پیام‌های​کوتاه

دلنوشته، خاطره، متن ادبی، نظرت دربارة نوشته‌های بروبچ، هر چی رو از مخچۀ خودت دراومده یا به pasukhgoo در gmail.com ایمیل کن، یا بفرست به نشونی پُستی صفحه، یا پیامک کن به شماره‌ای که صفحة آخر چاردیواری چاپ شده (دقت کن نوشته خودت باشه، چون اگه تو سرچ خودم متوجه شم کسی متنی رو کپی کرده و با تغییراتی فرستاده، یا بعد از چاپ یکی بیاد بگه فلانی نوشته‌ش کپی بود، این سندش، اینم مدرکش... گله نکنی که چرا اسمم همه‌ش تو تلگرافخونه‌س... گفته بااااشم! حوااااست بااااشه!)
کد خبر: ۷۰۴۴۵۱

مجتبی رضایتی از ایلام: فرهاد را ز شیرین تلخی بماند و آهی/ از من چه ماند برایت جز شوری نگاهی/ فرهاد جز خواب شیرین، خواب دگر ندارد/ از دست دوری تو دل که خبر ندارد.

مسیح 21 ساله از تهران: دید به خواسته‌ش نمی‌رسه، دید ازش دورم، دید داره از دستم می‌ده. خواست خودش رو عوض کنه. یه هفته بیشتر دووم نیاورد. انگار ترک اخلاقای بد و بی‌معرفتی از ترک اعتیاد سخت‌تر بود.

شاکی عشق: چیه خب؟ حوصله ندارم. چیزی به مخم نمی‌رسه هر کاری کردم آخرش رسیدم به همون جا که بودم. می‌گن اشتباه از خودته. آاااه کلئوپاترا... دیگه مخم سوخته کار نمی‌کنه. بوش نمیااااد؟!

اُه‌اٌه... چرا بابا... همچی بدجورم میاد! خُ جوراباتم گاهی بشور دیگه! ایشششش! (هاااا؟ نه باباااا... دِ... من غلط بکنم اگه بگم لابد مخت تو جوراباته که چیزی بهش نمی‌رسه!)

مسلم بهرامی از خرم‌آباد: رؤیا می‌شوی و من بیدار می‌خواهم تو را/ کم می‌شوی و من بسیار می‌خواهم تو را/ ترانه‌های خیس من بغض شده در انتظار/ نبض ترانۀ منی، تبدار می‌خواهم تو را.

غم: دلتنگی​هایت را در آغوش بگیر و بخواب. هیچ‌کس آشفتگی​هایت را شانه نخواهد زد. این جمع پر از تنهایی‌ست.

آدم آهنی: 1-دلم راضی است. به همه چیز قانع شده. دیگر اشکهایم دلی را به درد نمی‌آورد؛ پنهانی، آرام، بیصدا روی گونه‌هایم سقوط می‌کند. 2-سکوتم را با تو تقسیم می‌کنم. به اسم و ظاهرش نگاه نکن. پشت این سکوت یک دنیا فریاد است.

بهاره 21 ساله از تهران: دلم شور می‌زند. من چقدر دلم شور می‌زند؟ یکی به این دل بفهماند غیر از شوری، طعم‌های دیگری هم در این دنیا هست. شیرینی، ترشی، تلخی، خب یک بار هم شیرین بزن، شیرین بگو، شیرین بخند. اصلاً تلخ بزن... اما خواهش می‌کنم دیگر شور نزن! آهای دل ناآرام! تویی که هر لحظه ساز و سیمت قرار ندارد، خب یک بار هم آهنگ خوش بزن. یک بار هم به جای کوس جنگ، سورنای جشن بزن.

به خیام مأموریت دادم بیاد به دلت بفهمونه اون چیزایی رو که می‌خوای بهش بفهمونی و نمی‌فهمه. یخده هاج و واج نگاه کرد بعد که تازه متوجه شد (یا شایدم نشد!) گفت: من که تو قبرم و دسترسی به کتاب و اینترنت ندارم و نمی‌دونم که واقعا نگاهش شوره یا تلخ یا شیرین آیا! یا حتی اصاً کل جریان رو راست می‌گه یا نه! تازه بعدشم، اگه حالا اومدیم و دیدیم زیر نیم‌کاسه، یه کاسه‌ای بود و زیر اون کاسه هم یه قابلمه! چی‌کار می‌کنی؟ دیدم همچی بد دلیلی هم نمی‌آره!

بابا لنگ‌دراز: تنهایی به کمیت آدمای اطرافت بستگی نداره که جز ادعا چیزی ندارن؛ به کیفیت اونا بستگی داره که دلبستگی​شون رو توی چشاشوش بخونی.

ژی‌ژی از کرج: امشب باز این دلم غم دارد/ در خلوت خود فقط تو را کم دارد/ جانا مگریز هر دم از چشمانم/ بازآ و نگو که عاشقی سم دارد.

نیلوفر: دارم باهاش حرف می‌زنم به جای این‌که به حرفم گوش بده تو حرفام دنبال سوژه می‌گرده، تو کارام دنبال خطا، تو رفتارم دنبال اشتباه؛ اون‌وقت می‌گه دوستتم به معنای واقعی! کاش دوستامون رو با خوبیهاشون بشناسیم نه با کمی و کاستیها.

راضیه. س: می‌دونی چیه؟ همه فکر می‌کنن آدم یه روزی به دنیا میاد یه روزی می‌میره و به این فکر نمی‌کنن پس فاصلۀ بین این دو چی؟

نرگس صفری: 1-بگذار دنیا از حسادت بترکد. عجب قالب زیبایی ساخته دستان محکمت برای انگشتان ظریفم. 2-برای منی که ادعا می‌کردم نفس​هایم به نفس​هایت بند است، همین که نفس می‌کشی برای زنده ماندنم کافی‌ست.

بدون نام: امروز بین کلکسیون چاردیواری‌هام فهمیدم امید 24 ساله‌س! آخه سال 90 گفته که 21 سالشه. بهش بگو خوشحالش کن! آخه خودشم گفته که نمی‌دونه چن سالشه[...].

امیدی که من می‌شنااااسم، با این چیا خوشحال نمی‌شه! بهش بگم چه بسا برگرده بگه این که سن من رو دیده چرا اسم و هویت خودش رو نمی‌بینه؟! راست می‌گه دیگه خب... هی هر چی هیچی نمی‌گم هی تو هم هیچی نمی‌گی! با یه اسم کنار بیا و با یه اسم هم پیامک بزن! بعد برو سراغ سن و سال دیگران.

مریم از آبشار سبز: خیلی از بدی​ها و بدبختی​های دنیا زمانی به سراغ آدم میاد که دچار فراموشی شده باشد. فراموش کردنِ ذات انسانیت، نوعدوستی، بخشش، عطوفت و مهربانی و دستگیری... فراموش کردن پایان زندگی. ای کاش دچار آلزایمر نشیم که تمام خوبی​ها رو ازمون بگیره.

سحر از آمل: نمی‌دونم زندگی چیه! یه اجبار؟! یه بازی؟! یه رؤیا، کلاس درس یا یه آزمون؟ اگه جواب این سوالم رو بدونم تا عمر دارم می‌چسبم به زندگیم.

مهرداد سارا: تورت رو انداختی تو دریا. ماهی‌ای بودم که اسیرم کردی. چه ناجوانمردانه وقتی بازیت تموم شد با دست‌وپای بسته انداختیم روی ساحل.

سایه تنهایی: نمی‌دونم چرا بزرگترا فقط برا این ساخته شده‌ن که به کوچیکترا امر و نهی کنن، غر بزنن، ایراد بگیرن، دل بچه‌هاشون رو بشکونن و... هیچ‌کسی به فکر ما جوونا و نوجوونا نیست. بابا جان ما هم واسه خودمون دنیایی داریم، عقایدی داریم، احساس داریم. تنها مشکل این‌جاست که نه ما اونا رو می‌فهمیم نه اونا ما رو. چاره چیه؟

صبا نورکرمی از لرستان: درباره کسی که توی اوج می‌شکنه، می‌گن: طرف جنبه نداشت. پس چه خوبه وقتی آرزوی رسیدن به اون بالابالاها رو داریم وقتی بهش رسیدیم نذاریم از بالای قلۀ غرور به ته درۀ خودپسندی سقوط کنیم که همون اوج بشه مایه سرافکندگیمون.

شهرام از قائمشهر: کاش می‌شد زندگیُ از سر نوشت/ کاش می‌شد با تو بود در سرنوشت/ کاش می‌شد در لحظه‌های زندگی/ عشق تو جان می‌گرفت در روح و سرشت/ کاش می‌شد با خاطرات عشق تو/ رنگ زیبایی می‌گرفت این دنیای زشت.

آدم برفی 77: چرا بعضی​ها متوجه این موضوع نمی‌شن که دکمۀ آسانسور رو هر چه قدر پشت هم تندتند بزنن، آسانسور زودتر نمیاد؟ نه واقعا چرا؟

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها