مامان به سمیرا گفت: گوشهای وایستا و جایی نرو تا من کارم تمام بشه و ساک خریدش را کنار او گذاشت.
سمیرا هم قبول کرد، ولی همینطور که ایستاده بود، به بستنیها نگاه میکرد. در همین موقع یک خانم غریبه متوجه سمیرا شد و نزدیکش آمد و گفت: بستنی میخوای کوچولو؟
سمیرا کوچولو و شکمو که انگار این بهترین سوال در زندگیاش بود، گفت: بله
خانم غریبه گفت: میخوای برات بخرم؟
سمیرا گفت: بله خیلی دوست دارم.
خانم غریبه گفت: پس بیا دستت رو به من بده و با هم بریم، بخریم.
سمیرا که به خاطر بستنی مامانش رو هم از یاد برده بود، گفت: باشه و دست زن را گرفت و رفت.
همان موقع مامان سمیرا از راه رسید و دید سمیرا کنار ساک خرید نیست. سراسیمه فریاد زد و مردم همه متوجه او شدند.
خانمی پرسید: دخترتون لباس چه رنگی به تن داشت؟
مامان سمیرا گفت: قرمز.
یک نفر از بین جمعیت گفت: من یک دختربچه با لباس قرمز رو دیدم که یک بستنی در دستش بود و به همراه خانمی داشت میرفت!
مامان سمیرا: کجا، کدوم سمت؟
مادر سمیرا با اشاره دست اون خانم دوید و خوشبختانه از دور رنگ لباس سمیرا رو دید و فریاد زد و از امام زمان و مردم کمک خواست، ولی خودش بیهوش روی زمین افتاد.
وقتی به هوش آمد، دخترش کنارش بود. خانمی گفت: خدا رو شکر زود متوجه شدی، اون زن داشت دخترتون رو میدزدید.
مامان سمیرا گفت: گرفتینش، کجاست؟
زن گفت: نه تا متوجه جمعیت شد، فرار کرد و هیچ کس او را ندید.
مامان رو به سمیرا گفت: اگر میدزدیدت میدونی چه اتفاقاتی میافتاد؟ خدا روشکر که خداوند کمکمون کرد و بلند شد و از مردم تشکر کرد و بعد به مغازه بستنیفروشی رفت و پول همه بستنیها رو حساب کرد و از آقای فروشنده خواست بستنی را بین مردم تقسیم کند و برای سلامتی امام زمان صلوات بفرستند.
گلنوشا صحرانورد
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد