خانه بر و بچه​ها

من و نان و حلوا

1-شدیداً باورم شد اندک اندک/ که من افتادم از چشم تو بی‌شک/ در این بازار ممنوع‌الچه و... چه!/ مرا کردی تو ممنوع‌الپیامک؟!
کد خبر: ۷۰۴۴۴۹

2-من دلخوشی و امید می‌خواهم و بس/ من از تو فقط کلید می‌خواهم و بس/ چسبید به من آن سبد کالایت/ پس یک سبد جدید می‌خواهم و بس.

3-یکی از آن زبانهای جهانی/ که باید فوت و فنش را بدانی/ زبانی جز زبان همسرت نیست/ که گوید با زبان بی‌زبانی!

4-کبوتربچه‌ای با شوق پرواز/ به جرأت کرد روزی بال و پر باز/ ولیکن مادرش آواز در داد/ که در این‌جا نکن پرواز آغاز/ در این شهر از گل و بلبل خبر نیست/ در این‌جا سخت و دشوار است پرواز/ و می‌خوانند مسئولانش اما/ کسی نشنید از آنها هیچ آواز/ همین بس که بدانی هست این‌جا/ دیار ریزگرد و شهر اهواز!

قنبر یوسفی از آمل

مامان بزرگم می‌گه: گمونم این رو می‌فرستن بره نون بخره، رباعی تحویل می‌ده! «صف تک‌ها کجا است مرد نانوا؟/ که با نانت خوریم مقداری حلوا!/ برشته‌تر کن آن را جان قنبر/ و گرنه هر دو با هم می‌رویم وا».

کالبدشکافی مفاهیم

1-نمی‌دانم! شاید آینده خوبی در انتظار «ما» باشد، اگر کنار هم باشیم. شاید آینده بهتری در انتظار «تو» باشد، اگر بدون «من» به استقبالش بروی... اما آن وقت آینده خودم را دیگر نمی‌دانم. در گردوغبار تنهایی‌هایم چیزی نمی‌بینم. شاید اصلاً نباشم تا آینده را بیهوده درگیر کنم.

2-«گربه‌هه دستش به گوشت نمی‌رسید می‌گفت بو می‌ده». چرا؟ لابد می‌گید غرور داشت! یا می‌خواست وانمود کنه گوشته براش مهم نیست تا جلوی بقیه ضایع نشه! نه؛ بیایید یه بارم این‌جوری به قضیه نگاه کنیم: نه غرور داشت، نه می‌خواست کسی رو فریب بده. اون اصلا حواسش نبود که جلوی کسی ضایع می‌شه یا نه. گربه بیچاره که همه آرزوهاش تو همون یه تیکه گوشت خلاصه می‌شد، حالا که بهش نرسیده بود با این حرفاش فقط داشت سعی می‌کرد خودش رو تسلی بده.

جعفر محقق از قم

خیام دم گوشم زمزمه می‌کنه: بگو امیدوارم هر چی دست اون گربه‌هه نیومد بقای عمر شما باشه!

کوه یخ

تو بیرحمانه معصومی، من از چشمات هراسونم/ من این پاکی احساسُ، به چشمای تو مدیونم/ تو بیرحمانه خاموشی، نمی‌گی اما می‌دونم/ من مغرورُ دوست داری، من اون چشماتُ می‌خونم/ نگو تبرئه می‌شم من، تو هم پای دلت گیره/ بگیر نبض این احساسُ، که بی‌تو نفسش می‌ره/ شاید بهانه میارم، شاید از این سکوت خسته‌م/ آخه چقدر تو بیرحمی، کجای زندگیت هستم؟/ چه بیرحمانه می‌خوامت، چه بیرحمانه خاموشی/ تو مثل کوه یخ سردی، داری آهسته آب می‌شی/ درست جایی که باید تو، منُ همراهی می‌کردی/ تو گفتی از دلم دوری، باید تنهایی برگردی/ نگو تبرئه می‌شم من، که پای هردومون گیره/ نگو باید بُرید از عشق، که واسه هردومون دیره/ تو بیرحمانه مغروری، تو می‌ترسی که رسوا شی/ دارم بهونه می‌گیرم، شاید بترسی تنها شی.

پیمان مجیدی معین

همدردی

می‌خوام خطاب به اون دوست 23 ساله که از درد نوشته بود بگم تو تنها نیستی و تمامی دردهای دنیا فقط برای تو نوشته نشده‌اند. شاید وقت آن شده است که دردهای خود را فریاد بزنی ولی هنوز زود است که بشکنی یا خسته شوی. هیچ وقت نخواهم گفت که دردهایت را می‌فهمم یا که درک می‌کنم ولی این را می‌دانم که درد اعتیاد وحشتناکترین کابوس برای یک خانواده است. می‌دانم که دردهایمان عمیق ولی لذتهایمان سطحی است. می‌دانم که همه، دردهای مشترکی دارند و دردهایی که مختص یک نفر هست و هیچ کسی جز خود او آن را درک نمی‌کند. به هر حال درد، درد است؛ از هر کجایش که ببینی درد است. همین که هنگ نکردی و هنوز سرپایی و کار می‌کنی، همین که می‌توانی دل داداش کوچیکت رو شاد کنی، یعنی این‌که هنوز وجودت پر از دوست داشتن و عشق است. مردی رو می‌شناختم که «از بس که نمی‌دانست به کدام یک از دردهایش گریه کند، کلی می‌خندید».

رضا حاج منافی 28 ساله از مشگین‌شهر

مصائب قهرمان‌پروری

زمانی نویسندۀ بزرگ و مشهوری بودم. تألیفاتم بارها تجدید چاپ می‌شدند و منتقدان برجسته همواره مشغول نقد و بررسی آثار پرفروش من بودند. تا این‌که ناخواسته و از سر اتفاق با قهرمان یکی از رمان​هایم دوست شدم. کم‌کم دوستیمان به جائی رسیده بود که او در روند شکل‌گیری شخصیت​ها و حوادث داستان دخالت مستقیم می‌کرد و اگر داستان آن‌طور که او می‌گفت پیش نمی‌رفت، قهر می‌کرد! اوراقم را پاره می‌کرد، افکارم را به هم می‌ریخت و آسایشم را سلب می‌کرد.

بتدریج نوشته‌هایم از رونق افتادند چون اغلب اوقات مشغول کشمکش و جنگ اعصاب بودم. روزی همین که در جای همیشگی‌اش در همان صفحه‌ای که متولد شده بود، به خواب رفت، بسرعت کتاب را بستم و تا آن‌گونه که دلخواهم بود کار نوشتن کتابم را به پایان نرساندم، لای کتاب را باز نکردم. اکنون به دنبال شخصی می‌گردم که دچار ضعف تصمیم‌گیری باشد. اگر چنین شخصی را بیابم، آن دیکتاتور کوچک را -با هزینۀ خودم- برایش پست خواهم کرد و بعد از مدتها نفس راحتی خواهم کشید.

شیوا

ماوس‌دوانی

قلمم را که شکست، کیبوردم را فروخت، فقط حافظه‌ام مانده است و زغال سیاه افکارم.

احسان 87

همین؟ تموم شد رفت؟ خودش سیاه شده رفته پی کارش ما رو هم داره به دوره داس 22/6 می‌کشونه با دو خط فرمان سی دو نقطه اسلشش!

درجه‌بندی

کلاس اول دبیرستان بودم. زنگ ریاضی بود که ناگهان گوشی یکی از بچه‌ها به صدا دراومد. ممنوع بود سر کلاس گوشی آوردن و منم سرم پایین و سرگرم نوشتن مسائل ریاضی. به گوشم خورد که یکی گفت به مدیر اطلاع می‌ده که گوشی آوردین. منم از همه چی بیخبر سرم رو بلند کردم و با عصبانیت شدید گفتم: هر کی بگه، فضول درجه یکه.

یهو همه خندیدن. با تعجب پرسیدم چی شد؟ دوستم سرش رو آورد نزدیک و گفت: معلم بود که گفت به مدیر اطلاع می‌ده.

دیگه لپام سرخ شد و آخر سالی با تجدید در ریاضی ضرر کردیم.

فاطی

سربه‌سر

من دل به دریا زدم ولی آب از آب تکان نخورد. من سر به بیابون گذاشتم ولی سنگ رو سنگ بند نشد. من چشم به آسمان دوختم ولی بخاری ازش بلند نشد. من پا به فرار گذاشتم ولی دنیا تکون نخورد.

رهرو از اصفهان

اشتباهت همین‌جاس دیگه! گمونم باس دس‌به‌سرش می‌کردی که اون فرار کنه.

پروژه ذخیره‌سازی لبخند

در چهرۀ عبوس، چون خنده بایر است/ آرامشی عجیب، پیوسته دایر است/ لحن گزنده و چشمی که یخ زده/ با این دل رئوف، بی‌شک مغایر است/ قحطی نیامده، حالا کمی بخند/ هر چند که خنده‌ات، جزء ذخایر است/ له می‌کنی مرا، در زیر چرخ خود/ اخمت برای من، در حکم تایر است!/ نام مرا بگو، با لحن عاشقت/ لفظ تو در خطاب، بار ضمایر است/ پیدا نشد کنون، مصداق خوی تو/ آری که منفرد، همچون جزایر است/ ترکیب عشق ما، بازم فسانه شد/ این حرف من نبود، این حرف سایر است.

هانیه از اهواز

خودمیکروسکوپ‌بینی

1-شب تاریک سیاهی را از چشمانم دور کن؛ می‌خواهم کشف کنم عشق کهنه‌ات را زیر نور فانوس. نگذار عشق لای دستانم کهنه شود و بوی ماتم بگیرد. بگذار افسانه شوم، ماندگار و عبرت‌آموز. حالا که دیگر لمس عشق برایم گناه شده، تا ابد با تنهایی میثاق می‌بندم.

2-نور امیدت را بر چشمان بی‌فروغم ارزانی دار، دریچۀ قلبم برای نیامدنت تنگ شده! روزهای انتظار، موهایم را سپید کرده و نمی‌دانم چه اتفاقی باز افتاده.

منیره مرادی فرسا از همدان

خط‌کشی

از شعار تا شعور که فقط یک حرف تفاوت دارند فرسنگ​ها فاصله است و از من تا تو که هیچ حرف مشترکی نداریم، فقط خدا می‌داند که چقدر راه است.

زهرا محمدی از خرم‌آباد

قهر هفته‌ای

بهم گفت: می‌خوام برای همیشه برم.

گفتم: برو به سلامت.

اشک تو چشاش جمع شد. دیگه عادت کرده بودم. آخر هفته می‌رفت و اول هفته برمی‌گشت ولی این بار با رفتنش منم رفتم. البته من مثل اون نیستم که برم و برگردم. رفتم تا نیمه گمشده‌م رو پیدا کنم نه نیمۀ پیداشدۀ کسی دیگه رو!

عشق سرعت

تغییر زاویه

خلاصه بازی رو اگه بخوام بگم، می‌شه دو هیچ به نفع کلاغ که در مقابل روباه پیر، نسل​هاست برتریش رو به رخ کشیده! یا گرگ بی‌دندون که عشق یک گوسفند اون رو به رسوایی کشونده. چوپان درغگو سال​هاست که نقش دهقان فداکار رو بازی می‌کنه و [واسه بازیش هم] اسکار گرفته. نماد ردیفی بعد از کوچ انار از فارسی‌ها هم شده بلال. شیرین و فرهاد دو روز دیگه می‌شن کوکب خانم و شوهرش، که عشقشون تو مهمون‌نوازی بین مهمونا تقسیم می‌شه.

لابد فردا بعد از ما یک آدم آهنی با سه چشم ظاهری می‌شه چشم سوم با نوشابه‌ای رایگان.همراه با چشمای دیگر در راه.

چشم سوم از قائمشهر

خلاصه‌ترش هم می‌شه همون آه به کجا می‌رویم و این صوبتا دیگه؟ هیم؟! یا نَهیم؟!!

شغلیپیازاتور

1-هیچ کس بی‌طرف نیست، هر کسی برای خودش طرفی دارد. 2-خوابت را در بیداری دیدم. 3-سنگ کلیه، شیشۀ عمرم را شکست. 4-این روزها همه مُخا، تَب دارند. 5-حالی برایم نمانده بود که در هال به خواب رفتم.

محمد آئین‌پرست از رشت

یکی اون دفعه گفت: چرا همه‌ش تیتر می‌زنی کاریکلماتور؟ یه خلاقیتی، نوآوری‌ای، چیزی... (حالا چه بسا دو بار هم بیشتر همچی تیتری نزده باشماااا)؛ خب بفرما؛ الان خلاقیت، الان نوآوری، الان کار با کلمات! الان سیر، پیاز، نون با سمنو! آدم اختیار تیتراشم نداره! یکی یه دیوار بده به من سرم رو بکوم بهش از دست اینا! یاهو هم من رو جای اون شکلکه استخدام نمی‌کنه رااااحت شم هعیییی!

فلسفه در فیزیک قانون ماتیّت نیوتن

این روزها به قانون جاذبه و سر نیوتن زیاد فکر می‌کنم. یعنی اگر سیب به سر نیوتن نمی‌خورد جاذبه هم کشف نمی‌شد؟ بعد به سردردم و تو فکر می‌کنم. تو که سیبی به سمت من پرتاب نکردی، پس من چگونه مات جاذبۀ نگاهت شدم؟!

زهرا فرخی 34 ساله از همدان

هموووون... فکر کنم یاهو عوض من اشتباهی تو رو استخدام کرده جای شکلکش! این از علائم اولیه‌شه!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها