پیام‌های​کوتاه

دلنوشته، خاطره، متن ادبی، نظرت درباره‌ نوشته‌های بروبچ، هر چی رو از مخچه‌ خودت دراومده یا به pasukhgoo در gmail.com ایمیل کن، یا بفرست به نشونی پُستی صفحه، یا پیامک کن به شماره‌ای که صفحه‌ آخر چاردیواری چاپ شده (دقت کن نوشته خودت باشه، چون اگه تو سرچ خودم متوجه شم کسی متنی رو کپی کرده و با تغییراتی فرستاده، یا بعد از چاپ یکی بیاد بگه فلانی نوشته‌ش کپی بود، این سندش، اینم مدرکش... گله نکنی که چرا اسمم همه‌ش تو تلگرافخونه‌س... گفته بااااشم! حوااااست بااااشه!)
کد خبر: ۷۰۶۹۶۵

نیلوفر: 1-به من می‌گوید زبان آلمانی و انگلیسی را مثل زبان فارسی بلدم. اسپانیایی و فرانسه را از برم و... اما نمی‌داند هنوز زبانی را که باید یاد بگیرد یاد نگرفته؛ آن هم زبان دل. 2-از من سوال می‌پرسد و جواب می‌خواهد اما از حرفهایم آنچه را که دوست دارد برداشت می‌کند و آن طور که دوست دارد تعبیر می‌کند؛ بعد گلایه می‌کند و مرا به دروغ و دورویی متهم می‌کند. شما بگو؛ گناه من کجاست؟

بذار ببینم... این جیبم... این یکی... آهاااان... کیفمم نگاه کنم!...ئمممم! نع! پیش من که نیس! دیگه ببین چی‌کارش کردی خودت.

تمنا از تبریز: لطفاً به این سوال امتیازی که مشترک تمامی رشته‌های تحصیلی است پاسخ دهید: «حسامی کیست؟» الف-گزینه‌ ب و د صحیح است. ب-موجود فضایی. ج-هیچ‌کدام. د-همه‌ موارد. توجه: در صورت ترس از وردنه‌ مادربزرگ، می‌توانید بکلی جلسه‌ آزمون را ترک کنید! (اووومد... فرار کنید...! آخ خورد وسط مخم!) زمان اعلام نتایج: یکی دو ماه (نااااقاااابل!) صبر داشته باش.

لطفاً به صحبتهای مراقب آزمون گوش فرا دهید: خانوووم... شما! بله... با شمام... شما نیازی نیس فرار کنین. این تاب‌برداشتگی مخچه‌تون مربوط به قبل از ضربه خوردن وسط مختان است! ورقه‌ها بالا!

مرتضی از کرج: وقتی برزیل جلوی آلمان 7 تا گل خورد یاد خودم افتادم که با این‌همه اعتماد به نفسم توی بازی عشق، گلبارون شدم و تصمیم گرفتم منطق را به جای احساس سرمربی کنم.

ای باباااا... اگه من و توئیم... در این صورت هم داور به نفع آرژانتین پنالتی رو نمی‌گیره!

بابا لنگ دراز: چرا همیشه باید خستگیها، دلتنگیها و دلآشوبیها نوشته شن، چاپ شن، خونده شن؟ فکر کنم چون شادی کمه، دلا پره، چرا کسی به فکر شاد کردن کسی نیست؟ یکیش من، که دلخوشیم پیدا کردن اسمم تو تلگرافخونه هر هفته‌س. چه خوب بود بابا لنگ درازای دنیامون زیاد می‌شدن که همدردت باشن اما ندونی کی‌اند. فقط بگی دمش گرم، چقد بامعرفته.

از اون خوبتر می‌دونی چیه؟ ولش کن زیاد فشار نیار به مغزت! منم نمی‌دونم! (البته ابوالمعالی می‌فرماید: نیکو ببودی همی گر لالایی‌های شبانه بر خویشتن رواهمی‌داشتیم و از انشائات حذرهمی‌کردیم. شبیه به بیت: تو کز محنت دیگران می‌بنالی بابا!/ خودت شاد بنویس نِم‌دونم چی‌چی حافظا!)

مسیح 21 ساله از تهران: نقل مجالس مدرن امروزی: رژِیم لاغری و چاقی، عمل بینی، بلندی و کوتاهی قد، پوست، مو، زیبایی... آخرشم دو تا کلمه فوتبالی که بگن ما هم آره!

مریم از آبشار سبز: نمی‌دونم چرا هیچ موقع با هم راه نمیان. همه‌ش با هم سر جنگ دارن. یه بار ندیدم سر موضوعی به تفاهم برسن و با هم موافق باشن. یه راهی که پیش پام می‌افته، این می‌گه برو، اون می‌گه نه نرو! نمی‌دونم حرف کدوم یکی درسته. آخه بدبختی اینه که هیچ کدومم درغگو نیستن. خلاصه این‌که من سالهاست اول جاده زندگی یه لنگه پا وایسادم و منتظرم عقل و دلم به یه نظر مشترک برسن.

یه عاشق واقعی از انزلی: دلتنگ که باشی آدم دیگری می‌شوی؛ خشن‌تر، عصبی‌تر، کلافه‌تر، تلختر و... جالب این‌که با اطرافیانت هم کاری نداری! اما همه‌اش را نگه می‌داری و دقیقاً سر همان کسی خالی می‌کنی که دلتنگش هستی.

وای به حالت اگه کپی باشه! هر چی سر اون بدبخت خالی کردی خالی می‌کنم رو سر خودت!

جوجه تیغی: میان من و او فرقها وجود دارد. من او را برای همه احوالم می‌خواهم او مرا برای ناخوشی‌هایش. کنار می‌کشم قبل از این‌که کنارم بزند.

روهینه: 1-فال! فال قهوه و طالوت/ نام این قصه چیست؟ می‌دانی؟/ این‌همه اشک و گریه و آه/ قهرمان این قصه کیست؟ می‌دانی؟/ باد زد، باز هم ورق برگشت/ گوشه‌گیر این خانه کیست؟ می‌دانی؟/ فصل بی‌تو بودنم را، خوب خوب می‌فهمم/ نام خوب سهم کیست؟ می‌دانی؟/ غصه خوردم برای موهای پنجه در بادت/ عطر موی افشان کیست؟ می‌دانی؟/ این تشعشع از آن چهره توست، می‌دانم/ حس چشمان بسته چیست؟ می‌دانی؟

سراب سرد از قائمشهر: عشق هم مثل فیلم یا قصه هست. بعضی وقتا طولانی می‌شه گاهی هم کوتاه، سرد، خشن، یه وقتی عشق فقط اشک می‌شه، حسرت، یا یه عکس رو دیوار و گاهی لبخند یا معجزه[...] منتهی عشق بر عکس فیلم یا داستان واقعیه و هر دم تکرار می‌شه.

حمید از ایلام: درباره سوال نسیم باید بگم جوابش واضحه؛ حسادت خیلی از آدما. این خصلت تو وجودشون هست و هیچ رقمه چشم موفقیت دیگران رو ندارن ولی از هر فرصتی استفاده می‌کنن که انتقاد و تخریب کنن. فقط منتظر یه فرصتن.

محمد زینی‌وند از خرم‌آباد: من جوونم ولی مثل هم‌سن‌هام اصلا علاقه‌ای به فضاهای مجازی و واتس‌آپ و... ندارم. شاید دلیلش صفحه بروبچه‌هاست. کاش می‌شد بروبچه‌ها رو یه روزنامه مستقل کرد.

نگاه کن‌هاااا... داشت خیر سرش عین بچه آدم پاسخ می‌داد به پیامکاهاااا... بفرما... کلاً زدی نطقش رو کور کردی!یه تعریفی بکن که در حدواندازه بچه باشه دیگه. الان اگر زبونش بند بیاد کی می‌خواد جواب مادربزرگش رو بده ؟ هوم؟

ذره‌بین 76 از رشت: [...]یه حقیقتی رو می‌خوام کف دستت بذارم؛ سرشار از صبر و حوصله هستین. به شما از این طاقتی که دارین تبریک می‌گم چون جواب این همه بروبچ رو دادن کار آسونی نیست[...].

ئومممم؟ ئوم‌ئوم ئوئوم ئوئوئومممم! ئیییی‌ئوم؟! ئَئیءَئوئوم!

زهرا فرخی 34 ساله از همدان: به کدامین جرم، قطرات اشک را لابلای میله‌های مژگانت زندانی می‌کنی؟ بگذار ببارند! تازه به درد من مبتلا شدی؛ همان روز که غرورم را لگدمال کردی و اشکهایم را نادیده گرفتی، باید به فکر غرور لگدمال‌شده‌ امروزت می‌افتادی.

عارف حقی از گرگان: می‌خواستم بازم بمیرم برات/ تو گفتی که دیگه اون شده تکیه‌گات/ هنوز هم نمی‌فهمم چی بود دلیل گریه‌هات/ گذشتن از تو سخته، حتی از نگات/ این روزا آرزوم شده شنیدن صدات/ واسه هر لحظه خوبی و خنده‌هات.

رهرو از اصفهان: در گوشه‌ اتاقم مورچه‌ها سخت مشغول زندگی‌اند و من در گوشه‌ای دیگر سخت مشغول مردن! تماشای کار روزانه‌شان، کار روزانه‌ من است. این همه اشتیاق برای زندگی، مسخره است.

نسیم.م. از توابع بهبهان: چرا دیگه خبری از زینب فخار نیست. مطالبش خیلی بامزه بود.

پردیس: می‌دونی چرا همه پت و مت رو دوس دارن؟ چون هر دوشون با هم یه کاری رو انجام می‌دن که شاید نتیجه‌ای هم نداشته باشه و سر هر دوشون یا یکیشون کلی بلا بیاد و داغون شن. با این حال، هیچ کدوم تقصیر رو گردن اون یکی نمیندازه و عصبی و ناراحت نمی‌شه. فقط گاهی اوقات تعجب می‌کنن! ته تهش هم دستاشون رو به هم می‌کوبن به نشانه رفاقت. دلیلش اینه. اصاً ما خودمون هم از آدمایی که مدام مچگیری می‌کنن که آره همه‌ش تقصیر توست و تو اشتباه می‌کنی بدمون میاددیگه.

شفیعیان: این عکسی که توی صفحه 13 گذاشتید؛ عکس مرغی که دوست نداشته بمیره، با این‌که خیلی خلاقانه است اما خیلی حال آدم رو بد می‌کنه. به ف.حسامی بگین این چه وضعشه آخه خوب؟

گفتیم؛ تا اومد حرفی بزنه مامان‌بزرگش گفت: وااای... چه بااحسااااس! گرگا نخورنت مامان‌جون! (دیگه چون می‌دونستم از شوخیای مامان‌بزرگم ناراحت نمی‌شی حرفاش رو نقل کردم. اگه می‌خواد بهت بربخوره بگو تا نقل نکنم!!)

پلنگ صورتی 77: همیشه غیر مستقیم حرفات رو می‌زدی. احساساتت رو دور سرت می‌چرخوندی و بهم می‌گفتی. هیچ‌وقت نتونستم درست بفهممت. حالا ازم گله داری و می‌گی چرا باهات روراست نیستم. تقصیر خودته... باهام فرهاد نبودی که باهات شیرین باشم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها