شوهر برای ادامه زندگی مشترک خواستار انتقال سند خانه شد

خانه، بهانه‌ای برای درخواست طلاق

به چهره‌اش که نگاه می‌کنی، به نظر نمی‌رسد سی ساله ‌باشد. چروک‌های صورتش او را ده سال پیرتر نشان می‌دهد. سختی‌های زیادی را در زندگی تحمل کرده، اما همچنان می‌خواهد با شوهرش زندگی کند. سودابه چهار فرزند دارد.
کد خبر: ۶۸۸۴۷۳

پای درد دلش که می‌نشینی، فقط از بدی‌های شوهرش می‌گوید و حتی یک خاطره خوب هم به یاد ندارد. با این حال می‌گوید به طلاق راضی نیست، اما چرا؟ به خاطر فرزندانش یا به دلیل سختی‌های‌ تامین هزینه زندگی؟ دلیل او هیچ‌کدام از اینها نیست و وی انگیزه دیگری دارد. پرونده این زوج در دادگاه شماره 2 خانواده تهران تشکیل شده است.

پرده اول؛ روایت سودابه

وقتی پانزده ساله ‌بودم، پدر و مادرم مرا به عقد رضا درآوردند. آن موقع او را زیاد نمی‌شناختم. پسر همسایه‌مان ‌بود که در تهران درس خوانده و به شهر ما برگشته‌ بود و می‌خواست ازدواج کند. ما به عقد هم درآمدیم. یک سالی بود که دیگر مدرسه نمی‌رفتم و مادرم کارهای خانه را به من یاد می‌داد. بعد از عروسی به تهران آمدیم و در منطقه‌ای در پایین ‌شهر خانه‌ای اجاره کردیم و زندگی مشترکمان شروع شد. در تهران تنها بودم و کسی را نداشتم. شوهرم هم صبح سرکار می‌رفت و شب برمی‌گشت. چند ماهی یکبار به خانه مادرم می‌رفتم؛ اما هر دفعه دو،سه روز بیشتر نمی‌ماندم. زود باردار شدم. آن موقع خیلی جوان بودم. یکی، دو ماه که گذشت، فهمیدم بچه‌هایم دوقلو هستند. وقتی پسرهایم به دنیا آمدند، مادرم چند ماهی به تهران آمد و کنارم ماند تا در مراقبت از بچه‌ها به من کمک کند. وقتی او به خانه خودش برگشت، من ماندم و پسرها. خیلی اذیت می‌شدم. از بچه‌داری چیز زیادی بلد نبودم. زن همسایه کمکم می‌کرد. یادم می‌آید یک روز بچه‌ها تب کردند، دستم به جایی بند نبود و شوهرم هم سرکار بود. پول نداشتم و نمی‌دانستم چه باید بکنم با کمک زن همسایه دکتر رفتیم و کلی هزینه بچه‌ها شد. شب که رضا به خانه برگشت، به من گفت نباید این کار را می‌کردم و باید منتظر می‌شدم تا برگردد، اما احساسات مادرانه نمی‌گذاشت هرچه رضا می‌گوید انجام بدهم.

آن موقع فاصله بین من و رضا بیشتر از قبل شده بود. من سرگرم بچه‌ها بودم، او هم اعتراضی نداشت. دوبار دیگر باردار شدم و دو دختر به دنیا آوردم. بچه‌هایم را خیلی دوست داشتم. هیچ‌وقت در انجام وظیفه‌ام به‌عنوان زن خانه کوتاهی نمی‌کردم. سنم که بالا رفت، رضا هم سختگیری‌هایش را کمتر کرد. البته او بیشتر ساعات روز را سر کار بود و با این حال درآمد زیادی هم نداشت. به همین دلیل تصمیم گرفتم در خانه خیاطی کنم. چرخ خیاطی خریدم و کم‌کم مشتریانم زیاد شد. کار، مسئولیت خانه و بچه‌ها خیلی به من فشار می‌آورد، اما چاره‌ای نبود. مستاجر بودیم و با چهاربچه کسی به ما با شرایط مالیمان خانه اجاره نمی‌داد. با پول خیاطی و فروش طلاها و هزار قرض و قوله توانستیم یک خانه کوچک بخریم. رضا به من نزدیک‌تر شده ‌بود و تشویقم می‌کرد. من هم فکر می‌کردم حالا دیگر همدیگر را دوست داریم. مدتی بعد پدرم فوت شد و ارثیه خوبی به من رسید. با آن خانه‌ای بزرگ‌تر خریدیم، البته به نام من. زندگی خوبی داشتیم تا این‌که متوجه شدم شوهرم با زنی دیگر رابطه ‌دارد. تمام این سال‌ها سختی‌ها را تحمل کرده‌ و با نداری‌های او ساخته‌ بودم تا بداند در کنارش هستم، اما او همین که به آرامش رسیدیم، به زنی دیگر دل بست. این موضوع وضع خانه ما را آشفته ‌کرده ‌بود. بچه‌هایم بزرگ شده بودند و باید در خانه آرامش ‌داشتند، اما نمی‌شد. پدرشان خانه را ترک کرده‌ بود. هیچ‌وقت نفهمیدم شوهرم کی وارد زندگی‌ام شد و کی از زندگی‌ام بیرون رفت. فقط می‌دانم رفتنش لطمه بزرگی به من می‌زند و حس تنهایی عجیبی دارم. به او گفته‌ام طلاق نمی‌خواهم و دیگر به‌دلیل داشتن زن دوم به او اعتراض نمی‌کنم. حالا که پدر ندارم و برادرانم هم هرکدام سرزندگی خودشان هستند، مرا تنها نگذارد، اما او برای این‌که از من جدا نشود، خانه را که دسترنج خودم بود، می‌خواهد. این برایم امکان‌پذیر نیست و حالا کار را به دادگاه خانواده کشانده ‌است.

پرده دوم؛ روایت رضا

سودابه زن خوبی بوده و هست، او همیشه کنارم بود و بار زندگی را به دوش می‌کشید. کسی منکر کارهایی که برایم کرده، نیست. با این‌که فکر می‌کند دوستش ندارم، اما همیشه دوستش داشتم. وقتی می‌بینم در اوج جوانی چهار بچه برایم بزرگ کرده و خودش آن‌قدر شکسته شده ‌است خیلی ناراحت می‌شوم، اما چه فایده وقتی رابطه ما دیگر تمام شده ‌است. من هم به اندازه همسرم نگران بچه‌ها هستم، اما می‌دانم آنها طرف مادرشان را می‌گیرند. از وقتی خیلی بچه‌ بودند، من سرکار بودم و آنها کنار مادرشان بودند حتی کار کردن سودابه به خاطر بچه‌هایش بود. یک روز که بچه‌ها تب کرده بودند و او پولی نداشت و من هم در خانه نبودم به این فکر افتاد که کار کند. قبل از آن هم ما مشکل مالی داشتیم، اما کار نمی‌کرد. از آن روز که با او دعوا کردم، تصمیم گرفت کار کند و درآمدش هم خوب بود. دروغ نمی‌گویم او کمک خرج من هم بود. پول و طلا و هرچه داشتیم روی هم گذاشتیم و خانه‌ای کوچک به نام من خریدیم، اما وقتی ارثیه به سودابه رسید، او به من گفت می‌خواهد خانه به نامش باشد. من هم قبول کردم. فاصله بین ما زیاد بود زیادتر هم شد. بچه‌ها طرف مادرشان را می‌گرفتند. هربار با پسرانم دعوا می‌کردم به من می‌گفتند تو هیچ‌‌وقت نبودی و همیشه مادرمان کنارمان بوده و خرجی ما را داده است. آنها هیچ‌وقت مرا نمی‌دیدند. به‌عنوان پدر خانواده هیچ‌‌گاه نفر اول نبودم. در تصمیم‌گیری‌ها اول بچه‌ها و سودابه بودند و بعد من. خیلی وقت‌ها اول تصمیم گرفته می‌شد و بعد به من خبرمی‌دادند. کم‌کم به زن دیگری علاقه‌مند شدم. او را صیغه کردم تا مونس تنهایی‌ام باشد. از وقتی با لیلا آشنا شدم، فهمیدم زندگی خوب و مرد بودن یعنی چه. او خیلی مرا دوست دارد و خیلی به من احترام می‌گذارد. من مرد خانه‌اش هستم. دیگر تنها نیستم و حالا درخواست جدایی کرده‌ام تا با لیلا زندگی کنم، چون او دوست ندارد زن دیگری جز خودش در زندگی‌ام باشد. با این‌که لیلا می‌داند من چهار فرزند دارم و به آنها وابسته‌ام حتی قبول کرده در صورت لزوم از بچه‌هایم نگهداری کند. پس دیگر آن خانه حق سودابه نیست. پولی که گذاشته می‌دهم و خانه‌ مال من می‌شود و او می‌تواند از زندگی‌ام بیرون برود، اما اگر قبول نکرد، باید خانه را به نام من بکند تا به‌عنوان شوهرش بمانم، همان مجسمه همیشگی در کنار بچه‌ها. او در این سال‌ها آنقدر روی مغز بچه‌ها کار کرده که آنها مرا مثل وسایل خانه می‌بینند نه مثل یک پدر. من احساس خوشبختی نمی‌کنم و حالا که معنای زندگی را فهمیده‌ام، دیگر لیلا را رها نمی‌کنم. این سودابه ‌است که باید انتخاب کند یا من یا خانه.

سولماز خیاطی

نظر کارشناس

طلاق عاطفی؛ آسیبی جدی

عاطفه کشاورزی ـ مشاور خانواده

موارد متعددی وجود دارد که در آن زن و مرد برای این‌که یکدیگر را در تنگنا قرار دهند و وادار کنند در برابر خواسته‌شان تسلیم شوند، دست به کارهای غیرمنطقی می‌زنند. در این پرونده نیز به نظر می‌رسد طرح درخواست طلاق از طرف رضا وسیله‌ای است تا با آن همسرش را تحت فشار بگذارد و از این طریق خانه را به نام خودش کند. حتی ازدواج موقت او با زنی دیگر نیز احتمالا با همین هدف انجام شده است. در برخی موارد نیز شاهدیم زنان برای این‌که شوهران خود را تسلیم کنند، درخواست طلاق می‌دهند یا مهریه‌شان را به اجرا می‌گذارند. این اقدام‌ها گرچه واقعا به‌منظور جدایی صورت نمی‌گیرد، اما از طلاق عاطفی زوجین حکایت دارد. طلاق عاطفی به معنی این است که زن و شوهر همچنان همسر یکدیگر هستند و در یک خانه زندگی می‌کنند، اما از نظر احساسی و عاطفی از هم کاملا جدا شده‌اند و دیگر هیچ علاقه‌ای به زندگی مشترک ندارند و در نتیجه برای رشد و تعالی آن نیز تلاش نمی‌کنند. طلاق عاطفی یکی از آسیب‌های جدی است که خانواده‌ها را تهدید می‌کند و بیشتر آثار سوء را روی فرزندان به جا می‌گذارد. متاسفانه زوج‌هایی که دچار طلاق عاطفی هستند برای حل مشکل خود گامی برنمی‌دارند و از طرفی اطرافیان و خانواده نیز ممکن است از اختلافات آنها بی‌خبر بمانند، چرا که هر دو طرف ممکن است تظاهر به رضایت کنند.

در چنین مواردی نمی‌توان برای نجات زندگی مشترک کاری انجام داد، مگر این‌که زن و شوهر خودشان گام اول را برای اصلاح روابط‌شان بردارند. برای تشویق این زوج‌ها باید مفهوم طلاق عاطفی را در جامعه تشریح کرد و ابعاد و تبعات آن را توضیح داد.

این کار هم میسر نیست مگر با کمک رسانه‌ها.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها