آنقدر یک جا نگاهت میکنم که دست و پات را جا بگذاری پشت سرت، خودت را بیهوا پرت کنی وسط حواس من و من دقیقاً شبیه یک بچه، آنقدر رؤیاهایم را بازی بدهم که یک جای بخصوص گوشهای از همین دنیا، خودم را کنارت پیدا کنم. آنقدر زیاد خودم را کنارت ببینم که یادم برود حواست پرت شده توی حواس تو، حواسم نیست شده توی چشمهای تو...
یادت باشد بیمقدمه تمام اینها را برایت هر روز تکرار میکنم، حالا خودت بگو، دلت میآید روزی مرا نبینی؟
نرگس، عاشقترین ستاره
تب
من میگویم و تو باور نکن ولی به گمانم واژهها خوابشان برده! هیسسسس... مبادا به نیت دل، روزه سکوت این بغضهای مقید را بشکنی.
دردهایم عصرها خستهاند؛ خوابند؛ به یادت بگو مراعات کند. زشت است که با سروصدای خندههایت خاطرهآزاری کند.
من که هیچ؛ لااقل به حرمت این بغضهای سالخورده اندکی مهربانتر باش و روی این واژهها را با پتو بپوشان. گرمای تابستان به کنار؛ ثانیهای اگر نباشی خورشید به همدردی بیکسیهایم بغض میکند و بغض این آفتاب جگر میسوزاند. نکند به قصد خیانت حال و هوای این شهر را عوض کنی. خورشید که با توست، دیگر ترسی از سردی نفرین نداری.
مریم فرامرزی تبار
آقای دوکتور به بخش زناااان...
رخبهرخ نشستهام روبروی پدرم. میپرسد: مرد شدهای؟
نیرویی سرشار از غرور و غیرت در دلم میجوشد (فقط 17 سال سن دارم) و میگویم: بله.
میگوید: برو رو پای خودت وایسا، مرد که از کسی پول نمیگیرد.
چشمانم سیاهی میرود و دلم میگیرد. مرد شدهام، مرد شدهام، مرد شدهام. از فردا صبح مشغول کار میشوم؛ کارگر ساده موزائیکسازی. آفتاب تابستان به ظهر رسیده و شرشر عرق انتقام تمام اشتباهات زندگیام را میگیرد. مادری با کودکش که بستنی در دست دارد از جلوی چشمانم میگذرد. چقدر سخت میگذرد هر ثانیه از ساعت. کاش مرد نمیشدم، کاش مرد نمیشدم، کاش مرد نمیشدم.
مهران از تهران
ساخت تماشاگرنما در یکثانیه
1 ـ بخوان از شعر من حیرانیام را/ غم دیرینه و پنهانیام را/ رباعی در رباعی در رباعی/ سرودم این دل بارانیام را.
2 ـ در من که علائم حیاتی کم نیست/ از حمله ریزگرد و توفان غم نیست/ دلواپس من نباش از طنز هنوز/ در من اثری بجاست، این کم هم نیست.
3 ـ بدان آن حس جانافروز عشق است/ و از آغاز تا امروز عشق است/ «بلای خانمانسوز» اعتیاد است/ ولی آن قصه جانسوز عشق است.
4 ـ چه سوزی در صدایم آفریدند/ به ورزش مبتلایم آفریدند/ من اول خوب بودم عدهای بد/ تماشاگرنمایم آفریدند.
5 ـ وقتی برسی به انتها ای کنکور/ از دست تو میشویم رها، ای کنکور/ از خواب و خیال خوش هم میرانیم/ کابوس شکست از تو را ای کنکور.
قنبر یوسفی از آمل
فراجهانی
بزرگم، مثل اقیانوس هستم/ قویام، جنس اختاپوس هستم/ در این شبهای تلخی و سیاهی/ فقط دنبال یک فانوس هستم/ گله ز بیکسی هرگز ندارم/ که با تنهاییام مأنوس هستم/ نمیدانم زبان این اهالی/ یقین از عهد دقیانوس هستم/ ندارم مرز و بوم و سرزمینی/ تو فکر کن از تبار روس هستم/ من آزادم از هر چه توی دنیاست/ بظاهر در خودم محبوس هستم.
پری رحمانی از ماسال
مامانبزرگم میگه: یخده از اون مخت کار بکش خب... یعنی نمیتونی نقشه زندانی رو که توش محبوس هستی رو روی تنت بکشی یک فقره فرار از زندان کنی؟ دیگه از خارجیها و فرا جهانیهای دیگه که کمتر نیستیم که خب که!
کلنگ از آسمان افتاد و...؟
1 ـ کاش دریای محبت به لبت شور نبود/ کاش این فاصله از جانب تو دور نبود/ کاش عشقی که نهایت به عزا تبدیل شد/ در میان قفس کبر تو محصور نبود/ کاش کابوس جدایی ز خیالم میرفت/ هیچ، حتی خبری از گره کور نبود/ کاش احساس منم نقد تو را میفهمید/ که نگه داشتنت دست کم از زور نبود/ کاش در چشم تو ابراز تو را میدیدم/ نه زبانی که به اثبات تو مقدور نبود/ کاش میماند و من شعر تو را میخواندم/ کاش خوشبختی ما عاقبتش گور نبود.
2 ـ نگاهش در نگاهم آتش افروخت/ دلم با خاطراتش بیسبب سوخت/ درونم ناله میزد آن زمانی/ که چشمش را به محبوبی دگر دوخت/ هزاران آه سوزان سوی دنیا/ که دردی را به من اینگونه آموخت.
هانیه از اهواز
خیام میگه: ایششش... حیفش کردی رفت! خب یخده روی اون بیت چهارم اولی بیشتر کار میکردی دیگه... اَه!!! میگه: جان من نگاه کن این اشکالی رو که همچی سریع توی چشم میزنه: «کاش احساس منم نقد تو را...» میگه: نمیفهمم... منم؟ منظورت من هم بوده؟ بابام جان، چن بار بگم؟ همچی چیایی توی یه همچی شعرایی، همچی بگینگی اشکال و ایراده (میگم خب حداقل یخده تشویقش هم میکردی ناراحت نشه خب. میگه: خب... بقیهشششش... اییی... بدکی نی!)
شنا در رودخانه امروز
این روزها همه پشیمانند از دیروزِ خویش. امروزشان تباه، در اندوه دیروزشان. همه ترسی دارند که فردایشان مثل دیروزشان نشود. اما تو امروز را بساز. دیروز و فردا نسیه این دنیاست. کاش از همان کودکی یادمان میدادند حال را دریابیم... اما حیف که همیشه یا غرق در اندوهِ دیروز یا خیالپردازِ فردا بودیم.
(پ.ن: دلم یک حال ساده میخواهد که نگران فردایش نباشم)
حمیدرضا احمدی از بندرگز
مراقبت از بهداشت دستها
در پهنای آسمان کبودی یادت میدرخشد. شب از آسمان میدمد، پنجره ماه را برایم به ارمغان میآورد، شهابها میگذرند و لحظهها را نفرین میکنند، ماهیهای حوض زیر نور مهتاب مجنون شدهاند، شمعدانیها به سان درختهای سحرآمیز قد کشیدهاند و من در نقطه ابهام هر چه آغاز است، به اندازه هزاران سال نوری، از همه بیگانهام. دستانم محتاج پاکی باران است تا زلال بماند.
منیره مرادی فرسا از همدان
فریادبیصدا
پر از فریادم اما دهانم یارای فریاد زدن ندارد. پر از فریادم، فریادی که در درونم شکست و تبدیل به یک غده شد به نام سکوت؛ سکوتی که همراه با درد است و درونم را ویران کرده. پر از فریادم، فریادی که در گلو خفه شد و تبدیل به بغض شد. بغضی که اشک نشد و در گلو ماند. ای کاش میشد همه چیز را فریاد زد، حتی سکوت را.
جوجه اردک زشت از قائمشهر
مهندس راه و کلهقندبری
1 ـ حس خوبی دارد وقتی در شب، تنها من و تو، بین نگاهمان، آزادراه میزنیم... تنها آزادراهی که در کمتر از دو ثانیه میشود ساخت.
2 ـ گاهی زندگی مثل موهای لَخت دخترک کبریتفروش، نرم است؛ گاهی چونان نوشتههای من به معشوقهام فاخر؛ گاهی مثل موهای صورت مرد جوانی که صبح در کوچه دیدم، سیخ! گاهی مثل کتابهای نو، خوشبو؛ گاهی مثل تخمه خراب، تلخ... گاهی هم مثل خودِ خودِ خودِ کلهقند! بستگی به من و تو دارد.
احسان 87
رفتم که رفتم... هعی
به خودم آمدم و دیدمش از دور که رفت/ جان من بود بسی خسته و مهجور که رفت/ به خودم آمدم و هر چه که فریاد زدم/ شد مصممتر و بیش از همه مجبور که رفت/ من به خود آمدم اما چه به خود آمدنی/ او به اندازه ممکن شده بود دور، که رفت/ زهر را خورده بُدم، تا که بجنبم، جنبید/ به خودم آمده قلبم همه ناسور... که رفت/ گاه در کوشش ابطال طلسمش حسی.../ گفت او چیزخورت کرده و مسحور، که رفت/ آه و افسوس بر این دیر به خود آمدنم/ من در او بودم و او در منِ منفور، که رفت.
مجتبی افشاری از ابهر
خیام... خیاااام... ئوی! با توأماااا... خیاااااممممم؟!!! نخیر... کلاً مات و مبهوت و مسحور مونده تو بیت آخر... (چشاش رو نگاه! گرد، باز، عین دهنش!)
دیالوگ با اول شخص حاضر
تو پیرنگ زندگی منی و من پیامهای چشمانت را همیشه لاجرعه سر میکشم. شخصیتهای متفاوتی که از خودت نشان میدهی، کاراکترهای فیلمنامه روزها و شبهای منند؛ و تمِ رابطهام با تو در یک جمله خلاصه شده: ما آدمها نباید روی هم حساب کنیم!
اما خب... مکنونات قلبم پیش تو عریانند. تلاش بیفایده است. آخر تو داستانمان را از همان اول، از دید دانای کل نوشتی. یک ساعت شکسته، یک جنگل تاریک، یک روبان صورتی... حالا که این طور است، از تو خواهشی دارم. بگذار انتهای داستانمان آنگونه که بچهها دوست دارند بشود. آخر میدانی؟ اگرچه موجب شرمساری است، دل من به جای یک پایان تراژیک و سنگین و معقول، یک پایان ساده و شاد میخواهد. فقط همین.
شیوا
ای آینههای دروغگوی بد، بد، بد
شبا جای خالی تو تنهاییمُ پُر میکنه/ اینجا یکی به بودنت داره تظاهر میکنه/ شبا جای خالی تو منُ تا رؤیا میبره/ همین خیال بودنت، از هر چیزی قشنگتره/ یکی شبیه من داره تو آینه گریه میکنه/ شبا جالی خالی تو، بیا ببین چه میکنه/ از خونه بیرون میزنم، سایهبهسایه پیشمی/ فقط به حرفام گوش میدی، چه بیگلایه پیشمی/ شبا جای خالی تو، بهونه سقوطمه/ افتادهم از خواب و خوراک، این بهای سکوتمه/ تو شیشه مغازهها، خودم رو تنها میبینم/ این آینهها دروغ میگن، من تو رو اینجا میبینم/ صدای خندههای تو، هنوز توی گوش منه/ شبا جای خالی تو... برام مث روز روشنه.
پیمان مجیدی معین
واژهبازیکاتور
1 ـ نگاهمون که به هم گره خورد، شد «گره کور».
2 ـ بعضی قلبها فقط با «شاهکلید» باز میشه و رو بعضی دیگه نوشته شده: «ورود عموم آزاد است».
3 ـ اینقدر با کلمات به هم نیش نزنیم. باور کنین پادزهرش هنوز کشف نشده.
حدیث مطالبی
9+1 قانون طلایی برای ارسال متن
* 1 ـ از نوجوون تا پیر، هر کسی میتونه متنی بنویسه و برای صفحه بفرسته. 2 ـ متنش باید حاصل فکر و قلم و تلاش خودش باشه. 3 ـ پیامکهای باحالی که به دستت میرسن، شعر و نوشتههایی که قبلاً توی وبلاگ خودت یا دیگران، کتابا و نشریات منتشر شده رو نفرست؛ اسمت میره توی لیست سیاه! 4 ـ دقت کن آخر ایمیل، نامه، بخصوص پیامکت یه اسمی (واقعی یا مستعار) یا شهری رو هم بنویسی که فردا نگی چرا اسمم چاپ نشد. 5 ـ مطالب بینام، اسامی خارجی و نامفهوم (یا به قول مسئولان: مورددار!)، همممهشون میشن: «بدون نام». 6 ـ جا کمه، خیلیهام توی نوبت؛ دقت کن: یکی دو ماه (نااااقاااابل!) صبر داشته باش تا نوبتت بشه. 7 ـ بیشتر از 100 کلمه ننویس؛ مجبورم کوتاهش کنم. 8 ـ اصاً خوش دارم برای مطالب طنز پارتیبازی کنم، حرفیه؟! (دسسستِتُ بندااااز... دِ... یقه؟ یقه؟!) 9 ـ پارتی نداری؟ یه چی بگو به درد دیگران بخوره که آخرش نگیم: «خب حالا منظـــــور؟» هواتُ دارم! (آممـــاااا... زمینش با من نیستاااا!) 10 ـ همینا دیگه!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم