خانه بر و بچه‌ها

سوال عشقی

من روی خوابهام تسلط داشتم؛ البته نه روی همه‌شون. منظورم اینه که می‌تونستم خواب هر چی رو که دوست دارم ببینم. توی خواب از اعتماد کردن بهت پشیمون نمی‌شدم، وعده‌های شیرینت عملی می‌شد و هر قدر که دلم می‌خواست دوستم داشتی. بله خب... قبول دارم... خوابهای جاه‌طلبانه‌ای بودن!
کد خبر: ۶۹۳۱۱۸

آخه توی عالم بیداری نمی‌شد که عاشقت باشم؛ شدنی نبود. بنابراین تصمیم گرفتم وقت بیشتری رو توی خواب بگذرونم. خواب بودم و راه می‌رفتم؛ خواب بودم و حرف می‌زدم؛ خواب بودم و می‌نوشتم اما بالاخره از خواب دیدن خسته شدم. تا این‌که تصمیم گرفتم خوابهای طلائیم رو با بیداریهای سرگیجه‌آورم تاخت بزنم. هر چی باشه این‌جا تو -اگرچه تلخ و دور- ولی واقعی و قابل لمسی. دیگه برام مهم نیست که نمی‌تونم عاشقت باشم. همه چیز که عشق نیست. نظرت چیه؟ راست نمی‌گم؟

شیوا

چه جالب! همین سوال رو دقیقاً منم یه روزی از ابوالمعالی پرسیدم (با همین لحن و کلمات‌هاااا!). خوب یادمه... درست تیغ آفتاب و لنگ ظهر بعد از خوردن ناهار بود. براساس نقل‌قول‌های جدید از کتب قدیمی بعد از سوالم ماجرا این طوری گذشت: «ابوالمعالی (کاشف العلوم!) دقایقی طویل بر دوردست خیره بماندی، تأملاتی بر سیمای سائل فرموده، دست مبارکشان در جیب خویشتن فرو بردی و در آن همی گشتی، تا بستۀ کبریتی به در کردی. یکی زان میان برداشتی، آن یکی نیمه کردی، نیمِ نیم‌شده! به بسته همی‌برگردانده، دست بر کمر نهاده، با نیمِ باقیمانده مشغول خلال کردن دندانشان شده، فرمودند: خُ آخه من چه بدوووونم! سوالایی می‌کنه سر ظهری از ما!». (برگرفته از کتاب «تاریخ بی‌حقی»! یا به زبون خودمون:«اوهوی... تقی»! تالیف حافظ بن ابوالسعد نیشابوری، باب سیم: الشرح ماوقع! صفحات آخرش! پاراگراف وسط)!

روانشناسی رنگها

بعضیا یا همه چیز رو سیاه می‌بینن یا سفید، حد وسطی برای رنگ نگاهشون ندارند. یکی نیست بهشون بگه: عزیز دلم، خاکستری هم رنگه‌ها! تازه اونم تیره و روشن داره!

مژگان 84

حراج بزرگ

به نبودنهایم عادت کرده‌ام. من که نیستم بدانم چه می‌گذرد. من که نیستم بدانم آخر این دنیا چه می‌شود و زندگی‌ام بعد از من به کجا ختم می‌شود. من که نمی‌دانم. چشمهایت را باز کن؛ این‌جا من نیستم که حرف می‌زنم. این‌جا بغض‌هایی که در گلویم جمع شده فریاد می‌زنند. تاوان نفسهایم را می‌دهم. جرم بزرگی است. گناه فرار از دنیایی مرا می‌آزارد که من در آن نبودم! دنیایی که به اشکهایم چوب حراج زد و به بغض‌هایم فروخت. من که نبودم...

نرگس عباسی از اراک

خوشبخت‌ترین دختر دنیا

زیبا شده‌ام، پریِ دریا شده‌ام/ با بودن تو عاشق فردا شده‌ام/ یک عمر تک و بی‌کس در خلوت شعرم/ من بودم و با آمدنت ما شده‌ام/ فرمانده غم بودم در لشکر اندوه/ عشق آمد و من حریف غمها شده‌ام/ کابوس شبم گریه و تنهایی بود/ تو پیش منی و غرق رؤیا شده‌ام/ تو هدیه‌ای از خدا برایم بودی/ خوشبخت‌ترین دختر دنیا شده‌ام.

پری رحمانی از ماسال

این روزا که همه چیز یه نمونه کپی دارن و برندهای چینی توی بازار غوغا می‌کنن شناخت نمونه اصل از قلب سخت شده؛ واس همینم خیام (که دیگه نمی‌دونم کپی چینی اونه یا نه!) اومده می‌گه: بگذار گذر کند رهگذر دائم دنیا/ ازین گوشۀ دنیا/ -اقلاً-/ به آن گوشۀ دنیا!/ جوگیر نشو زود/ پدر جان؛/ خیس است هنوز جوهر امضا!/ بگذار کمی بگذرد از «بعلۀ» امروز/ آن‌گاه بگو: «هوووممم!/ ...نگفتم؟/ منم آن خوشبخت‌ترین دختر دنیا»!

نهههه... بیداااار شوووو...

دستش را در دستانش فشرد. چه سرد شده بود. یادش آمد آن شب قول داده بودند در شادی و غم همدیگر شریک باشند و از آن روز کنار تک‌تک ثانیه‌های همدیگر مرد و مردانه ایستاده بودند. اکنون همسرش در بستر بیماری با مرگ دست و پنجه نرم می‌کرد. پلک که بر هم زد، اشکش که ریخت، جان او هم رفت. انگار این را یادش رفته بود: اگر گریه کنی می‌میرم.

جوجه تیغی

پوست گردو

با همین صندلهایم، من به وسعت حجم جهان راه رفته‌ام. رفته‌ام تا برکه‌ای که در آن قورباغه‌ای افسرده در گام بالا آواز می‌خواند و فالش نمی‌خواند. جوجه اردکهایی دیدم که سرشان را نود درجه چرخانده بودند زیر پرشان و به تعبیری جدید از کوانتوم فکر می‌کردند و یقین داشتند «اصل عدم قطعیت» در نگاه سیاه کلاغها صدق نمی‌کند. ملخهایی دیدم که در جشن نامزدی، کالج به پا کرده بودند و به عکاس اصرار می‌کردند تا عکسی رنگی از آنها بگیرد. لاک‌پشت پیری دیدم که به زالوها منطق ارسطو تدریس می‌کرد و در کوله‌اش عکس سلف با افلاطون داشت. من از جیرجیرکها شنیدم زیر سرو بزرگی توله‌گرگی هنگام زایمان، تنهاتر از «مارکس» مرده بود. از کنار سگهایی با گوشهای تیز گذشتم که خود را نژاد اصیل خطاب می‌کردند و به دنبال بدعتی در نسل‌کشی بودند. من روباهی دیدم که دربه‌در دنبال کتاب تاریخی می‌گشت تا در آن صفت حیله‌گر را به پادشاهی نسبت دهد که آن کتاب را نوشته است. من آهویی را دیدم که آرزو می‌کرد قبل از دوسالگی شکار نشود و جلبکهایی که رؤیاشان بود تا در دفتر نقاشی کودکان کشیده شوند. من بلدرچین‌های چاقی دیدم که به واقعیت مستقل از ذهن شک داشتند اما وجود گربه‌ها را یک اصل می‌پنداشتند[...].

من ساعتها برای لنگ زدن پای گربه‌ای که تصادف کرده بود گریستم و خرسهای قطبی را دیدم که اثبات کردند آنها اولین موجودات روی زمین بوده‌اند و در برکه‌ای یخ زده مرا هم دیده بودند که بچه‌ای بودم که بی‌دلیل می‌خندد.

امید بچه بیست و چن ساله از کرج

پیچ خطرناک

در انتهای شک و تردیدهایم قدم می‌زدم؛ در انتهای زوال روحم. می‌دانی یعنی چه؟ نه... از کجا باید بدانی. تویی که همچون من زندانی رؤیاهایت نبودی، تویی که بیخیال چون پرندگان سبکبال در مسیر شادی‌ات ره می‌سپردی، تو چه می‌دانی معنی بغض‌های نگفتۀ مرا؟ تو چه می‌دانی اسارت بی‌قید و شرط رؤیاهایم را؟ مگر رایحۀ تنت چقدر گیرا بود که از آن سوی مرزها هم عطرافشانی می‌کرد؟ مگر عطر خیالت چه اندازه بی‌پروا بود که از مرزها جغرافیایی گذشت و چنگ انداخت بیرحمانه به سلولهای آرزوهایم؟

دیر آمدی! قرنهاست که من جان سپرده‌ام در تنگنای تردیدهایم و آن‌قدر مرده‌ام که دیگر...

فرحناز نیک‌بین

ئِح! این‌جا هم؟! آخه این چه شانسیه که من دارم؟! آقا یکی بره به یاهو بگه اون شکلکه که هی سرش رو محکم می‌کوبه به دیوار رو حذف کنه، من خودم می‌رم جاش ایفای نقش می‌کنم توی همه کامپیوترا! آخه ظلم تا به کی؟ خفت و خواری تا به کی؟! (من از بچگی هم از این جور فیلما دندون‌درد می‌گرفتم که یه تیری به طرف می‌خورد، بعد قرار بود یه چیز خیلی مهم رو هم بگه! حالا همه چشم به دهنش داشتن، اونم در پس‌زمینه یه موسیقی جنایی و پر سوز و گداز می‌گفت: اون کسی که منو کشت... اون کسی که... هیییع! اون... اون... اون... قق! بعدشم دیگه فااااتحَه! حیف که کوچیک بودم و نمی‌تونستم بگم سر پیچ قصه کامل بپیچ بابام جان!)

آوار

کاش در رؤیاهایم این‌قدر صمیمی نبودی تا حالا در این مرز بین واقعیت و خیال، حرفهایت چون پتکی بر سرم آوار نشوند. لبۀ حرفهایت تیزند؛ می‌خراشند روح و روانم را، می‌برند ریشۀ جانم را، و پاره می‌کنند بوم خاطرم را که سالها باور تو را ذره‌ذره بر آن نقش بسته‌ام. کاش بیشتر از این سخن نگویی! تا نشکنی بتی را که از «تو» در وجودم ساخته‌ام. کاش این بار، فقط این بار، سکوت را بر لبهایت مهر کنی تا خاطرم جمع شود که هنوز زیر پاهایم محکم است.

برو! بگذار من بمانم و دلم و یک ویرانی که برای سالها از نو ساختن تو کافی‌ست.

ف. متولد ماه مهر

بود/نبود

صندلی بود و/ جایی برای نشستن/ مهتابی بود و/ کلیدی برای روشنی/ ضیافت آماده بود و/ مهمانی برای دعوت/ دریایی بود و/ قایقی برای تفریح/ صیادی بود و/ توری برای ماهی/ آسمان بود و/ ابری برای بارش/ هواپیما بود و/ خلبانی برای پرواز/ پرواز بود و/ پرنده‌ای برای پریدن.../ همه چیز بود و/ آن‌که می‌باید می‌بود نبود.

علیرضا ماهری

ناکجاآباد

می‌روم تا ته آن جا که نباشد رصدی/ نه پیامی، نه کلامی، نه نشانی، نه ردی/ نه گلی گرید و توفان به جمالش بزند/ نه کسی رنجد و رنجیده بماند احدی/ نه پرستو برود موسم سرما برسد/ نه زمستان دل خود تیره کند با حسدی/ می‌روم قافیه‌ساز نم باران بشوم/ می‌روم تا که بشویم دل خود را ز بدی/ می‌روم تا ته تنهایی خود خیمه زنم/ مقصد خانۀ رؤیایی من را بلدی؟!

هانیه از اهواز

دیری‌ری‌ریم: کابووووسِ.. . نیمه شب

روح من چون تشنه‌ای اندر بیابان شده است/ استرس و ترس من، فت‌وفراوان شده است/ غول کنکورم بیامد من سپر انداختم/ خواب دیدم رتبه‌ام هم درب‌وداغان شده است!

زهرا محمدی از خرم‌آباد

اکسپکتورانت لازم

از این بغض‌های کم‌توقع اگر یادت را بگیری که دیگر دل خوشی برای خیالهای به اندوه نشسته‌شان نمی‌ماند. چه شده؟ چرا این‌قدر سر این دلتنگیهای نفرین‌شده فریاد می‌کشی؟ زورت به این بی‌کسی‌های در هم شکسته رسیده؟ تو اگر خیلی مردی، دردهایم را مردانه باور کن. چه شد؟ ساکت شدی! مردانگی‌ات ارزانی دلی که در قمار عشق به نگاهت باخت؛ فقط بیا و بغض‌هایم را بردار. این خفگی‌های لعنتی بدجور نفسهایم را به بازی گرفته‌اند. زندگی با این نفسهای نگران، صدای خس‌خس می‌دهد.

مریم فرامرزی‌تبار

خُ برو دکتر بابام جان! یه دارویی، شربتی، اکسپکتورانتی می‌ده خس‌خسش رفع شه! نگرانی نداره که!

لجبازی

گرمای زمین و زمان سیلی بر صورتم می‌زند. کلافه شدند تمام جاندار و بیجان. دوچرخه‌ام گوشۀ حیاط از گرمی تموز قرمز شده است. پنکۀ کوچکی امروز تقدیم خورشید می‌کنم.

منیره مرادی فرسا از همدان

9+1 قانون طلایی برای ارسال متن!

1-از نوجوون تا پیر، هر کسی می‌تونه متنی بنویسه و برای صفحه بفرسته. 2-متنش باید حاصل فکر و قلم و تلاش خودش باشه. 3-پیامکهای باحالی که به دستت می‌رسن، شعر و نوشته‌هایی که قبلاً توی وبلاگ خودت یا دیگران، کتابا و نشریات منتشر شده رو نفرست؛ اسمت می‌ره توی لیست سیاه! 4-دقت کن آخر ایمیل، نامه، بخصوص پیامکت یه اسمی (واقعی یا مستعار) یا شهری رو هم بنویسی که فردا نگی چرا اسمم چاپ نشد. 5-مطالب بی‌نام، اسامی خارجی و نامفهوم (یا به قول مسئولان: مورددار!)، همممه‌شون می‌شن: «بدون نام». 6-جا کمه، خیلیهام توی نوبت؛ دقت کن: یکی دو ماه (نااااقاااابل!) صبر داشته باش تا نوبتت بشه. 7-بیشتر از 100 کلمه ننویس؛ مجبورم کوتاهش کنم. 8-اصاً خوش دارم برای مطالب طنز پارتی‌بازی کنم، حرفیه؟! (دسسس‌تِتُ بن‌دااااز... دِ... یقه؟ یقه؟!) 9-پارتی نداری؟ یه چی بگو به درد دیگران بخوره که آخرش نگیم: «خب حالا منظـــــور؟» هواتُ دارم! (آم‌مـــاااا... زمینش با من نیستاااا!) 10-همینا دیگه!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها