روبهرو خواهی شد؛ آخر کاسبهای مشهدی عمدتا خواب را به مشتری سر ظهر ترجیح میدهند.
خواب سر ظهر جایش را با چیزی عوض نمیکند و از نظر میزان محبوبیت در مشهد با اهمیت خواب سر صبح در دیگر شهرها برابری میکند.
برای مشهدیها فرقی ندارد که تحقیقات پزشکی، خواب سر ظهر را تائید یا بدترین نتایج را برای آن پیشبینی کند. آنها این خواب را با هیچ چیز عوض نمیکنند.
خواب بعدازظهر البته مختص مشهد نیست، ولی انگارهای وجود دارد که میگوید اغلب مشهدیها تحت هیچ شرایطی بیخیال آن نمیشوند یعنی در حد لالیگا به آن اهمیت میدهند. این که این انگاره درست است یا نه بحث دیگری است، اما وجود آن را حداقل در میان خود مشهدیها نمیتوان انکار کرد، اگر دور و بر خود یک مشهدی داشته باشید، حتما به آن صحه میگذارید.
ما اما خودمان را به آن راه زدیم و مثل کسی که از آداب زیست روزانه مشهدیها هیچ سخنی به گوشش نخورده، ساعت سه بعدازظهر ـ خط قرمز مشهدیها ـ گوشی تلفن را برداشتیم تا درستی این انگاره را بسنجیم.
بنا داشتیم پس از گرفتن کد 0511 چند شماره هفت رقمی را به صورت تصادفی بگیریم که با اولین شمارهگیری پیغام رسید: «مشترک گرامی شماره مورد نظر شما از xxxxxxx به xxxxxxx3 تغییر کرده و کد مورد نظر شما از 0511 به 051»!
بله. خبرش چند روز پیش منتشر شده بود و ما هم چند بار به خودمان یادآوری کرده بودیم تا پیش خانمی که در همه تلفنها زندگی میکند، ضایع نشویم، اما این حافظه همواره در مواقع لزوم یاری نمیکند.
به هر حال شمارههای بعدی را با 051 شمارهگیری کردیم. یکی از شمارهها به یکی از ادارات خفن مربوط میشد که هر چه منتظر ماندیم به اپراتور وصل نشد، از بین 20 شماره دیگر هم فقط 11 نفر جواب تلفن ما را دادند... آن هم چه جوابهایی!
صدایش کمی گرفته است، اما پس از سلام و معرفی صدایش صاف صاف میشود. با توجه به صدایش حدس میزنم پیرمرد بازنشستهای باشد. از او میپرسم مشهدیها بعدازظهر میخوابند یا نه، اما این که چرا ساعت سه عصر به این بنده خدا تلفن زدهام، کمی اوقاتش را تلخ میکند... .
ـ الو... بله.
ـ کجا؟
ـ یعنی تلویزیون؟
ـ چیز دیگهای نبود راجع بهش بپرسین؟
ـ آها.
ـ بسمالله الرحمن الرحیم. خدمت تمام خوانندگان عزیز روزنامه ]گفتی کجا؟[ بله، روزنامه جامجم سلام میکنم. مردم مشهد به خواب سر ظهر اهمیت زیادی میدهند. من و حاج خانم هر روز ظهر بعد مسجد حداقل یک ساعت میخوابیم. البته حاج خانم خوابش نمیبره، اما باز هم هر روز دراز میکشه تا بلکه خوابش ببره. عادته دیگه... .
ـ شما شماره مغازه... گرفتین.
ـ خواب سرظهر؟
ـ من که نه. توی این فصل زوار هم که نمیشه کرکره مغازه رو پایین کشید. قیامت میشه بعضی روزها!
ـ قبلا آره، میخوابیدم یعنی تا وقتی مدرسه میرفتم. وقتی دانشجو بودم فقط گاهی فرصت میشد. بعدش تا زمانی که کاری به هم بزنم بیشتر ظهرها میخوابیدم، اما حالا ظهرها دلم لک میزنه که چشمهام را روی هم بذارم.
ـ بقیه که میخوابن. مامان و بابا و یکی از مادربزرگهایم خواب سر ظهرشان ترک نمیشه.
بار اول گوشی را برنمیدارد. دکمه تکرار را فشار میدهم. پس از 38 ثانیه با صدایی که در میان سکوت مطلق به گوش میرسد:
ـ بله؟
ـ نه، خواب نبودم. شما؟
ـ جالبه. تعجب کردم این ساعت صدای تلفن درآمد یعنی نگران شدم. تلفن سر ظهر معمولا مربوط به گرفتاریها میشه؛ فکر کردم باز هم داداشم تصادف کرده است.
ـ نه. کسی را بیدار نکردین. از وقتی چهار برادرم از مشهد رفتن مامان و بابا کمتر مشهد میمانن. چند هفتهای مشهد هستند و چند هفتهای تهران.
ـ بله. معمولا بزرگترها میخوابن. من هم فیس بوکبازی میکنم. بعضی وقتها پای تبلت خوابم میبره البته.
ـ دخترم، من مشکل کم خوابی دارم. صبر میکنم خوب گیج بشم، بعدش دراز میکشم. اگه اطراف ساکت باشه ده دقیقه، یک ربعی خوابم میبره. البته شاید... .
ـ اگر خوابم ببره تا آخر شب سرحالم! اگر خوابم نبره شب خیلی زود گیج میشم و به کارهام نمیرسم.
ـ هر روز سعی میکنم بخوابم مگر اینکه یکی از فامیل دعوتی داشته باشه و من زودتر راه بیفتم تا به ترافیک نخورم.
ـ مردم بیکارندها!
همین. تماس را قطع میکند.
من رو از خواب بیدار کردی که بپرسی خواب بودم یا نه؟
ـ بله. خوابم. پرسش دیگری هم هست؟
ـ از بچگی میخوابیدم. از همون بچگی هم اصلا دلم نمیخواست کسی من رو بیدار کنه.
ـ ما رو که از خواب انداختین، اما وقتی روزنامهتان چاپ شد یکی هم برای ما بفرستین.
ـ شما خودتان مثل این که اصلا عادت ندارین بخوابین توی تهران، ها؟
ـ خواب؟ نه بابا من تازه بیدار شدم.
ـ ببین من شب کارم، مثل جغدها. نه این که شیفت شب باشمها، نه، شبها ایدههای بهتری دارم.
ـ طرح میزنم... .
ـ هوا که روشن بشه تازه خوابم میبره تا همین حدود ظهر. ظهر هر چی مادر محترم امر بفرمایند را نوش جان میکنم و میروم دنبال پروژههایم. عصر بالاخره یک برنامهای جور میشه و شب کارم را شروع میکنم. حدود یازده، دوازده، یک که صدای شهر میخوابه، صدای ذهن من بیدار میشه.
ـ خب آره، خیلیها در مشهد این طوری هستند که ظهر میخوابن، بخصوص قدیمیترها.
ـ اما بین جوونا کم نمیبینم که معتاد خواب روز باشن... .
ـ ببین فرق میکنه، تهران بزرگه، راهها طولانیه. کسی براش صرف نمیکنه که سر ظهر برگرده خانه و ناهاری بخوره و استراحتی بکنه، اما اینجا بیشتر آدما نیم ساعت، حداکثر یک ساعت در راهن. در عوضش شبا تا دیر وقت مشهد شلوغه.
ـ از شهرهای کوچیکتر خبر ندارم که میخوابن یا نه.
ـ راستی شما درباره مشکلات این اتوبوسای مشهد نمینویسین؟ همه مردم شاکیاند... .
و بیش از ده دقیقه درددل درباره اتوبوسرانی مشهد آغاز میشود!
ـ من معلم بودم. سالها صبح زود بیدار میشدم که برای بچهها و بابای بچهها ناهار بپزم. ظهر که از سر کار برمیگشتم هلاک بودم. ناهار بچهها رو که میدادم، بیهوش میشدم. حالا هم عادتش مانده توی سرم، ظهر بعد از ناهار بیهوش میشم!
ـ حالا به نسبت آن زمان زودتر میخوابم. شما که تماس گرفتید تازه بیدار شده بودم.
ـ بچههایم فرق میکنند. دو تا میخوابن و یکی شان هم کلا بعدازظهرها سرکار میره. وقتی سرکار نمیرفت هم نمیخوابید. این آخری به من نرفته. به بابای خدابیامرزش رفته.
ـ کلا خواب ظهر رو به آقاجان خدابیامرزم رفتم. بچه که بودیم همه باید میخوابیدم ظهرها. به زورها... آقاجون میگفت خواب ظهر، آدم رو سرحال میاره. خودش هم بعد خواب یه چایی میخورد و قبراق میشد...
صحبتش گل میاندازد و دستکم یک ربع درباره خانواده و خاطرات کودکی تا ازدواج و خانواده شوهر مرحومش تعریف میکند...
زنی با صدای جوان بوق نخورده گوشی را برمیدارد. به آهستگی سخن میگوید؛ هم تن صدایش کم است و هم ریتم سخن گفتنش، کُند.
ـ والا من تا وقتی این فسقلی به دنیا نیومده بود هر روز ظهرها میخوابیدم یعنی اگر نیم ساعت هم وقت داشتم، میخوابیدم... اصلا خود به خود خوابم میبرد، اما حالا هر زمانی از شبانهروز که این فسقلی بگذاره میخوابم.
ـ الان تازه خوابش برده. اومدم سیم تلفن را بکشم که شما تماس گرفتید. خدا رو شکر که بیدار نشد. حالا هم اگر کاری ندارید من چند دقیقهای چشمهام رو روی هم بگذارم.
از صدای کودکی که تلفن را جواب میدهد، شیطنت میبارد.
ـ نخیرم نمیخوابم. فقط وقتی مامان خانه است میگوید حتما باید بخوابی.
ـ میرم کلاس دوم.
ـ مامان سرکاره.... بابا رفته مسافرت.
ـ تو که خاله من نیستی. من اصلا خاله ندارم... .
ـ بازی میکردم.
ـ همین پسره که روی قطارها بدو بدو میکنه و پول جمع میکنه.
ـ با تبلت مامان. تو که به مامان نمیگی؟
ـ مامانی پیش منه یعنی من خونه مامانیام. الان خوابیده، اما عصری که بیدار بشه من رو میبره پارک.
ـ نه بابا جان. من ظهر نمیخوابم.
ـ خواب سر ظهر مال دوران جوانی و سرخوشی بود، اما وقتی میبینی فرصت کوتاه شده، باید بیشتر کار کنی. خواب شب آرامش بیشتری داره. برای همین من بعد غروب میخوابم و سحر بیدار میشم.
ـ درست شنیدی. بیشتر مشهدیها میخوابن. همین جا پسر من هم خوابش برده.
ـ هم عادته، هم رفع خستگی. به دلیل خلوتی شهر توی ظهرها هم هست دیگه. وقتی همه میخوابن تو هم باشی اینجا خوابت میبره...
مریم محمدپور
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: