زن و شوهر میانسال بعد از سال‌ها دوری تصمیم گرفته‌اند جدا شوند

سایه‌ای از یک زندگی

سایه هیچ‌وقت احساس نکرد در یک خانواده زندگی می‌کند و حالا هم که درخواست جدایی کرده‌ فشاری را تحمل نمی‌کند. سایه و شوهرش احسان 17 سال است ازدواج کرده‌اند و حاصل این ازدواج پسری شانزده ساله‌ است که حق انتخاب دارد پیش پدر یا مادرش بماند. چه شد سایه که از خانواده‌ای بسیار سنتی بود و همیشه از طلاق و جدایی می‌ترسید خودش برای جدایی پیشقدم شد و همه سختی‌ها را به جان خرید؟ چه شد او که عروس آرام و مظلوم خانواده شوهرش بود، طغیان کرد و کسی هم مانع این تصمیم او نشد؟ سایه که در آستانه میانسالی برای جدایی اقدام کرده، به دادگاه خانواده شماره دو تهران مراجعه و درخواست طلاق کرده ‌است.
کد خبر: ۷۰۷۸۰۰

پرده اول؛روایت سایه

وقتی احسان به خواستگاری‌ام آمد، دیپلم گرفته بودم و کارهای جسته گریخته‌ای هم انجام می‌دادم. البته نیاز مالی نداشتم و برای این‌که سرگرم شوم، کار می‌کردم. وقتی احسان و خانواده‌اش به خواستگاری‌ام آمدند، همه چیز خیلی خوب پیش ‌رفت و همه موافق این ازدواج بودند. احسان خارج از کشور به دنیا آمده و سال‌ها آنجا زندگی کرده‌ و برای ازدواج به ایران آمده بود.او موقع خواستگاری گفت می‌خواهد در ایران بماند تنها پسر خانواده بود و می‌گفت دیگر نمی‌خواهد به خارج برگردد. در ظاهر همه چیز خوب بود.ما با هم ازدواج کردیم. احسان مخالف بچه‌دار شدن بود و می‌گفت فعلا بچه نداشته ‌باشیم تا زندگی خودمان جا بیفتد من هم مخالفتی نداشتم تا این‌که ناخواسته باردار شدم. خانواده احسان او را که اصرار زیادی به سقط جنین داشت، پشیمان کردند. البته بیشتر مادرش بود که می‌گفت نباید این کار را بکنید. بچه به دنیا آمد، پسر بود و عزیز کرده خانواده همسرم شد.آنها در خانواده پسر کم داشتند و چون بچه من هم نوه پسری بود، بیشتر دوستش داشتند. من و احسان هیچ اختلافی با هم نداشتیم. احسان خیلی کم‌حرف بود و به هیچ چیز اعتراض نمی‌کرد. گاهی می‌گفت آدمی نیست که بتواند تحمل مسئولیت داشته‌ باشد و زندگی مشترک خیلی برایش سخت است. من هم حرفی نمی‌زدم. مادرشوهرم می‌گفت چیزی نگو خودش درست می‌شود. یک شب او از خانه رفت و دیگر برنگشت همه‌ جا را دنبالش گشتم.می‌ترسیدم به خانواده شوهرم خبر بدهم. به پدرم گفتم. او هم تلاش کرد پیدایش کند اما نشد. آخر پدرم گفت نمی‌شود خانواده‌اش بی خبر بمانند. تو نباید از واکنش آنها بترسی و باید این موضوع را با آنها در میان بگذاری. روزی که برای صحبت با مادرشوهرم می‌رفتم، آنقدر هراس داشتم که انگار قرار است اعدام شوم. با این حال با او صحبت کردم و گفتم سه روز است احسان به خانه نیامده ‌است. اصلا تعجب نکرد. گفت هرجا باشد برمی‌گردد. فهمیدم مادرش از این موضوع اطلاع دارد. هربار به خانه مادرشوهرم می‌رفتم و از او می‌پرسیدم احسان کجاست، می‌گفت جایی مانده ‌است البته هزینه زندگی مرا تامین می‌کرد. بیشتر خانه پدرم زندگی می‌کردم و گاهی خانواده شوهرم برای دیدن بچه می‌آمدند. هربار صحبت از این می‌شد که جدا شوم و دنبال سرنوشت خودم بروم، پدرم می‌گفت زن با لباس سفید به خانه شوهر می‌رود و با لباس سفید هم بیرون می‌آید. همه جوانی‌ام پای فرزندم رفت. بشدت در تنگنا بودم. بعد از چند سال کمک خانواده شوهرم قطع شد. در این میان اتفاقات زیادی افتاد. پدر و مادرم به فاصله اندکی از هم فوت شدند و من کاملا تنها شدم. زندگی خیلی برایم سخت شده‌ بود تا آنجا که تصمیم داشتم در خانه‌های مردم کار کنم اما از این‌که پسرم ناراحت شود می‌ترسیدم و نمی‌دانستم باید او را کجا بگذارم ضمن این‌که می‌دانستم شوهرم در ایران است و می‌ترسیدم دادخواست طلاق بدهم و او بچه را از من بگیرد. در تمام این سال‌ها شوهرم نه یک بار سراغ پسرش را گرفت و نه حتی حالی از او پرسید. گاهی مادرشوهرم زنگ می‌زد و می‌پرسید بچه خوب است و به چیزی احتیاج داریم یا نه؟ حتی اگر می‌گفتم احتیاج دارم به روی خودش نمی‌آورد و تلفن را قطع می‌کرد. با ارث پدری زندگی می‌کردم. زندگی فقیرانه‌ای داشتم. خواهرم که در شهرستان زندگی می‌کند، از وقتی که متوجه شد در چه شرایطی هستم، برایم پول می‌فرستاد و کمکم می‌کرد. کمک‌های او زندگی را برایم راحت‌تر کرد تا این‌که مادرشوهرم به من گفت شوهرم با زنی دیگر ازدواج کرده و از او بچه هم دارد. من سال‌ها سختی کشیدم و جوانی‌ام را گذاشتم تا شاید شوهرم برگردد. امیدوار به این‌که یک روز به یاد پسرش بیفتد و دلتنگ او شود. این حق من نبود که با پنهانکاری زندگی‌ام را تباه کند. اگر احسان خودش را به ما نشان می‌داد و واقعیت را می‌گفت، مسیر دیگری انتخاب می‌کردیم. او بعد از سال‌ها تازه جلو آمده ولی باز هم توضیحی نمی‌دهد و فقط می‌گوید با طلاق موافق است. حالا هم انتخاب با پسرم است مسلما پیش پدرش زندگی راحتی خواهد داشت چون وضع مالی او بهتر است. اگر دوست داشته‌ باشد با او زندگی کند، من مانعش نمی‌شوم.

پرده دوم؛ روایت احسان

سایه دختر خوبی بود. از زیبایی و خانه‌داری چیزی کم نداشت تنها مشکل من با او این بود که هیچ‌وقت در زندگی درکم نمی‌کرد و من حرف مشترکی با او نداشتم. وقتی فهمیدم باردار است، اصلا ناراحت نشدم چیزی که مرا ناراحت می‌کرد، این بود که سایه دو ماه از بارداری‌اش گذشته‌ بود که موضوع را به همه گفت. او سعی داشت با این کار فشار خانواده را به سمت من بیاورد و کاری کند که نتوانم از او درخواست کنم بچه ‌را سقط کند. من در آن زمان آمادگی بچه‌دار شدن نداشتم و با این‌که برای خودم هم ناراحت‌کننده بود، خواستم تا او بچه را سقط کند به هر حال بچه به دنیا آمد و رابطه من و سایه از قبل سردتر شد. دیگر نمی‌توانستم او را تحمل کنم، زندگی فشار زیادی به من می‌آورد و من خیلی اذیت می‌شدم تا این‌که تصمیم گرفتم برای همیشه از خانه بروم. چند بار راجع به طلاق صحبت کرده‌ بودم اما سایه دختری سنتی بود و می‌گفت دیگر نمی‌خواهد در این‌باره حرفی بشنود. او حاضر بود هر شرایطی را تحمل کند اما من باشم و صحبت از طلاق نباشد. اما من زندگی‌ای را می‌خواستم که در آن عشق باشد. با خودم گفتم اگر چند سال از او جدا باشم، خودش بالاخره درخواست طلاق می‌دهد در این مدت هم از پسرم فاصله گرفتم چون می‌دانستم سایه مادر بسیار خوبی است و نمی‌گذارد پسرم کمبودی داشته باشد و نمی‌خواستم بچه دو هوایی شود. چند سال گذشت تا من توانستم آمادگی ازدواج و بچه‌دار شدن به دست آورم. می‌خواستم دوباره به سمت همسرم باز گردم اما نتوانستم چون احساس کردم واقعا دوستش ندارم و ما همچنان حرفی برای گفتن نداریم ضمن این‌که ناراحتی‌های این چند سال و گلایه‌ها هم بر آن اضافه شده‌ است. از مادرم هم خواسته بودم در این باره حرفی نزند. او هم چیزی نگفت. یک سال قبل وقتی سایه از طریق یک دوست متوجه شد من با زنی که دوستش دارم و حرفم را می‌فهمد، ازدواج کرده‌ام و از او دو بچه دارم خیلی ناراحت شد. زنی که سال‌ها زندگی مرا به خاطر این‌که دوست نداشت طلاق بگیرد از بین برد و باعث شد مخفیانه زندگی کنم حالا درخواست طلاق داده‌،‌ ای کاش این کار را خیلی زودتر انجام می‌داد. این واقعیت زندگی پسرمان را هم دگرگون کرده‌ است و او کاملا گیج شده با این‌که سال‌ها خودم را از دیدنش محروم کردم تا میان من و مادرش مجبور به انتخاب نشود اگر بخواهد با من زندگی کند، قبول می‌کنم و اگر هم مادرش را انتخاب کند فقط حق دیدار با او را می‌خواهم.

سولماز خیاطی

نظر کارشناس

شجاعت تصمیم‌گیری

عاطفه کشاورزی / مشاور خانواده

آنچه کاملا واضح است این زن و شوهر زندگی خانوادگی سالمی نداشتند. اما چرا کار به اینجا رسید کاملا مشخص نیست. حرف‌هایی که سایه و احسان مطرح کرده‌اند تمام واقعیت نیست و آنها برخی مسائل را دانسته یا ندانسته پنهان کرده‌اند به همین دلیل نمی‌توان با قاطعیت درباره دلیل ترک خانه توسط احسان اظهارنظر کرد. مساله اصلی اینجاست که وقتی این مرد نمی‌خواست کنار همسرش زندگی کند، حق نداشت خود را از او پنهان کند و زندگی وی و فرزندش را به بازی بگیرد.

او باید این شجاعت را در خود ایجاد و با قاطعیت بحث طلاق را دنبال می‌کرد. از طرف دیگر سایه نیز وقتی در چنین شرایطی قرار گرفت، نباید اجازه می‌داد خود و فرزندش در بلاتکلیفی به سر ببرند و او نیز باید تصمیمی قاطعانه می‌گرفت. هدف از طرح چنین بحثی این است که هر فردی در زندگی باید شجاعت تصمیم‌گیری داشته باشد و این آمادگی را در خود به وجود بیاورد که با تبعات تصمیمی که گرفته است، مواجه شود. اصطلاح «کج‌دار و مریز» که در فرهنگ ما وجود دارد، در بیشتر اوقات جوابگو نیست. برنامه هر فردی در زندگی باید روشن باشد و باید بداند در هر مرحله قصد دارد چه گام‌هایی بردارد. این موضوع نه تنها درباره زندگی مشترک بلکه در همه عرصه‌ها مصداق دارد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها