در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خرس قصه ما که نامش «خرسی» بود دوستی داشت به نام فوکی که در دریاچه زندگی میکرد و هر دو از ماهیهای داخل دریاچه تغذیه میکردند و دوستای خوبی برای هم بودند. تا اینکه یک روز خرسی میخواست برای چند روز به سفر برود و از دوستانش خداحافظی کرد و رفت. بعد از چند روز وقتی به خانه اش برگشت دید از خانه اش صدایی به گوش میرسد. خوب که گوش داد متوجه شد صدای خروپف است. با خودش گفت: انگار کسی داخل خانه من خوابیده است! بنابراین در زد: تق تق تق... اما کسی جوابی نداد و دوباره در زد. ناگهان صدایی بلند شد: کیه کیه در میزنه؟
صدای آشنایی به گوش خرسی خورد و دوباره گوش کرد و بعد گفت: شما کی هستی داخل خانه من.
همان صدا دوباره گفت: خانه تو! تو کی هستی!
ناگهان خرسی متوجه شد صدای دوستش فوکی است و زد به خنده و گفت: ای دوست با مزه من داری با من شوخی میکنی! حالا بیا و در را باز کن. من برگشتم خیلی هم خسته هستم. اما صدایی شنیده نشد. مدتی صبر کرد و دوباره در زد اما این بار فوکی با صدای عصبی گفت: برو از اینجا و مزاحم من نشو.
خرسی جا خورد و گفت: برم! کجا برم از خونه من بیا بیرون.
فوکی گفت: خانه تو! نخیر اینجا خونه منه. برگرد همانجایی که بودی.
خرسی خیلی تعجب کرد و این بار فریاد زد و گفت: بیا بیرون ببینم. ولی صدایی نشنید. خرسی که خیلی خسته بود رفت و روی سقف خانه اش خوابید. تا اینکه صبح شد و فوکی فکر کرد خرسی رفته و از خانه بیرون آمد. اما خرسی از روی سقف پرید پایین و گفت: حالا دیگه صاحب خانه من میشی و با هم درگیر شدند. زاغی که از آنجا میگذشت، شاهد دعوای آنها بود و پایین آمد و علت را پرسید. ناگهان فوکی گفت: خرسی اینجا را به من فروخت و رفت. حالا میگه خونه منه!
خرسی با تعجب گفت: من کی به تو فروختم. من به مسافرت رفته بودم و حالا که برگشتم صاحب خانه ام نیستم.
زاغی گفت: من شاهد این هستم که تو این خانه را با دستهای خودت ساختی ولی فوکی میگوید تو بابت بدهکاری این خانه را به او بخشیدهای. خرسی با تعجب به فوکی گفت: من کی به تو بخشیدم؟ چرا دروغ میگویی، الان فهمیدم تو دوست من نبودی و نیستی.
فوکی گفت: نه.. من دروغ نمیگویم تو به من بدهکاری! بابت ماهیهایی که برایت میگرفتم.
خرسی گفت: تو به من کلک زدی،من فکر کردم از روی دوستی و محبت این کار را میکنی، ولی الان فهمیدم کلک تو بود. تو باید به من میگفتی بعد تصمیم میگرفتی.
زاغی گفت: بله کار تو اشتباه است فوکی. تو بدون اینکه به خرسی بگویی نباید تصمیم میگرفتی و عمل میکردی.
خرسی که خیلی ساده و مهربان بود وسایلش را برداشت و به نقطه دیگری رفت و دوباره خانه بهتری برای خودش ساخت. چند روزی گذشت و ناگهان باد شدیدی وزید و با وزش باد شاخه درختی جدا شد و روی خانه فوکی افتاد و سقف آن خراب شد و چون فوکی آن را خودش نساخته بود دیگر نتوانست درستش کند و دوباره بیخانمان شد.
زاغی بعد از خوابیدن توفان پیش فوکی رفت و گفت: این است عاقبت دروغگویی و فریبکاری.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: