در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چند روزی گذشت تا اینکه مادربزرگ فکری به ذهنش رسید و به بازار رفت و یک اردک کوچولو خرید و به خانه آورد. سوگل با دیدن اردک کوچولو خوشحال شد، ولی مادربزرگ گفت: این اردک کوچولو با بچههای خوشاخلاق دوسته و با بداخلاقها کاری نداره.
سوگل که خیلی غرور داشت، یکدفعه جا خورد و سر جایش ایستاد و گفت: مامانبزرگ مگر این اردک مال من نیست؟
مادربزرگ: نه این مال بچههای خوشاخلاقه. تو که خوشاخلاق نیستی. هر وقت خوشاخلاق شدی بیا.
سوگل گفت: خب، دیگه بداخلاق نیستم. اون موقع از دست مامان و بابام عصبانی بودم.
مادربزرگ ادامه داد: اونها که مخصوصا تو رو نگذاشتن برن، کار براشون پیش اومد و تو نباید خودت و من رو اذیت کنی دخترم.
سوگل گفت: حالا میشه این مال من باشه؟ مادربزرگ گفت: بله فقط باید حسابی مراقبش باشی، چون اون هم از پدر و مادرش جدا شده.
سوگل گفت: باشه مادربزرگ هم پدرش هستم و هم مادرش.
آن شب سوگل و اردک کوچولو با هم کلی بازی کردند تا هر دو خوابشان برد. سوگل در خواب دید که اردک کوچولو برای پدر و مادرش گریه میکند و دلش تنگ شده است. از اشکهای اردک سوگل از خواب پرید و دید جوجه اردک سر جایش نیست. همه جا را گشت و ناگهان متوجه شد خودش را به پتوی پشمی مادربزرگ چسبانده و خوابیده است. سوگل هم با دیدن این صحنه، بالش و پتویش را برداشت و یک طرف دیگر مادربزرگ خوابید. صبح که مادربزرگ بیدار شد، با دیدن این صحنه خیالش راحت شد و خوشحال شد که سوگل با این ماجرا کنار آمده است. بعد از آن روزها بخوبی گذشت و پدر و مادر سوگل هم برگشتند.
گلنوشا صحرانورد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: