اردوی تابستانی

تابستان بود و اولیا مدرسه تصمیم گرفتند بچه‌ها را به تفریح یکروزه ببرند. مامان و بابای سامان هم با هزار و یک التماس بالاخره اجازه دادند او هم با بچه‌ها به اردو برود. قرار بود همگی در مدرسه جمع شوند و از آنجا راه بیفتند. ساعت 7 صبح تمام بچه‌ها حاضر بودند.
کد خبر: ۷۰۲۰۰۷

آقای ناظم گفت: بچه‌ها همه حاضرند؟ راه بیفتیم؟

همگی جواب دادند: بله...

بچه‌ها با خوشحالی سوار مینی‌بوس شدند و به سمت جاده و پارک جنگلی به راه افتادند.

سامان هم با بچه‌ها می‌گفت و می‌خندید و خوشحال بود. بالاخره به پارک رسیدند و همه بچه‌ها پیاده شدند و با کمک هم چادرها را برپا کردند و مشغول بازی شدند.

سامان هم با دوستانش بازی می‌کرد که ناگهان متوجه دودی شدند که از میان درخت‌ها بلند می‌شد. با یکی از دوستاش به سمت دود رفتند و دیدند که تعدادی از دوستانشان در زیر درخت‌ها آتشی روشن کرده‌اند.

سامان گفت: بچه‌ها این کار خطرناکیه! چون ممکنه درخت‌ها آتش بگیرند، هوا به اندازه کافی گرم است، گرمای آتش هم اضافه شده است.

اما آن بچه‌ها اصلا توجهی نکردند و با سامان بدرفتاری کردند. چندی نگذشت که دود بیشتر شد و همگی متوجه آتش شدند و به آن سمت رفتند. بله قسمتی از یک درخت آتش گرفته بود.

آقای ناظم گفت: ای وای چه کسی آتش روشن کرده؟ بچه‌ها همگی کمک کنید تا آتش را خاموش کنیم. خاک و آب بیارید و روی آتش بریزید.

بالاخره با تلاش همگی آتش که خاموش شد یک تجربه جالب هم برای بچه‌ها شد و آنها یاد گرفتند چگونه در برابر خطر استقامت داشته باشند و پیروز شوند و هم این که زیر درختان آتش روشن نکنند. آن روز به سامان خیلی خوش گذشت و خیلی چیزها یاد گرفت و تجربه‌های زیادی به دست آورد.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها