پیام‌های​کوتاه

دلنوشته، خاطره، متن ادبی، نظرت دربارة نوشته‌های بروبچ، هر چی رو از مخچۀ خودت دراومده یا به pasukhgoo در gmail.com ایمیل کن، یا بفرست به نشونی پُستی صفحه، یا پیامک کن به شماره‌ای که صفحة آخر چاردیواری چاپ شده (دقت کن نوشته خودت باشه، چون اگه تو سرچ خودم متوجه شم کسی متنی رو کپی کرده و با تغییراتی فرستاده​ یا بعد از چاپ یکی بیاد بگه فلانی نوشته‌ش کپی بود، این سندش، اینم مدرکش... گله نکنی که چرا اسمم همه‌ش تو تلگرافخونه‌س... گفته بااااشم! حوااااست بااااشه!)
کد خبر: ۶۹۳۱۲۳

سراب سرد از قائمشهر: زندگی بعضی رفیقام یه شاهنامه است. یه شاهسوار عشق که کوه‌کنش لیلی قصه بود. یه خلافکار حرفه‌ای که یهو باخت و بازم خیلی زود برد. یکی که بچه بود و تا عمرش بچگی کرد​ یا یکی دیگه که فقط با فکرش زندگی خالی رو پر از پر کرد و خلاصه قصه‌گوی قصه ما انتهاش رو خوب و هندی تموم کرد. فیلمی که پایان خوش داشت بارها تکرار شد ولی از فیلم من هرگز یاد هم نشد.

جیرجیرک از شمال: خسته‌ام از مورد سنجش قرار گرفتن. از مورد تأئید دیگران بودن. از این که ته دلم همه‌ش یه لرزشی باشه واسه تأئید این و اون (امان از پس​لرزه‌هاش). بیایم با خودمون عهد کنیم فقط واسه یه روز کسی رو قضاوت نکنیم. سخته، می‌دونم اما شدنیه باور کن. مطمئنم هیچ کسی دوست نداره زیر ذره‌بین باشه.

آبی فیروزه‌ای: نمی‌خواستم باعث بدبختی کسی بشم. نمی‌خواستم با زندگی خودم و عشق زندگیم بازی کنم، ولی نمی‌دونم چرا این‌طوری شد. فکر نمی‌کردم باعث عذابت بشم. گفتم می‌شم زن زندگیت اما حالا اونی نیستم که تو می‌خوای. نمی‌تونم بشم. تو می‌خوای ذهنم، سلیقه‌م، علائقم، دوستام، ظاهرم، همه رو عوض کنی اما من یه عمره همینم. من تو رو همین طوری که هستی پذیرفتم و دوست دارم اما تو... حالا چه کار کنم؟ بدجوری درمونده‌ام.

مهندس مریم مامان محمدعلی: دل وقتی شکست با هر چیزی خوب نمی‌شه. مرهمش فقط دلجوئیه. بعضیها دل مردم رو می‌شکنن، بدی می‌کنن، بعدش هم با توجیه خودشون سعی دارن مردم دیگر رو متقاعد کنن که حق با اونهاست![...]

صبا نورکرمی از لرستان: نمی‌دونم هوای دلم چش شده؟ ایراد از آسمونه یا که از دلم. نمی‌دونم. توی گرمای تابستون قندیل می‌بنده و توی سرمای زمستون ذوب می‌شه. خلاصه دلم بدجوری هوایی شده و آروم و قرار نداره. دلم می‌خواد به یه جای خوش آب‌وهوا سفر کنه تا بل‌که یه هوایی عوض کرده باشه. اما فک کنم اینم فایده نداره. آخه می‌گن تا تو نیای، آسمون هر جا برم همین رنگه.

شهاب سنگ دنباله دار از ایران: این عکسایی که وسط این دو تا صفحه می‌چاپی یعنی چی؟! من معنیشون رو نمی‌فهمم. بر چه اساس و پایه‌ای انتخابشون می‌کنی؟

وا! کلاه به اون بزرگی که سر آدم​ رفته نیاز به چه تفسیر دیگه‌ای داره آخه؟! تصاویر بر اساس ارتباطش با مطالب بروبچ و تا جایی که بتونم خلاقیتی که توش به کار رفته انتخاب می‌شن. مثلا توی همون شماره‌ای که می‌گی، دستی که حمایل دست شکستۀ یکی دیگه شده، هم خلاقانه است، هم می‌شه محبت و همراهی در لحظات سخت رو ازش برداشت کرد. نوشته‌های بروبچ رو هم دقیقتر بخونی، همچی یه ایپسیلون هم نگاه بصری داشته باشی به تصاویر، مث اکثر بروبچ برات قابل هضم می‌شه و مفهومش رو که کشف کنی، بیشتر به دلت می‌شینه.

سارا: (این اولین شعریه که می‌فرستم. ضد حال نزن و چاپ کن. درباره‌ش یه نظری هم بده) ایستادم لب بام/ رو به تاریکی شب/ من تو را می‌بینم/ لبخندی زیبا/ چشمانی گیرا/ من تو را می‌خواهم/ تو مرا می‌خوانی/ و چقدر فاصله داری از من/ تو به اندازۀ یک صبح دل‌انگیز بهار زیبایی/ دلت اندازۀ یک دشت شقایق، وسعت دارد/ تو مرا می‌خوانی/ از همان صبح ازل/ با تمام دل خود/ من تو را می‌خوانم/ با تو من می‌مانم.

راستش رو بگم یا بندازم تو خط تعارف؟! ولش کن اصاً من نظر نمی‌دم که آدم بده نشم! ولی سهراب می‌گه: فقط همون قسمت وصف کردن وسعت دل با دشت شقایق رو می‌شه همچی یخده بفهمی نفهمی شعر دونست! (دِ! می‌گم سهرااااب گفت... بابا یکی بیاد جلو اینو بگیره... آااای...)

گیسو از تهران: زندگی رؤیاست، زندگی خاطره است، زندگی شادی‌ست. یکی به من بگه چرا زندگی جعفر نیست، چرا بهرام نیست، چرا فرشاد نیست؟

هست یه جورایی! اگه از رؤیابافی و سرکشی تو خاطره دیگران دست برداری و دقیق نگاه کنی و درست فکر کنی، زندگی‌ای که می‌گی «پویا» می‌شه، «سامان» می‌گیره، تازه بعدش «پیام» زندگی رو هم بهتر درک می‌کنی! خلاصه که همین جور بگیر و برو تا... صب کن بابا... کجا می‌ری؟ همین‌جور بی‌هوا؟ وسط خیابون؟ خُ الان یه ماشینی چیزی می‌زنه بهت، خونت می‌افته گردن من که!

دختر کاغذی، سارا: شما که این‌قدر می‌گین جا کمه، خوب از عکسای کوچیکتری استفاده کنید یا عکس رو کمرنگ کنید که بتونید نوشته‌ها رو روی اونا هم بذارید یا جای تصویر از کادرها و پس‌زمینه‌های رنگی استفاده کنید.

یه مسئله‌ای به نام جذابیت بصری هم توی روزنامه‌نگاری هست خب! اون رو چی‌کارش کنیم؟ (مامان‌بزرگم می‌گه: یعنی منظورش اینه که نور تلویزیون رو اون‌قدر کم کنیم که چشامون خسته شه و فقط صدا رو گوش بدیم؟ پس فرق تلویزیون و رادیو چیه اون‌وخ؟! مامان‌بزرگمه دیگه! من که جرأت ندارم با فلسفه نگاهش مخالفت کنم! حالا چه از نوع منطقیش چه از نوع وردنه‌ایش!)

ستاره از ناکجاآباد: آقای [...] که شعر و آهنگ آقای [...] رو کپی کردی و با دست بردن توی بعضی قسمتاش از طرف دل خودت حرف زدی، بهتره کمی بیشتر فکر کنی و از خودت شعر بگی. منم نمی‌تونم مثل خیلی از دوستای دیگه‌مون مطلب جالب و جذاب بگم اما هر دوشنبه می‌خونم و لذت می‌برم. نباید که همه گفتن مطلب ادبی رو بلد باشن. همین قدر که بخونن و درکش کنن کافیه.

آی گفتییییی؟! باس این حرفت رو اصاً قاب کرد زد سردر صفحه! کاش این جزو فرهنگمون می‌شد که به درک یه حرفی بیشتر از گفتن یه حرفی اهمیت بدیم.

سیما از تهران: خواستم خدمتتون بگم که نوشته‌های آقای مجیدی جالب‌اند البته. منتها فکر نمی‌کنید این نوشته‌ها که خطاب به سوم شخص غایب احتمالاً مؤنث نوشته می‌شه تکراری شدند؟ با توجه به علاقه شما به چاپ مطالب ایشون و این‌که ما هم ناچار هر هفته باید این مطالب رو توی صفحه ببینیم لااقل بهشون بفرمائید که طرحی نو دراندازند.

خدمت از ماست! منتها فکر می‌کنم بهتره یاد بگیریم اگه با چیزی مخالفیم یه لحظه هم به این فکر کنیم که شاید دیگران بر عکس ما موافقش باشن! من شخصاً از این اصل پیروی می‌کنم و شاید برا همینم هست که شما یا دیگران فکر می‌کنین اگه متن کسی مدام چاپ می‌شه دلیلش علاقه شخصی منه! بعضی بروبچ هستن که کپی نمی‌فرستن، هر دفعه پونصد تا مطلب می‌فرستن که شونصدتاش رو می‌ذارم کنار! مطالبشونم صرف نظر از محتوا حد نسبتاً قابل قبولی برا چاپ داره، با خودم می‌گم: پس دیگه من چی‌کاره حسنم؟ بذارش وسط تا خودش و بقیه حالش رو ببرن. شما یا دیگران هم این طوری باشین جاتون هر هفته وسط صفحه‌س. بفرما اینم ضمانتنامه و گارانتی امضا شده!

نرگس از نوشهر: من هیچ وقت آدم باهوشی نبودم. سکوت تو رو چیزی به نام «عشق» تعبیر کردم. من هیچ وقت خواننده خوبی هم نبودم. نگاه بی‌تفاوت تو رو هم «عشق» تعبیر کردم. در حالی که سکوتت از روی ناچاری بود و نگاهت هم بی‌تفاوتی محض. آچه چرا درکت برای من این‌قدر سخت بود بی‌انصاف؟!

اسما از اصفهان: دوست دارم خودم باشم؛ خودی که سکوت نمی‌کند و فریاد می‌زند احساسش را، و جاری می‌کند تلاطم طغیانگر درونش را. می‌خواهم خودم باشم و دیگر پنهان نمانم در ورای هر آنچه که تیره می‌کند قلبم را که من این را نمی‌خواهم[...].

نسیم بهاری 24 ساله: گریه از من بیزار است و در خواب کابوس مرا می‌بیند که با بیرحمی تمام وادارش می‌کنم تا برایم ببارد. برای دردهایم؛ و سخت این است که وقفه و استراحتی در میان نیست و همچنان باید ببارد و ببارد.

دریاچه نقره‌ای: با یاد تو دستم به قلم می‌رود و تمام کلمات در ذهنم را روی کاغذ می‌ریزم تا بتوانم جمله‌ای که ارزش تو را دارد پیدا کنم. می‌دانم تو بالاتر از انی که بتوانم چیزی برایت بنویسم اما... اما دلم برایت تنگ است. نمی‌داند این دل تنگم چه کند[...]. دوست دارم تمام حسم را به تو تقدیم کنم اما نمی‌دانم چطور؛ چطور که لایق تو باشد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها