دلتنگی سوگل

پدر و مادر سوگل به یک مسافرت کاری رفته بودند و سوگل کوچولو پیش مادربزرگش بود. چند روز اول که با همه دنیا قهر بود و هرچی مادربزرگ می‌پخت، نمی‌خورد و حرف نمی‌زد. مادربزرگ خیلی ناراحت شده بود و برای سوگل غصه می‌خورد، اما سوگل متوجه نبود و با مادربزرگش بداخلاقی می‌کرد.
کد خبر: ۷۰۴۴۵۶

چند روزی گذشت تا این‌که مادربزرگ فکری به ذهنش رسید و به بازار رفت و یک اردک کوچولو خرید و به خانه آورد. سوگل با دیدن اردک کوچولو خوشحال شد، ولی مادربزرگ گفت: این اردک کوچولو با بچه‌های خوش‌اخلاق دوسته و با بداخلاق‌ها کاری نداره.

سوگل که خیلی غرور داشت، یک‌دفعه جا خورد و سر جایش ایستاد و گفت: مامان‌بزرگ مگر این اردک مال من نیست؟

مادربزرگ: نه این مال بچه‌های خوش‌اخلاقه. تو که خوش‌اخلاق نیستی. هر وقت خوش‌اخلاق شدی بیا.

سوگل گفت: خب، دیگه بداخلاق نیستم. اون موقع از دست مامان و بابام عصبانی بودم.

مادربزرگ ادامه داد: اون‌ها که مخصوصا تو رو نگذاشتن برن، کار براشون پیش اومد و تو نباید خودت و من رو اذیت کنی دخترم.

سوگل گفت: حالا میشه این مال من باشه؟ مادربزرگ گفت: بله فقط باید حسابی مراقبش باشی، چون اون هم از پدر و مادرش جدا شده.

سوگل گفت: باشه مادربزرگ هم پدرش هستم و هم مادرش.

آن شب سوگل و اردک کوچولو با هم کلی بازی کردند تا هر دو خوابشان برد. سوگل در خواب دید که اردک کوچولو برای پدر و مادرش گریه می‌کند و دلش تنگ شده است. از اشک‌های اردک سوگل از خواب پرید و دید جوجه اردک سر جایش نیست. همه جا را گشت و ناگهان متوجه شد خودش را به پتوی پشمی مادربزرگ چسبانده و خوابیده است. سوگل هم با دیدن این صحنه، بالش و پتویش را برداشت و یک طرف دیگر مادربزرگ خوابید. صبح که مادربزرگ بیدار شد، با دیدن این صحنه خیالش راحت شد و خوشحال شد که سوگل با این ماجرا کنار آمده است. بعد از آن روزها بخوبی گذشت و پدر و مادر سوگل هم برگشتند.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها