در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پیر مرد سگ کوچکی داشت که روزها را با هم میگذراندند. سگ کوچولو یک روز از خانه بیرون رفت تا در باغ گردشی کند که ناگهان متوجه قورباغه و رنگ زیبایش شد. جلو رفت و کمی با تعجب نگاه کرد. قورباغه به سگ کوچولو سلام کرد و گفت: چی شده؟ چرا با تعجب نگاه میکنی؟
سگ گفت: به رنگ زیبای تو نگاه میکنم. تو همان قورباغهای هستی که همه از زیباییات میگویند.
قورباغه گفت: بله این نعمتی است که خداوند به من داده است.
سگ گفت: خوشا بهحالت ای قورباغه. کاش من هم رنگی به زیبایی رنگ تو داشتم. قورباغه گفت: تو هم رنگت بسیار زیباست. پوستت پوشیده از مویی نرم و براق است که باعث میشود در زمستان و فصل سرما یخ نزنی و صاحبی داری که به تو رسیدگی میکند و گرسنه نمیمانی.
سگ کوچولو گفت: اما رنگ تو گاهی اوقات به رنگ این چمنهای زیبا میشود و در زیر نور آفتاب میدرخشد و طراوت و زیبایی دارد و گاهی اوقات به رنگ آسمان آبی است. ای کاش پوست من هم مثل تو بود.
سگ کوچولو بعد از صحبتی طولانی با قورباغه به سمت خانه برگشت. اما کاملا در فکر فرو رفته بود و تمام شب را به رنگهای بدن قورباغه فکر میکرد. شب در خواب دید که رنگش سبز شده و بین تمام سگها دارای یک مقام و منزلت بسیار بالایی شده و تاج پادشاهی بر سرش گذاشتهاند و تمام مردم به دیدارش میآیند و در برابرش تعظیم میکنند.
اما صبح که از خواب بیدار شد دید که همان رنگ اولیه خودش است و بعد تصمیم گرفت به سمت انباری که وسط باغ قرار داشت برود و رنگ سبزی پیدا کند.
به انبار رسید. رنگ سبز را پیدا کرد و داخل سطل رنگ رفت و خودش را سبز رنگ کرد و بعد به محوطه باغ برگشت. اما برعکس خوابش هیچ کس به او نگاه نمیکرد و همه از او میترسیدند و فرار میکردند.
دیگر هیچ دوستی نداشت. پرندهها به هم میگفتند: ما تا به حال سگ سبز ندیده بودیم، حتما از فضا آمده است و زود پر میکشیدند و میرفتند. سگ کوچولو خیلی ناراحت و خسته شده بود. روی چمنها دراز کشید تا استراحتی کند. ناگهان با صدای ما ما ما ما از جا پرید و بلند شد و شروع به پارس کردن کرد.
گاو بزرگ همسایه بود که میگفت: سگ کوچولو تو اینجا چه کار میکنی؟ چرا این رنگی شدی؟ درست مثل چمنها شدی اگر بلند نمیشدی حتما زیر پای من له میشدی و هیچ چیزی ازت باقی نمیماند و زد زیر خنده... قاه قاه.... قاه...
سگ کوچولو خسته شد و به سمت خانهاش برگشت، اما پیرمرد او را نشناخت و داخل خانه راهش نداد و گفت: برو سگ ولگرد.
سگ کوچولو که کاملا از این رفتارها خسته شده بود، نزد قورباغه رفت و به او گفت: قورباغه زیبا من متوجه شدم که این رنگ فقط مخصوص خودت هست و به درد من نمیخورد. من دیگر خیلی تنها شدم و جایی ندارم. قورباغه باهوش گفت: درسته سگ کوچولو. تو با رنگ خودت همه جا، جا داری و هیچ وقت نباید بخواهی که جای دیگری باشی، هر کسی زندگی خودش را دارد. حالا داخل دریاچه بیا تا رنگ واقعی خودت را به دست آوری.
سگ کوچولو با خوشحالی داخل دریاچه پرید و رنگش به حالت اول برگشت و مدتی در آفتاب نشست تا بدنش کاملا خشک شد و به خانه و نزد دوستانش برگشت و این تجربه بزرگی برای او شد تا همیشه از آنچه که دارد راضی باشد و خدا را شکر کرد.
گلنوشا صحرانورد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: