تسلیم نمی‌شوم

«گودرز ـ ب» مردی سی‌ونه ساله است که می‌گوید از گذشته‌اش پشیمان و به خاطر رفتارش در نوزده سالگی شرمنده است. گودرز در آن سن به دختری علاقه‌مند شد و حتی تصمیم گرفت از او خواستگاری کند اما دختر و خانواده‌اش با قاطعیت مخالفت کردند و گودرز دختر جوان را با چاقو زخمی کرد.
کد خبر: ۶۹۳۹۷۸

او بعد از ارتکاب این جرم دستگیر شد و مدت دو سال و نیم در زندان ماند، اما بعد از آزادی تصمیم گرفت زندگی تازه‌ای را در پیش بگیرد. او می‌گوید: واقعا از کاری که کردم پشیمان هستم و هیچ‌وقت هم این فرصت به دست نیامد تا از آن دختر عذرخواهی کنم. در آن سن واقعا عقلم نمی‌رسید. چنان اسیر احساسات بودم که نمی‌فهمیدم چه کار می‌کنم. خیال می‌کردم کسی را که دوست دارم، حتما باید به دست بیاورم و اگر نشد، باید از بین ببرمش؛ در حالی که زندگی پر است از نرسیدن‌ها و به دست نیاوردن‌ها و با این وجود باید زندگی کرد و دنبال هدف تازه گشت.

گودرز می‌گوید: دوست ندارم زیاد درباره آن گذشته تلخ حرف بزنم. گفتن درباره زندان هم‌چندان خوشایند نیست. فقط می‌گویم که در زندان به اشتباهم پی بردم و وقتی بیرون آمدم، آدم دیگری شده بودم و دلیل آن هم این بود که تصمیم قطعی خود را گرفته بودم. درست است که خیلی با خواسته‌هایم فاصله داشتم، اما به نظر من هیچ چیز در زندگی مهم‌تر از رسیدن به تصمیم قطعی وجود ندارد. وقتی آدم تصمیم نهایی خود را گرفت، آن وقت حاضر است هر سختی‌ای را تحمل کند. اولین مانع سر راه من خانواده‌ام بود. پدر و مادرم هر دو آدم‌هایی با جایگاه اجتماعی بالا هستند و کار من باعث شده بود آبرویشان برود؛ به همین دلیل حاضر نبودند من را قبول کنند و برای این‌که با حضورم در خانه دردسری برایشان به‌وجود نیاورم، مرا پیش مادربزرگم فرستادند. او ساکن زنجان بود. زن مهربانی بود که مخالفتی با حضور من نداشت و اتفاقا خیلی هم کمکم کرد. اولین برنامه‌ام این بود که درس بخوانم و در دانشگاه قبول شوم که به این خواسته رسیدم. من از بچگی عاشق موسیقی بودم و برای قبولی در کنکور خیلی زحمت کشیدم. این حرف‌ها گفتنش آسان است. شما باید جوانی را در نظر بگیرید که پدر و مادرش طردش کرده‌اند، شکست عشقی سنگینی را تحمل کرده، به زندان افتاده، به ناامیدی مطلق رسیده و... آن‌وقت متوجه می‌شوید برای چنین شخصی تمرکز کردن و درس‌خواندن با جوانان عادی تفاوت‌ زیادی دارد.

گودرز بعد از قبولی در دانشگاه به تهران برگشت و توانست به یکی دیگر از اهدافش دست پیدا کند: رابطه‌ام را با والدینم بازسازی کردم. البته همه چیز مثل سابق نشد. این را وقتی واقعا حس کردم که به دختری علاقه‌مند شدم، اما پدر و مادرم حاضر نبودند حتی یک قدم بردارند و به همین دلیل نتوانستم ازدواج کنم و هنوز هم مجرد هستم. هر رفتاری که با من بشود نتیجه ندانم کاری‌های خودم است و مسئولیتش را قبول می‌کنم. من تمام این سال‌ها زیر نظر یک مشاور بوده و هستم و توانسته‌ام با خیلی از واقعیت‌ها مواجه شوم.

زندانی سابق بعد از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه دنبال کار رفت اما با درهای بسته مواجه شد. او می‌گوید: در رشته من همین طوری کار کم است اما وقتی سابقه داشته باشی، خانواده‌ات از نظر مالی تو را پشتیبانی نکنند و آشنایی هم نداشته باشی که تو را به دیگران معرفی کند، اوضاع بدتر هم می‌شود. خیلی این در و آن در زدم اما فایده‌ای نداشت. از طرفی پدرم می‌گفت دیگر حاضر نیست خرجم را بدهد برای همین بناچار در یک بوتیک مشغول کار شدم.

گودرز می‌گوید: من در رشته خودم متخصص و تحصیلکرده بودم، اما پنج سال تمام مجبور شدم در مغازه‌های دیگران کار کنم در حالی‌که اگر به زندان نرفته بودم و سوء‌سابقه نداشتم شاید اوضاع خیلی فرق می‌کرد. بعد از پنج سال یک ماشین قسطی خریدم و شروع به مسافرکشی کردم هنوز هم همین کار را می‌کنم. البته با این تفاوت که تدریس خصوصی هم می‌کنم. الان سه شاگرد بیشتر ندارم، اما امیدوارم روزی کارم بگیرد. خودم که نمی‌توانم صاحب موسسه شوم آموزشگاه‌ها هم قبولم نمی‌کنند، اما زندگی ادامه دارد و آدم نباید تسلیم شود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها